ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عشق یعنی مرگ فاصله ها 3

هر روز که به موعد کنکور نزدیک می شدیم اون بیشتر استرس داشت . ولی من آرومش کردم . با اون از عشق حرف زدم از روزای خوب زندگی .. سفارشش کردم که پیش دخترای دیگه کاری نکنه که اونا متوجه شن که ما عاشق هم شدیم .. ولی اون با حسادتهاش داشت منو می کشت ..
 -عزیزم اگه بخوای حسادت کنی دیگه حواست پرت میشه به درسات نمی رسی .
-اینا دیوونه ام کردن .  بیشتراشون میگن می خواهیم با دبیر آرش باشیم .  چند تا از اون بی تر بیت ها میگن اگه دبیر ازمون بخواد خودمونو در اختیارش می ذاریم ..
 -آخه من چه گناهی کردم شراره .. اگه تو موفق نشی من دیگه ..
 -دیگه چی .. رو من منت می ذاری ؟
اون شبی که امتحان کنکور داشت من و اون با هم رفتیم به اطراف شهر .. به جایی که خودمون بودیم و خودمون .. -شراره امشب  دیگه کتابو ول کن . اگه خودت باشی و خودت موفق میشی .. می تونی یک دکتر خوب بشی .. اون موقع شرکت کنند گان در رشته تجربی کنکور یه چیزی حدود صد هزار نفر یا کمی بیشتر می شدند . از این صد  هزار فقط هزار نفر اول شانس قبولی در رشته پزشکی رو داشته و از این هزار نفرهم اونایی که  دویست تای اول بودن می تونستن برن دانشگاه تهران . اون روزا دندانپزشکی اهمیت دوم رو داشت . چون بازار پزشکی بهتر بود .
 -شراره امشب درس نمی خونی .. فکرت رو آزاد می ذاری . به منم فکر نمی کنی ..
 چه حسی داری ؟
 -همه چی آرومه .. همه چی خوب و خوش و لذت بخشه .. سرشو گذاشته بود رو سینه ام . با هم ماه و ستاره رو می دیدیم ..
-عزیزم تو می تونی ..
 -تو رو که دارم می تونم . راستش حس می کنم خوشبخت ترین دختر دنیام . نمی دونم چرا نامادری خودمو هم می تونم بهتر تحمل کنم . قبلا واسه هر چیزی الکی ناراحت می شدم ولی حالا می فهمم اون قدرا هم بد نبوده .. همه اینا واسه اینه که عاشق توام . اگه من قبول نشم ..
-تو حتما موفق میشی .. من به تو ایمان دارم . در تو می بینم ..
 -خودت گفتی که عاشقم می مونی .. خودت گفتی که تنهام نمی ذاری . آخه من  حالا بوی زندگی رو حس می کنم . معنای اونو می فهمم . حالا  می دونم که میشه به خورشید عشق و خورشید زندگی لبخند زد . حالا دنیا رو یه جور دیگه ای  می بینم . همه چی قشنگ تره .. قشنگ و دوست داشتنی . و همه اینا با در کنار تو بودن امکان داره .. ..
اون روزی که می خواستن نتایجو اعلام کنن دل تو دلم نبود . دلم می خواست شراره من خوشحال شه .. شراره ای که شعله های عشق چشاش قلبمو آتیش می داد .  هر وقت می دیدمش انگار با همون اولین نگاهش جذبم می کرد . می خواستم قبل از اون از همه چی خبر دار شم . یه آشنا داشتم .. و خیلی زود متوجه شدم که اون رتبه هشتاد رو به دست آورده .. یعنی چش بسته واسه پزشکی تهران .. واسه شهر خودمون .. واسش تلفن زدم و گفتم که بیاد بیرون کارش دارم .. می خوام در مورد نتیجه دانشگاه بهش بگم ..
 -آرش این جوری باهام حرف نزن دلمو می لرزونی .
 اومد. سوار پیکان سفید رنگم شد . با هم رفتیم طرف جاده هراز ..
-چی شده چرا حرفی نمی زنی .. من دارم سکته می کنم .
- صبر کن یه جای خلوت گیر بیارم . فقط هول نکن .. فقط  هفتاد و نه نفر ازت جلو زدن ..
 -چی ؟ یه بار دیگه بگو ؟
  دستشو توی همون ماشین گذاشت دور گردنم و منو بوسید . اون وقتا دیگه  تعزیرات و از این نکیر و منکر ها نداشتیم .. ولی از مردمی که ما رو دیده بودند خجالت کشیدم .. از خوشحالی اشک می ریخت باورش نمی شد ..به خاطر اون خوشحال بودم .. یه لحظه حس کردم که یه چیزی منو از خواب بیدارم کرده .. اصلا به این فکر نکرده بودم که سال بعد  ممکنه اونو نبینم . همش فکر می کردم که اون در همین مدرسه می مونه . به اسم دانشجو .. اصلا فکر نمی کردم که بین ما فاصله میفته .. تازه من یه دبیر بودم و اونم می شد خانوم دکتر .. با پسرای زیادی می پلکید .. هرکدومشون می تونستن واسش یه عشق تازه ای باشن .. هر کاری کردم ناراحتی خودمو نشون ندم نتونستم . من نباید زندگی اونو خراب می کردم . اون باید بدون من ادامه می داد . ولی من بدون اون نمی تونستم . باید خودمو فدا می کردم .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی