ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 124

فتانه به سمت پدرش برگشت.
 -بابا ..بابا ... خواهش می کنم ..
 پیرمرد نمی تونست حرفی بزنه ..
 -نزدیک من نشو ..نمی تونم حرف بزنم .. نمی تونم چیزی بگم . تو نابودم کردی .. مادرزنم فریاد می کشید ..
 -تو رو خدا یه آمبولانس بیارین .
-زن بی خود نگران نباش . اگه قرار باشه بمیرم می میرم . تا حالا کدوم دکتر رو دیدی که جلوی مردن رو گرفته باشه . اگه من مردم این عفریته ..این کثافت حق نداره بیاد سر قبر  من .. در این سی سالی حتی یه بار حرف تند به دخترم نزدم . یه بار هم نزدمش . من دوستش داشتم .. بروگمشو .. برو بیرون عوضی . کی بهت حق داده این جا باشی .. من نمی تونم اونو ببینم . این لگه ننگ رو نمی تونم تحمل کنم . اگه می خوای کمک حالم باشی برو گمشو برو بیرون .. برو هرزه ..
-فریدون خواهش می کنم . اون دخترته .. اون اگه الان بره خودشو بکشه تو هیچوقت خودت رو نمی بخشی .
-اون شهامت اینو نداره که خودش رو بکشه .. وصیت می کنم . همه تون شاهد باشین به همه میگم .. به هزار نفر میگم من اگه زود تر از این هرزه تلف شدم نمی تونم بگم که اون حق نداره بیاد سر خاک من .. نمیشه جلوی آدما رو گرفت که نیان قبرستون و سر خاک . ولی اون وقتی که دارن چالم می کنن و سر خاک واسم مراسم دسته جمعی می گیرن اون حق نداره اونجا باشه .. به همه میگم قلم پاشو بشکنن . اون با اون دهن کثیفش .. با اون روح آلوده و بیمارش حق نداره برام فاتحه بخونه که گناهمو چند برابر می کنه .
 فتانه مظلوم نمایی و مار مولک بازیهاشو شروع کرده بود . مادرم رفت سمت فتانه .. -حیف .. حیف .. من چقدر تعریف تو رو همه جا می کردم . از اخلاق و زیبایی تو می گفتم . از اون وقتی که اول جوونیت بود همه آرزوی تو رو داشتن ولی تو به کسی رو نمی دادی . افتخار می کردم که اون زن شده عروس خونواده ما ..
 -چه عجب ! مادر جان داری ازم دفاع می کنی .  فکر کنم اگه من جای فتانه خلاف می کردم سرم تا حالا رفته بود بالای دار .
حالا مادر زنم به حرف در اومده بود . ولی با لحنی مهربانانه تر باهاش حرف می زد . می دونستم اونم دلش خونه .. اونم حرصش گرفته و هنوز در شوکه .. در ناباوری .
 -چت بود دختر ..نونت نبود آبت نبود زیر سر بلند شدنت چی بود ! .. اونم واسه این که یه چیزی گفته باشه اون جا رو شلوغ کرده بود .. صدای من در اومد ..
 -من حالا چیکارش کنم . با این مدارک اگه بخوام اونو به جوخه اعدام بدم خیلی راحته .. مادر زنم به دست و پام افتاد .. ولی پدر زن می گفت بده .. اونو بده به دست قانون .. انگاری که سگ سقط شده باشه .البته من که همچین قصدی نداشتم ولی می خواستم به اونا نشون بدم که درحقش چه کردم .  فتانه  رفت به اتاق خواب و چند تا لباس با خودش گرفت و گذاشت توی ساک و می خواست که بره  .. رفتم جلو دستشو با فشار و خشونت کشیدم ..
 -کجا ! همین ؟! نتیجه هشت سال زندگی این بود ؟  دیدی عشقت باهات چیکار کرد ؟ پدرت ولت کرد .. تمام سرمایه خونوادگی شما دست پدرته .. پیش منم که هیچی نداری .. مگر این که مهرام جون یه بلیط پرواز امریکا واست ردیف کنه . خیلی روت دادم . تو رو باید توی خاک و شن بخوابونن و به طرفت سنگ بندازن .. اگه به همون سرعتی که خودت رو از زندگی و پیوند مثلا مستحکم و محکم با من فراری دادی و به مهرام رسیدی ...تلاش کنی می تونی خودت رو از سنگسار شدن نجات بدی . می تونی خودت رو بکشی بالا و فرار کنی . کجا داری میری .. چرا لال شدی .. این بود جواب خوبی های من ؟ یعنی یک انسان باید اون قدر ایثار گر باشه که حتی تابع احساسات کسی بشه که دوستش داره ؟ راحت تر بگم یعنی من می بایستی چشامو به روی کثافت کاریهای تو می بستم و باهات مدارا می کردم و می گفتم چون عاشق زنم هستم احساساتش واسم اهمیت داره پس واسه این که اون در راحتی و رفاه باشه و لذت ببره ایرادی نداره که غیر من با مرد دیگه ای باشه ؟ تو این انتظارو ازم داشتی که به این درجه ازحیوانیت نزول کنم ؟ مثل خود تو ؟  اشکات خشکیده ؟ میگم راستشو بگو واسه کدومش بیشتر ناراحتی ؟ واسه این که بالاخره شکستت دادم ؟  یا واسه این که مهرام شکستت داد ؟ فکر نکن از این که شکستت دادم خوشحالم .. از این که قبلش تو منو شکستی دارم داغون میشم . تو منو شکستی ولی نتونستی شکستم بدی .خیلی حرفا باهات دارم . به اندازه یه کتاب .. یه کتاب کلفت .. دلم می خواد نفرت عالمو روی تو خالی کنم .. می بینم ارزششو نداری .. می خوام حرفای زشتی بهت بزنم می بینم هنوزبه اسم زنم شناخته شده ای .. می خوام بعد از این که طلاقت  دادم بهت بگم می بینم که اون موقع زشته آدم با یه زن نامحرم و غریبه دهن به دهن شه .. حالا میگم .. توی تفاله بعد از این بهترین راه و کارت اینه که بری و هرزگی کنی . اگه لیاقتشو داشته باشی . اونایی که یه روزی  آرزوتو داشتن می تونن به وصال تو برسن . دیگه نمی دونم بهت چی بگم ..
 دلم می خواست خردش می کردم . می زدمش .. شونه هاشو گرفتم . پنجه های دو دستمو گذاشتم رو دو تا بازوش با آخرین زورم بازو هاشو فشار می دادم تا این جوری خشممو خالی کنم ..
 -یه روزی فربد بزرگ میشه .. بهش میگم که چه مادر هرزه ای داشته .. طوری که حتی یک تف هم توی روت نندازه .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی