ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 97

دامادام یه جوری بودند . بیشتر یه حالت بچه سوسولی و اوا خواهری داشته وانگار می خواستن مدام بپرن توی بغل آدم . البته به وقت حرف زدن .  به وقت شام الناز اومد کنار من نشست  . حالت میز و صندلی به گونه ای بود که  صندلی من در انتهای میز مستطیل شکل قرار گرفته بود . اون به شدن بی تابی می کرد و همش در صدد بود که یه جورایی خودشو به من بچسبونه  و به بقیه هم نشون بده که اون بیش از بقیه وابسته به پدرشه ..
هومن : بابا روزا که تنهایی می تونی بیای خونه ما الهه جون ازت پذیرایی می کنه . کاری داشتی .. رخت و لباسی داشتی اون همه اینا رو برات ردیف می کنه .
 الناز : آقا هومن من خودم هستم و راضی به زحمت خواهرای تازه عروسم نیستنم  .
 الهه : خواهر گلم اصلا نباید در این مورد حرفی بزنی . چون تو دانشجو هستی باعث افتخار مایی . فردا که درست تموم شد باید یه مطب بزنی و بری سر کار .
الناز: وقتی که میگم من می تونم هم به خودم برسم هم به بابا حتما می تونم دیگه ..
 المیرا : تو الان حالیت نیست چند روز دیگه وقتی که درسات سنگین تر شد ..
الهام : خواهر کوچیک تره باید حرف خواهرای بزرگترشو گوش کنه .
الناز با خشم به الهام نگاه کرد .
 -ببینم تو هم به حرف اون دو نفر گوش کرده بودی که اون بلا سرت اومد ؟
 منظورش پاره شدن بکارتش توسط دوست پسرش بود.. البته منان که الهام رو با همین شرایط قبول کرده بود ولی متلک الناز واسه الهام گرن تموم شد . طوری که از جاش پاشد و رفت .
-الهام دخترم چی شده .. آقایون ببخشید . دیگه اخلاق زنا رو که می دونین  . گاهی قربون صدقه هم میرن و گاهی گله گذاری پیش میاد ..
رفتم سمت الهام ..
-عزیزم بیا آبرومون در خطره .. الان منان و امیر وهومن میگن چه خبر شده باشه . حتما همیشه توی خو نه ما از این بر نا مه هاست . چرا بی خود کلاس ما روپایین میاری .
-پدر اصلا صحبت این حرفا نیست . هرچی این دو تا خواهرام الهه و المیرا میگن حق دارن تو خیلی به الناز رو میدی .
 -سعی نکنین بر علیه اون جبهه بگیرین .
-چون تو ازش حمایت می کنی ؟
-بیچاره که چیزی نگفت . مگه شما دوست ندارین با من باشین ؟ اونم دوست داره با من باشه . حالا شما شوهر کردین و اون نکرده .
-اگه می دونستیم این جوریه باور کن شوهر نمی کردم . من می خواستم زیر سایه تو باشم و حال کنم . الان خودمو اسیر یه مرد به اسم شوهر کنم که چی بشه . زیاد هم به منان علاقه ای ندارم . پسر بدی نیست .
 -الهام مثل یک دختر خوب میای سر شام وگرنه دیگه نه من نه تو .. اصلا باهات حرف هم نمی زنم چه برسه به این که کارای دیگه هم انجام بدم .
 -بابا چه زود همه چیزا از یادت میره .. زیور خانومو یادت هست ؟ بعد اینو هم یادت هست که من اولین نفری بودم که  بعد از رفتن مامان با تو رابطه سکسی بر قرار کرد ؟ البته بعد از زیور خانوم . اگه بقیه موضوع زن مکش مرگ مای همسایه رو بفهمن چقدر برات بد میشه . واسه اون زن که بد نمیشه ولی آبروی تو همه جا میره . -الهام تهدیدم نکن .
خودشو گردن آویزم کرد و گفت بابا جون من کنیزتم کلفتتم فقط منو فراموش نکن ..
-عزیزم  مگه این سه تا دامادم خواجه هستن همین دیشب تا صبح یک شکم پر و حتما چند سرویس میل فرمودین 
-ولی من سرویس تو رو می خوام . دلم نمی خواد اصلا به این فکر کنم که گذشته لذت بخشمو دیگه نمی تونم تکرار کنم . حسش کنم . من با تو خوشبخت بودم پدر . هر چند تو برای  من یک نفر نبودی .
-پس واسه چی شوهر کردی ..
-چه می دونم . دیدم اونا سه تا برادرن و الهه و المیرا هم خیلی دوست دارن .
-الهام بریم فدات شم . تو که می دونی چقدر دوستت دارم الناز که بره دانشگاه خودم تر تیب هر سه تا تونو میدم . حالا این قدر سر به سرش نذارین تحمل داشته باشین .. به اون دو تا خواهرات هم سفارش کن . من خودم دلم برای شما و بودن با شما یه ذره شده .ولی خیلی دلم می خواست که یه اسبابی فراهم می شد که این سه تا دامادا هم میومدن توی خط .. همه با همه یه در همی و بر نامه ای تر تیب می دادیم .
 -ما سه تا عروسا که خیلی دوست داریم این جوری شه .
-ولی همین جور بی مقدمه موضوع رو پیش نکشین ..
 -ما زنا می دونم چیکار کنیم .. ..
 روز بعد که الناز و سه تا دامادام  خونه نبودند من فرصت رو غنیمت شمرده و رفتم سراغ اون سه تا دختر گلم . همه شون هم اومده بودن توی واحد من ..
 - خوشگل خانوما بازم تنها شدیم ..
المیرا : کیر بابا جونم یه چیز دیگه ایه . حرف نداره .. دور دنیا رو بگردیم و از هر کدوم تست بگیریم بازم مال  بابا یه طعم و مزه دیگه ای داره ..
 الهه : کوفتت بشه المیرا ..
الهام : ببینم چیه واسه خودتون تقسیم می کنین منم هستما ..
 سه تایی شون تا بخوام تکون بخورم و خودم دست به کار شم شلوارمو کشیدن پایین ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی