ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 68

فضای خونه برام یه جوری نشون می داد .. از همه جاش برام خاطره می بارید . خاطره روزای خوب . روزایی که فکر نمی کردم به این روزا می رسم . رو لبای فتانه لبخند خاصی رو می دیدم . سعی کردم آروم باشم و خودمو قانع کنم که این همون لبخندیه که همیشه رو لباش نقش بسته بود . لبخندی طلایی که منو به زندگی امید وار می کرد . -میای با هم بریم حموم -خسته ام .. هنوز در شوکم ..-حق داری فرهاد .. بهت حق میدم .. فتانه رفت حموم و بر گشت .. دوست داشتم از پنجره بیرونو نگاه کنم . به گلهایی که انگاری زیر نور ماه و ستاره یک رنگ به نظر می رسیدند . سر فتانه رو از پشت رو شونه ام احساس کزدم . -عزیزم دوست داری امشب چی واست بپوشم ؟ دوست داری اون لباس خواب کوتاه طلایی براقو که فقط تا ده سانت زیر کمرو پوشش می داد تنم کنم ؟ دوباره مد شده .. یادت  میاد بهم چی گفتی ؟ -آره .. گفتم مث فرشته ها شدی خوشگل تر از فرشته ها .. پاک تر از فرشته ها .. -دلم می خواد حس کنی که امشب هم یه شبی مث اون شبه .. فتانه اون لباسشو به تن کرد . خیلی خوشگل شده بود .. منو به یاد شب اولی انداخت که می خواستیم با هم سکس کنیم . شب زفاف .. اون شب این حسو داشتم که من اولین و آخرین مرد زندگی اونم . تا حالا دست مردی بهش نرسیده . حالا با همون حالت  بازم می خواست خودشو در اختیار من  بذاره .. هیچ تغییری نکرده بود فقط خیلی کم , چاقتر شده بود .. اون شب برام یه شب مقدس بود .. چه شبایی که خودمو خوشبخت ترین مرد دنیا می دونستم ..... الان انگاری فتانه کاراشو با حرارت انجام نمی داد . یا شاید انتظار من زیاد بود . خیلی وسواسی شده بودم . ولی به نظر میومد بیش از اونی که بخواد کاراش از روی عشق و علاقه باشه از روی احساس مسئولیت و نوعی اجباره . حس کردم نیاز شدیدی به سکس دارم . به این که آرومم کنه . از آخرین باری که با فتانه هم بستر شده بودم مدت زیادی نمی گذشت ولی ازدفعه آخری  که با لذت باهاش سکس کردم شاید دو ماه هم گذشته بود . با هوس ولی نوعی بی حالی و با یه شورت کنارش قرار گرفتم . -یادت میاد تواون شب چیکار کردی ؟ ..نمی دونستم چرا این دیوونه همش داره از اون شب میگه . می خواد خاطرات شب زفافو برام زنده کنه . حتما فکر کرده با این کاراش می تونه یه حس تازه به من بده .. خدایا من اونو بخشیدم .. به من صبر بده .. -آره عزیزم یادم میاد من پاهاتو شستم .. حس می کردم که اون این حرفا رو با احساسش نمی زنه .. شاید همین بیشتر منو رنجم می داد تازه در اون صورت هم عذاب می کشیدم .. خودشو بهم چسبوند .. عطر ملایم همون شبو به خودش زده بود .. یه عطر هوس انگیز که منو به دنیای دیگه ای برده بود . دنیای ناباوریها,  این که در اون لحظه رویایی اون شب رویایی  پری رویی رو در آغوش کشیده و تالحظاتی دیگه می تونم به خودم بگم که زیبا ترین و نجیب ترین دختر منطقه رو شکارش کردم و خودمم شکارش شدم .. فتانه لباشو به لبام نزدیک کرد .. نمی دونم چطور همه این صحنه ها به یادش مونده . شاید این شب چه برای زن و چه برای مرد از اهمیت خاصی بر خورداره و بیشتر برای زن .. چون حالا به غلط یا صحیح در جامعه ما حفط بکارت برای دختر یک ارزش حساب میشه ارزشی که وقتی میره به خونه بخت اونو نشون شوهرش میده . فتانه اون ارزشو در اون شب نشون من داد . ولی  دلیلی نبود که به خاطر این موضوع   اونو با ارزش ترین بدونم . من اونو به خاطر خودش دوست داشتم .  دستمو دور کمرش حلقه زدم .  لبامو رو لباش گذاشتم .  اون بدنشو به بدنم فشرد .. پاهای لختشو از پهلو به پاهام چسیوند .. تحریکم کرده بود . -فرهاد من تو رو می خوام .. کیرت رو می خوام ..اینو گفت و یه بار دیگه  لبای داغ ما رو هم قرار گرفت . مثل اون شب بوسه مون طولانی شد .. ولی یه قسمت کار به جای این که من دستمو از زانو  و از زیر دامنه کوتاه  لباس خواب به رون و لاپاش برسونم این اون بود که دستشو رسوند به شورتم و کف دستشو از همون جلو شورت رو کیر بر جسته ام قرار داد .. مثل این که فهمیده بود حالا اونه که باید حس دادنو شروع کنه و فتیله رو روشن کنه . شورتمو  با یه دست نصف و نیمه پایین کشید . کیرمو گرفت توی دستش .. یه لحظه به یاد مهرام افتادم .. که  اون همین جا جای من قرار داشت . کاش این تختو عوض می کردم . کاش امشب رو زمین سکس می کردم .. فتانه به طزف من خم شد . شورتمو کاملا از پام در آورد . کیرمو گذاشت تو دهنش . به غیر از یکی دوبار مربوط یه گذشته های دور سابقه نداشت که  قبل از من دست به کار شه و این قدر سریع ساک بزنه . تازگی ها که بیشتر وقتا از ساک زدن طفره هم می رفت .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی