ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 100

یه لحظه نوشین از دور متوجه ناصر شد ولی فوری سرشو برگردوند و خودشو زد به بی خیالی .
-نادر به روبروت نگاه نکن . حالت چهره ات هم طوری نباشه که به من توجه داری . ناصر روبروی ماست . نمی خوام که اون حس کنه که ما با هم خیلی صمیمی هستیم . یه خداحافظی عادی می کنی و میری . بعدا برات زنگ می زنم .
 -نوشین خاطرم جمع باشه ؟
 -بابت چی ؟
-نمی تونم حس کنم که دست مرد دیگه ای بهت  برسه ..
 -مگر این که از رو جنازه ام رد شه . حالشو می گیرم . حالا خدا حافظی کن . بعدا برات زنگ می زنم و حرف می زنیم . باید خودمو از شرش خلاص کنم . ....
نوشین  پس از خداحافظی با نادر خیلی بی خیال در مسیر مستقیم به حرکت خود ادامه داد . ..
-خانوم سلام ! سرت رو بالا نمی گیری و یه نگاه به ما نمیندازی ؟
-نوشین بی اعتنا به اون به رفتن خود ادامه داد .
 -آخه ما هم آدمیم دیگه .
-من روبروی خودم آدمی نمی بینم .
 -ببینم اون آقا پسر نادر خان باهات چیکار داشت ؟
-هیچی می خواست بیاد خواستگاریم .. اصلا به تو چه ربطی داره . اون هم کلاسم بود .  با من از در اومد بیرون . تازه اصلا تو چه کاره ای که به تو جواب پس بدم . 
-نوشین من شوهرتم . شریک زندگیتم . چرا با من این طور حرف می زنی .  من خودم از این وضعی که برامون پیش اومده خیلی ناراحتم . عشقمون نباید دستخوش حوادثی شه که بین ما فاصله بندازه.
 -کدوم عشق . دیگه بین ما عشقی نیست . من راستش نمی تونم باهات زندگی کنم . نمی تونم با تو زیر یک سقف باشم . و واقعیتشو نمی تونم پیشت بخوابم . دوست ندارم خودمو در اختیارت بذارم .
ناصر که از دیدن اون و نادر خیلی ناراحت بود و نمی دونست  در مورد اونا چی باید فکر کنه گفت :
 پس می خوای خودتو در اختیار یکی دیگه بذاری ؟
 این حرف مثل تیری در دل نوشین نشست یه لحظه دستشو آورد بالا خواست بزنه زیر گوش ناصر ولی جمعیت دور و برشو که دید حس کرد جلوه خوبی نداره .. فاصله لبهاشو با صورت ناصر کم و کم تر کرد و تفی توصورتش انداخت و  راهشو کشید و رفت .. ناصر هرچی دستشو کشید اون بی اعتنا از ناصر فاصله گرفت.  خودشو به خونه رسوند . عصبی شده بود . نمی دونست با این مرد باید چیکار کنه .  این لعنتی هنوز اسم شوهرو با خودش یدک می کشید . به این سادگی ها نمی تونست خودشو از دستش خلاص کنه . تازه قصد تماس با نادرو داشت که حس کرد یکی توی اتاق خوابشه ..
 -عزیزم بر گشتم سر جای خودم . هیشکی باورش نمیشه که زن و شوهرا با هم دعوا بیفتن .. می دونم که از دیدن من خوشحالی.
 -ناصر پاشو گمشو برو بیرون . پاشو از خونه من برو بیرون . کی بهت گفت که بدون اجازه من بیای این جا . ..
 نوشین با خودش فکر می کرد که شانس آورده که در خونه هیچ مدرکی رو در مورد گناه ناصر باقی نذاشته همچنین علامت و نشونی از حضور نادر هم در این جا نبود .. تنش مثل بید می لرزید . اصلا دوست نداشت اونو در خونه اش ببینه .
-ناصر من دیگه نمی تونم با تو زندگی کنم .
-باور کن برات بهترین میشم . چرا این قدر کینه شتری داری . اصلا تقصیر نلی بود . باور کن اون منو فریب داد .
 -این که یه آدم بگه من گول خوردم مسخره ترین چیزیه که در دنیا وجود داره . بچه که نیستی . منو بتونی گول بزنی خدا رو که نمی تونی گول بزنی . اگه این جوری بود خدا در کتابش می نوشت من بندگانی را که فریب می خورند به بهشت می برم و آتش دوزخ را بر آنان حرام می گردانم ..
 -نوشین من از کنار زنم تکون نمی خورم .
- زنگ می زنم به جرم مزاحمت ببرنت ..
 -صاحب خونه باید زنگ بزنه .
-رسوات می کنم . تماس می گیرم با پدرم که بیاد و عذر تو رو بخواد . هنوز با خونواده ام در مورد گند کاری های تو چیزی نگفتم . دلم می خواد یه بهونه ای پیدا شه و این کارو بکنم . پس سعی کن زود تر این بهونه رو به دست من ندی .
 - من از اولش از نگاه اون پسره خوشم نمیومد . اون آدم سالمی نیست .
-ربطی به من نداره که اون سالمه یا نه . زندگی خودشو داره . برام مهم نیست که چیکار می کنه یا نمی کنه . اصلا خودت سالمی ؟ خواهش می کنم برو بیرون .
-نه نمیرم .
-برو گمشو برو .. دیگه دوستت ندارم .
نوشین می خواست بگه تقاضای طلاق می کنم ولی حس کرد فعلا زمان و جای مناسبی برای گفتن این حرف نیست . بذار عملشو انجام بده بعد خود ناصر متوجه میشه .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی