ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

فرار از رویا 5

واسه این که نزدیک خاله باشم طوری انتخاب رشته کردم که در دانشگاه شهرمون تحصیل کنم و تا فوق لیسانس هم پیش رفتم . در رشته کامپیوتر درس می خوندم . محمود خان یه سوپری لوکس سر کوچه شون ردیف کرده بود که چند سال دیگه که باز نشسته شد بیاد اونجا و مشغول شه .. دوست نداشتم خاله مغازه وایسه ولی اون مث یک شیرزن اونجا بود و منم هر وقت کلاس نداشتم می رفتم کمکش .. گاه تابستونا یه نیروی کمکی معتمد هم می آوردیم . این درست زمانی بود که دختر خاله هام هر دو تا شون سر و سامون گرفته از دواج کرده رفته بودند منم دیگه آخرای درسم بود رشته ای هم نبود که حتما بعد از فارغ التحصیلی یه کاری پیدا شه . . خاله می رفت تا یواش یواش چهل  سالش شه و منم بیست و چهار پنج  سالم بود . اون هنوز زن رویاهای من بود . اصلا دوست نداشتم از دواج کنم . دلم می خواست کنار اون باشم .. با همون فانتزی های دوران نوجوانی خوش باشم . اون بعضی رفتاراش با  من مثل همون وقتا بود ولی بعضی حرکاتش نشون می داد که می دونه من بزرگ شدم . چهار پنج سال قبل از این جریان مسئله ای پیش اومده بود که عشق منو نسبت به اون دو چندان کرد این که دونستم چقدر نجیب و پاکدامن و خالصه .. خاله ظاهرا قبل از ازدواج با محمود خان رابطه  داشته که حالا چی شد از هم جدا شدن رو نمی دونستم .. در یک مجلس عروسی که من و رویا جون و دختر خاله هام هم بودیم مرتضی همون دوست پسر سابقش که حالا واسه خودش یلی شده بود حاضر بود .. کاملا مراقب حرکاتش بودم . خاله اون شب خیلی سکسی و شیک شده بود .. مرتضی  دستشو کشید و اونو برد یه اتاق خلوت .. طوری به زور باهاش رفتار کرد که من خونم به جوش اومده بود .. پشت سرشون رفتم .. پشت دری بسته که صداشونو می شنیدم ایستادم .. -رویا ! محمود داره بهت خیانت می کنه اون توی یه شهر دیگه زن داره منم جای تو بودم تلافی می کردم . من هنوزم دوستت دارم .. -تو اگه خیلی دوستم داشتی باهام از دواج می کردی -اون روز آمادگیشو نداشتم .. ببین  تا حالا از دواج نکردم -از بس هوسبازی -دوستت دارم -تو به دنبال زنایی هستی که بهت روی خوش نشون نمیدن .. دست منوول کن وگرنه جیغ می کشم صدای سیلی خوردن مرتضی رو که شنیدم فهمیدم الان دیگه در باز میشه زودی زدم به چاک . خاله بر افروخته بود و گفت رامین بریم خونه .. چه لذتی بردم من اون شب . دخترای زیادی دور و بر من بودن .. ولی حس می کردم یه چیزی منو به دوران کودکی پیوند میده .. نه تنها هوس سکس با رویا رو داشتم  عاشقش هم شده بودم . محمود خان  دو تا خونه و همین سوپری و یه ماشین و قطعه زمینو به اسم رویا کرده بود .. یکسال بعد از این که سوپری رو راه انداخت در یک حادثه رانندگی جونشو از دست داد . خاله سر خاک شوهرش داشت خودشو می کشت روحیه شو از دست داده بود .. اونو به زور بلندش کردم .. یه زن دیگه هم اومده بود و اون بد تر از رویا جون داشت خودشو می کشت . کاشف به عمل اومد که اون همسر دوم محمود خانه که  بچه اش نمی شده .. با این که یه شایعاتی به گوش خاله رسیده بود ولی انتظار نداشت در یه همچه موقعیتی احساس سر افکندگی کنه . دیگه گریه هاش رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود .  از سر خاک که بر گشتیم خاله دوست داشت تنها بمونه . حتی دختراشو هم از خودش دور کرده بود .. ولی من به زور خودمو برش تحمیل کردم .. تا ساعتها حرف نمی زد . .. لباس سیاه و اون تور نازکی که انداخته بود رو صورتش خیلی بهش میومد . منو به یاد هنر پبشه های خارجی انداخته بود .  رفتم طرفش .. اونو بغلش زدم .. های های می گریست . ولی من اصلا واسه مرگ شوهر خاله ام ناراحت نبودم که هیچ ته دلم با خودم می جنگیدم که به خاطر این حادثه خوشحال نباشم . هی به خودم می گفتم رامین درست نیست . تو هم می میری .. ولی بی اختیار لبخندی گوشه لبام نقش می بست . وقتی هم که شنیدم اون یه زن دیگه هم داشته کلی با دمم گردو می شکستم .. از این بهتر نمی شد . خاله رو بغل کردم ..نوازشش کردم . به تن و بدنش دست زدم . تا یه حدی که می دونستم حواسش نیست . اون در عالم خودش نبود . ولی من نمی بایستی سوء استفاده می کردم . -خاله جون خیلی داغ شدی .. بیا لباساتو در آرم ..  فقط یه لباس زیر رو گذاشتم که تنش بمونه .. -نگران مراسم نباش . خودم مسئولیتشو قبول می کنم .. های های زد زیر گریه .. -دیدی چه جوری آبروم رفت ؟ کاش من زود تر می مردم و این ننگو نمی دیدم ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی