ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 65

نههههههههه ...نهههههههههه ..اون نباید این کارو با من بکنه .. اون نباید احساسات منو تحت تاثبر قرار بده . من نمی تونم فکر کنم . نه می تونم ببخشم و نه می تونم نبخشم .. خدایا چقدر کارت سخته تو چه جوری می بخشی ؟... بگو من چیکار کنم . تا اونجایی که یادمه دل کسی رو به درد نیاوردم . فقط دلم به درد اومده . تمام وجودم لرزیده .. کسی رو مجبور نکردم به این که از خدا تقاضای مرگ کنه . فقط منو مجبورم کردن به ابن که عاشق مردن شم . عاشق این که دیگه چشام این دنیا رو نبینه . وقتی که عشقی نباشه .. وقتی که اعتماد و وفایی نباشه آدم واسه چی زندگی کنه .. اون همچنان اشک می ریخت به دست و پام افتاده بود و من در دنیای دیگه ای بودم . دنیای تضاد ها . دنیایی که داشت منو از درون خرد می کرد . دنیای خاطره ها .. دنیای اشکها و لبخند ها ..  سرشو بالا گرفته بود .. گاهی حس می کردم دارم آشنا ترین آشنا ها رو می بینم و گاهی هم با این خیال سر می کردم که اون برام از هر بیگانه ای بیگانه تره . داشتم دیوونه می شدم . منی که درهم شکسته و تحقیر شده بودم چطور می تونستم حقارت یکی دیگه رو ببینم با این که توسط همون تحقیر شده بودم . شاید به دست و پا افتادن این زن می تونست انگیزه های زیادی داشته باشه . ولی حالا اون عاجزانه ازم می خواست که گذشت داشته باشم . شاید همین گذشتم سبب نابودی من می شد .. شایدم اون واقعا نادم و پشیمون می تونست بر ویرانه ها خونه عشق نویی بسازه ولی دیگه نمی شد اون انتظار اولیه رو داشت . طعم تلخ آلودگی و شاید لذت شیرین گناه تا آخرین لحظه زندگی .. می تونست یک بار دیگه تحقیرم کنه . می تونست بازم اونو وادار به گناه کنه .. صدای گریه فربد رو از اتاق بغلی می شنیدم . اون مادرشو می خواست . با این که به مادر بزرگش علاقه زیادی داشت ولی حالا که اونو دیده بود نمی تونست  کنار مادر بزرگش بند شه .. زبونم بند اومده بود . می خواستم  عقده های نفرت و کینه خودمو بر سرش خالی کنم . می خواستم بهش بگم تو همه چی رو در من کشتی .. انگیزه و امید و در انتظار فردا بودن دیگه واسم معنا نداره . -فتانه  .. چرا این جوری می خوای احساسات منو به بازی بگیری . من دیگه به چه امیدی می تونم کنار تو خوش باشم . این که این تنی بوده و روح و روانی  که مدتها  متعلق به یکی دیگه بوده و هنوزم شاید نتونه خودشو مال شوهرش بدونه ؟. درسته انسان آزاده .. آزاده که زندگی کنه .. واسه خودش تصمیم بگیره .. اما آزادی به معنای بی بند و باری نیست .. حتی خدا هم خودشو آزاد نذاشته .. خدا هم به خودش اجازه نمیده در مقابل کار های بد .. پاداش خوب بده .. -فرهاد .. التماست می کنم به خاطر همون خدا منو ببخش .. خدا به خاطر کارهای بد پاداش نمیده ولی همون خدا با گذشت خودش منتظر می مونه تا بنده گناهکارش کارای خوب بکنه .. تا پاداش خوبی هاشو بده . اون وقت دیگه به خاطر اون کارای بد اونو عذابش نمیده .. اگه اون بنده دیگه گرد اون گناه نگرده .. -پاشو فتانه .. پاشو این جوری به پاهام چنگ نزن .. یه لحظه چشامون تو چشای هم افتاد .. . به یاد اون نگاههای پاک و معصومانه اش افتادم به یاد اون روزا .. -هرروز  صبح با خورشید چشات و آفتاب نگات از خواب پا می شدم تا به امید ماه صورت و ستاره های لبات برگردم خونه .. اون ستاره های سرخی که فقط به من چشمک بزنه فقط رو لبای من بشینه .. فقط به امید آسمونی نفس می کشیدم که من تنها زمینی اون بودم . همون دختر آسمونی که که هیج اهل زمینی نتونست  عشق اونو مال خودش بکنه . همونی که اومد و گفت با تمام وجودش قلب آسمونی من زمینی رو کنار قلب خودش نگه می داره . دلشو به هیشکی دیگه نمیده . من زمین تو بودم تو آسمون من .. حالا زندگی من تیره و تار شده ..  تو چطور می تونی بازم واسم آسمون بشی .. بازم خورشید و ماه و ستاره ام بشی . تو از آسمون سیل درد و غم و اندوه رو به زمین و سرزمین عشق من فرستادی .. آرزوهامو دفن کردی . حالا دیگه چی ازم مونده . حالا تو ..تویی که داشتی پرواز می کردی و می خواستی بری و زمین آسمون دیگه ای بشی ؟. تویی که داشتی پرواز می کردی حالا میای و از زمین پست واسه من اشک می ریزی  ؟ -فرهاد تو رو به خاطر روزای خوبمون .. همونی میشم که تو می خوای .. همونی میشم که بودم .. بهتر از گذشته ها .. با جدایی یا انتقام هیچی درست نمیشه .. بازم درد  حسرت و پشیمونی رو دل آدم می شینه .. گذشت خیلی شیرینه .. -ببینم تو اگه بودی گذشت می کردی ؟ .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی