ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عشق یعنی مرگ فاصله ها 1

<داستان غیر سکسی> وقتی به گذشته فکر می کنیم و به هر زمانی , خیلی راحت متوجه میشیم که چه زود گذشته .. حتی اون لحظاتی رو که با سختی پشت سر گذاشتیم . انگار همین دیروز بود .. دو سه سالی می شد که لیسانسمو گرفته بود  در یه دبیرستان دخترانه تدریس می کردم همون سال اول .. سال 55 بود .  هنوز از دواج نکرده بودم . گفته بودن دبیرایی رو که زن ندارن به دبیرستان دخترانه نفرستن ولی حالا من یه خورده پارتی ام کلفت بود ..البته فکر نکنم این قانون همه جایی بوده باشه ...ولی  امان از دست این دخترا .. یکی از یکی شیطون تر.. اونا به وقت اومدن و رفتن به مدرسه تا حدودی رعایت می کردند .. چادری های اون وقتا خیلی بیشتر از چادری های الان بود .. ولی همین که پاشون به کلاس باز می شد دیگه خیلی هاشون روسری از سر در آورده  و عده ای هم که اونا رو می آوردی پای تخته فقط می خواستن اندام نشون بدن . بیشتر اونا جین هایی پاشون می کردند که من هر کاری می کردم تحریک نشم  نمی شد . هی خودمو  لعنت می کردم که با این سابقه کم به خاطر سواد و پارتی اومدم این جا و بی جهت نباید نونمو آجر کنم . اما وقتی شراره رو آوردم پای تخته و اون موهای شرابی خودشو ریخته بود رو شونه هاش .. اون بلوز سفید آستین کوتاهش و جین چسبونی که بر جستگی بدنشو نشون می داد  مجبورم کرد که خودمو یه پهلو کنم تا دخترای دیگه منو نبینن . ولی دو سه تایی متوجه حالتم شده بودند .  . مجبور شدم  برم رو صندلی بشینم .. چند تا سوال از شراره کرد و اون بلد نبود .. سال آخر دبیرستانو تدریس می کردم .
 -خانوم شهبازی اصلا حواستون به درس نیست . شیمی درس سنگینیه . اگه از پایه ضعیف باشی دیگه نمیشه کاریش کرد .
. دلم می خواست بغلش کنم و ببوسمش .. لختش کنم باهاش سکس کنم .. دیوونه شده بودم . ولی واسه این که دخترا فکر نکنن که بهش توجه دارم  بر خورد تندی باهاش داشتم . یه صدایی از ته کلاس اومد که خوش تیپ ..آلن دلون چقدر خودشو می گیره . خبری من می گفت و آلن دلون هنرپیشه خوش قیافه فرانسوی اون روزا توی  بورس بود و خیلی هم طرفدار داشت . خودمو به بی خیالی زدم .. شراره  رفت ته کلاس رویکی از تک صندلی های کنار پنجره نشست و خیلی آروم گریه می کرد . از این که من اونو پیش بقیه خیط کرده بودم . عاشق همه جاش شده بودم . اون لبای گرد و کوچولو و کلفتش .. قد متوسط و هیکل روفرمی داشت . شاید شصت کیلو وزنش بود . وقتی کلاس تعطیل شد و همه رفتن اونو خواستم ولی بی اعتنا داشت می رفت ..
-خانوم شهبازی حداقل شش سال از شما بزرگترم .
 دستشو کشیدم ..
 -ولم کن  ..
ولش کردم . یه لحظه ترس برم داشت که اگه بره و دفتر ازم شکایت کنه حداقل کار این که منو از اون مدرسه اخراجم می کنن و در پرونده ام درج میشه . درسته که  زمان قبل از انقلاب بود ولی اون جورا هم که میگن همچین هر کی به هر کی هم نبود . همه چی حساب و کتاب داشت . حالا اگه به دانشجو یا دانش آموز توهینی بشه شاید از ما بهتران خیالشون نباشه و همیشه هم حق رو به بزرگترا بدن ولی زمان شاه کافی بود که یه دختر از یه استادی .. دبیری شکایتی داشته باشه .. مگه اون دبیر و استادو ولش می کردن ؟ بعد از تعطیل شدن مدرسه با پیکان به دنبالش راه افتادم .. اون پیاده به سمت خونه می رفت . وقتی که تنها شد جلوش ترمز زدم ..
 -خانوم شهبازی من دوست ندارم دانش آموزمو ناراحت ببینم . خواستم چند کلام حرف باهاتون بزنم .
 سوارش کردم .. دقایقی رو ساکت بود .. نمی دونستیم داریم به کجا میریم ..
 -خانوم شهبازی شما که درستون خیلی عالی بود .. همه دبیرا از شما تعریف می کنن ..
 -هرچی رو که پرسیده بودین بلد بودم نخواستم جواب بدم . اصلا خوشم نمیاد .. چه لزومی داره با این جور سوال کردنها وقت تلف کنین ..
 باید می فهمیدم این دختر چشه ..
-اگه خونواده ناراحت نمیشن  شما رو  به یه پالوده بستنی یا هرچی که شما دوست دارین دعوت می کنم .
 -چرا از بقیه دخترا  دعوت نمی کنین .؟
-آخه بقیه که مثل شما باهام قهر نکردن ..
 -چطوره بهشون اطلاع بدم که اگه دوست دارن با شما بیان بیرون بهتره که باهاتون قهر کنن .
 خونم به جوش اومده بود . دوست داشتم بذارم زیر گوشش . ولی باهام اومد .. فهمیدم که اون نامادری داره و پدرش هم یه بازاریه که از صبح تا شب سرکاره . با هم یه شیرینی و مخلوط خوردیم  و به وقت برگشتن ازش پرسیدم آخرشم نمی دونم چرا این قدر عصبی بودی .
-از بقیه بپرسی بهت میگن ..
 کمی باهاش صمیمی تر شده بودم . ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی