ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 125

فتانه سرشو انداخته بود پایین .  روشو نداشت به من نگاه کنه . من با آخرین زورم انگشتامو به بازوش فشار می دادم . این حقو برای خودم قائل شده بودم که حتی برای یک بار هم که شده خشممو به این صورت نشون بدم . .. مادرزنم فریاد می زد فریدون برو جلوشو بگیر دخترمونو کشت .
-چی داری میگی زن .. این دختر ماست که اونو کشته . اگه فرهاد آدمکش بود تا حالا صد دفعه  فتانه رو کشته بود .. قبلا این کارو می کرد . مطمئن باش الان این کارو نمی کنه .
 بالاخره سرشو بالا گرفت .. چشای سرخ شده شو نشونم می داد . فقط سکوت کرده بود . چی می تونست بگه . چه حرفی واسه گفتن داشت ؟ اصلا  در ذات من نبوده که بخوام دشمن شکست خورده رو تحقیرش کنم . به روش بیارم که تو باختی .. با این که شرایط فتانه فرق می کرد .  هنوز خیلی چیزا مونده بود که باید متوجهش می شد . ما قدر خیلی چیزا رو وقتی که از دست میدیم می فهمیم . سلامتی .. عزیزانی که شاید سال به ماه هم از حال و روزشون خبری نداریم و فقط واسه مجلس ترحیمشون میریم و میگیم ای حیف شد واقعا .. اونایی که چشم به راه ما هستند و گرفتاریهای زندگی رو بهونه می کنیم و بهشون سر نمی زنیم . می خواستم خودمو زود تر از محیط خونه خودم خلاص کنم . برم پیش بیتا .. ولی حس می کردم یه دنیا حرف نگفته در وجودمه .. توی دلمه .. داره سنگینی می کنه .. داره منو می کشه .. داره منفجرم می کنه .. با این که به بیتا دل خوش بودم . می دونستم می تونه بهترین مسکن من باشه و شفا بخشم ولی هشت سال زندگی  .. اونم از بهترین سال های جوانی من به باد فنا رفته بود . درسته که یه پسر چهار ساله یاد گار شیرین این دوران تلخ بود ولی منم دوست داشتم مثل هر مرد دیگه ای سایه مادر اصلی پسرم رو سر فربد باشه .. دوست داشتم ستونهای کانون گرم خونوادگی ما همچنان استوار باشه ..  خیلی از حرفامو زده بودم ولی کلمات انگار می خواستن که ازم فرار کنن . نمی دونستم بهش چی بگم .. نمی دونستم ازش چی بپرسم . گاهی آدما اون چیزی رو که پبششونه باورش ندارن . فکر می کنن که باید  اونو با یه حس غریبی به دست بیارن . آشنایی رو  پس از سالها نرد عشق باختن از یه بیگانه جستجو می کنند . خداوند به من صبر زیادی داده بود ولی در اون لحظه حس می کردم که آروم و قرار ندارم .. کاسه صبرم لبریز شده بود . باید بهترین و تکون دهنده ترین حرفامو می زدم . می دونستم هشتاد درصد و شاید نود درصد ضربه و شوکهایی که باعث بیداری فتانه میشه رو باید در روز ها .. ماهها و حتی سالهای آینده دید . اگه مصلحت خدا ایجاب کنه که زنده بمونه .. ولی با همه اینا دلم می خواست یه چیزی بگم که بهش فکر کنه .. روش اثر بذاره .. و این آغازی باشه برای بیداری بیشتری در آینده . پنجه هامو از روی بازوش بر داشتم .
-میشه تو رو کشت .. میشه تو رو زیر مشت و لگد گرفت .. ممکنه عده ای بگن که تو هم آزادی و می تونی هر غلطی که دلت خواست بکنی .. من حق ندارم دست روی تو بلند کنم . تو که منو می شناسی .. تا قبل از این جریان یه بالاتر از تو هم بهت نگفته بودم . و تا امروز هم همین طور .. نمی دونم بهت چی بگم . نمی دونم از درد درونم چی بگم . نمی دونم جواب بچه امو چی بدم ولی بهش میگم .. بهش میگم که تو چه هیولایی بودی . حتی اگه انکار کنی .. حتی اگه یه روزی اون گستاخی و شهامتشو پیدا کنم که فیلم کثافت کاریهای تو رو نشونش بدم . .....
دیگه از خاطراتش در اینترنت چیزی نگفتم . چون می خواستم یه راهی رو واسه خودم باز نگه داشته باشم که تا یه مدتی از حال و احوالش با خبر باشم .
- تو امروز شکست خوردی . فکر نکن منو شکستم دادی . ما هردو پشت سرمون سیاه شده و این گرد سیاه رو تو پاشوندی ولی می دونی فرق بین من و تو چیه .. اینه که آینده واسه تو همچنان سیاهه اما برای من خیلی روشنه .. فکر نکن ستم کردی و رفتی ؟ فکر نکن یه مدتی خودت رو فریب دادی که عاشقی و همه چی تموم شد و رفت . فکر نکن چون زندگی کانون و گذر گاه اشتباهه ما حق داریم هر اشتباهی رو انجام بدیم ؟  بعضی اشتباهاته که ما حق انجام دادنشو نداریم . من امروز خدا رو شکر می کنم که منو سر پا نگه داشته .. بعضی وقتها باور های ما آدما اون چیزایی نیستند که باورشون کردیم . نمی دونم چرا ازم دور شدی . حتی شاید خودتم اینو ندونی . دیگه کار من و تو از چراها گذشته .. فقط یه سوال ازت دارم .. سوالی که همه آدما از خودشون و از همدیگه می کنن . خیلی ها  یه جوابی واسش پیدا می کنن . بعضی ها این جوابا رو قبول ندارن .... من حالا ازت نمی پرسم چرا بهم خیانت کردی .. چرا بی وفایی کردی .. من ازت می پرسم چرا نتونستی دوستم داشته باشی . چرا نتونستی عاشقم باشی ؟ چون بی ریا و با تمام سادگیم خودمو در اختیارت گذاشته بودم ؟ چون همه چی واست عادی شده بود ؟ چون دیگه درون منو نمی دیدی تا ظاهر منو ببینی ؟ یا ظاهرمو نمی دیدی تا درونمو ببینی .. ...
فریاد کشیدم ..
 جواب بده ..فتانه جواب بده .. می خوام بشنوم .. کسی رو که هشت سال تمام عشق و هستی خودشو به پات ریخت ظرف هشت دقیقه فروختی . به چی فروختی ؟ به چی .. .. حالا تونسته بودم اشکهای سیل آسای فتانه رو در بیارم ..دستاشو دور یکی از پاهام حلقه زده و حالا خیلی آروم اشک می ریخت .. پامو از دستاش خارج کردم . پاشو .. پاشو برو دیگه  حنات رنگی نداره .. -فرهاد منو ببخش بهت خیلی بد کردم ..... آخخخخخخخ دلم می خواست بد ترین حرفای دنیا رو بهش بزنم .. -تو رو ببخشم ؟ تو رو به چی و برای چی ببخشم ؟  به سوال قبلی ام که جواب ندادی . اینو ازت می پرسم . اگه من امروز جریانو رو نمی کردم تو الان اظهار پشیمونی می کردی ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی