ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عشق یعنی مرگ فاصله ها 4 (قسمت آخر)

اون روز به هر طریقی بود خویشتنداری کردم ولی تصمیم گرفتم دیدار هامو کمتر کنم . خودمو ازش پنهون کنم . تابستون سال 56 بود . روز بعد از موفقیتش خودمو نشونش ندادم .. ولی دوروز بعد از در خونه که اومدم بیرون شکارم کرد ..
 -چته آرش ؟
-یادت رفته بگی آقا دبیر.
 -چیه  خودت منو تشویقم کردی که خانوم دکتر شم .. حالا همه طوری بهم افتخار می کنن که انگاری ملکه انگلیس شده باشم .
 -ملکه انگلیس یا شهبانوی ایران ؟
-هرچی باشم هرکی باشم کنیز توام ..
 اونو به خونه ام دعوتش کردم .. خونه مون کسی نبود ..
-شراره دنیای من و تو فرق می کنه . من که  مرد هوسبازی نیستم .. و تو هم دختری هستی که  عاشق عشق پاکی .. هنوز بین ما اتفاقی نیفتاده .. هنوز اول راهیم .. تو راهت جداست ..  واقعیت اینه که تو میری به محیطی که هر لحظه امکان داره عاشق یکی شی .. گیریم که این طور نباشه .. می خوای با یکی زندگی کنی که از نظر موقعیت اجتماعی ازت پایین تره ؟ باعث افت شخصیتت شه ؟ من نمی خوام تو خجالت بکشی .
 شراره در حالی که اشک می ریخت می گفت فکر می کردم که شناختمت . تو حاضری من بمیرم ولی خجالت نکشم ؟
 -خیلی ها دوست دارن جای تو باشن . منم دوست داشتم جای تو باشم .. پس از این موقعیت وموفقیت  به دست اومده استفاده کن .
 -آرش تو مطمئنی که دوستم داری ؟ مطمئنی که عاشقمی ؟ مطمئنی که وقتی با هم به آسمون نگاه می کردیم دو تایی مون با هم بال بال می زدیم ؟ وقتی که  می خواستیم رو زمین بشینیم کمربندامونو با هم باز می کردیم ؟ تو یک دروغگویی .. بذار مردم هرچی می خوان بگن .. تو اگه عاشق بودی می فهمیدی که عشق فاصله ها رو از بین می بره . شاهزاده و گدا می تونن عاشق هم بشن .. تو وقتی که عشقو داری می تونی شاه باشی .. می تونی ملکه باشی .. می دونم تو یه پسر خوش تیپ .. نمی خوای خودت رو پای بند  یک زن بکنی .. دوست داری دخترا همه عاشقت باشن .. خب خیلی ها هستند .. مبارکت باشه ولی با قلب و احساسات کسی بازی نکن . دستت درد نکنه کارت عالی بود . تونستی بهم انگیزه بدی و من موفق شم ولی من موفقیت بدون تو رو نمی خوام .. فکر کردی من هر کی رو ببینم عاشقش میشم ؟  فکر کردی همین حالا کلی خواستگار ندارم که موقعیت شغلیشون  علی الظاهر بهتر از کار تو باشه هرچند هیچ شغلی به شرافت تدریس نیست .. فکر کردی همین حالا یه خواستگار پزشک  پاشنه در خونه مونو از جاش نکنده ؟ من چیزی بهت نگفتم که ناراحتت نکنم . تو.. من و عشقمو این جوری شناختی ؟
 سرمو بر گردوندم تا اشکامو نبینه .. واسم کف می زد .
-آفرین آقای ایثار گر . آفرین به توو اشک تمساح تو . من اصلا ادامه تحصیل نمیدم . انتخاب رشته و شهر نمی کنم . اگه فکرت اینه .. خیلی نامردی .. خیلی .. یه خیلی حرفای بد توی دلمه که می خوام بهت بزنم .. ولی تو گفتی که بد دهن نباشم .. دلم می خواد بزنمت ولی تو خودت بهم گفتی که دست رو بزرگترم بلند نکنم .
 -منو بزن .. فحشم بده . دلتو خنک کن ..
-دل من خنک میشه ولی تو دل خدا رو لرزوندی . دل اونو چطور خنکش می کنی .. آخه خدا دل ما دل شکسته ها رو جوشش میده وقتی دل اون بشکنه کی می خواد دلشو جوش بده ..
تا اون لحظه از زندگی هیچ حرفی تا به این حد درم اثر نذاشته بود .. وقتی دل خدا بشکنه کی  می خواد اونو جوش بده ؟ من و شراره همدیگه رو در آغوش کشیدیم .. شوری قطرات اشکو رو لبای بهم چسبیده مون حس می کردیم ..
 -تو فکر کردی من کی هستم ؟ یه هیولا .. یه دختری که هر روز دلشو بده به یکی دیگه ؟ من با تو زندگی رو شناختم . عشقو شناختم . همه چی مو شناختم . من با تو خودمو شناختم . با تو,  تو رو شناختم .. ..
 من و شراره با هم از دواج کردیم .. باهاش راه اومدم . باهام راه اومد .  اون متخصص زنان و زایمان شد ولی همش می گفت کنیز منه .. .. حالا سی و هفت سال از اون زمان گذشته ..  وضع مالی  ما خیلی عالی شده .  .. من افتاده بودم تو خریدوفروش و اونم که پزشک مشهور و پر در آمدی شده بود .
-می بینی شراره ؟ این همون کلاسه .. فقط  رنگ دیواراش عوض شده.
 -مثل رنگ من و تو
-من و تو که یک رنگیم .
-آره درونمون همونه .. منظورم این بود که یواش یواش داره به صورتمون چین میفته  -چه خاطره ها که از این کلاس سال آخرم ندارم ..
 -و منم چه خاطره ها که از این کلاس سال اولم ندارم ..
دو تایی مون خندیدیم .. آخه منظورم از سال اول , اولین سال تدریسم در اونجا بود .. ما اومده بودیم اون ساختمون رو که مدتی بود ازش استفاده نمی شد و صاحب اصلی اون پسش گرفته بود از طرف بخریم و اونو اختصاصش بدیم به جایی برای نگه داری کودکان بی سر پرست و تا اون جایی که از دستمون بر میاد کمکشون کنیم ..
 -فقط شراره! من  ازشون می خوام که به کلاس عشقمون دست نزنن .
 -نه اتفاقا نیازی نیست دست بزنن . مدرسه عشقمون به همین صورت میشه کانون عشق دهها و صد ها دلی که با امید به زندگی میان به این جا تا خودشونو زندگی و خدای خودشونو باور کنن . تا باور کنن همون جوری که یه روزی قلب آرش واسه من تپیده و من واسش پر پر می زدم آدمایی هم هستند که به فکر هم باشند .. تا باور کنند وقتی عشق بیاد دیوار فاصله ها خاک میشه و درخاک زمین دفن میشه ..
-آخ شراره چقدر دلم می خواست توی کلاس می بوسیدمت ..
-منم چقدر دلم می خواست پیش همه دخترا این کارو می کردی .
 -حالا اگه دخترا نباشن نمیشه ؟
-ای کلک ! برو اون درو از داخل قفل کن بینم ....
 ثانیه هایی بعد من و شراره پس از سی وهشت سال آشنایی برای اولین بار در مکانی که برای اولین بار به عشق سلام گفته بودیم لبامونو رو لبای هم گذاشتیم و احساس کردیم که حتی باغ بهشتی عشق هم نمی تونه مثل کلاس عشق ما باشه .... پایان ... نویسنده .... ایرانی