ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 133

-به ! ! به ! چه اتاق قشنگی با دکورای جالبی .. ببینم مهسا حتما می دونه چه جنایتی کردی . اون کثافت هم در رابطه شما دو نفر نقش داشته . ولی فکر نکنم خونش به دزدی بخونه . بیچاره پدر و مادرت ..  واییییییی پسر چه چمدون قشنگی . مثل این که باید پول این چمدون رو  باهات حساب کنم . فتانه بازش کن .. این عوضی مثل این که  طلاها رو دیده جون گرفته ..
 فتانه در چمدونو باز کرد .
-فر هاد بیشتراشو می بینم .. حالا حضور ذهن ندارم .
 -می دونی چقدر بهم خسارت زدی ؟ اما اون خسارت حقیقی خیلی بیشتر از این خسارت واقعیه .. بی نهایت برابر این چند صد میلیونه . چاره ای نیست .. آدما فکر می کنن شاید پول بر گرده .. ولی اون فشار های روحی که آدمو داغون کرده رو نمیشه کاری کرد از بین بره ..  کور خوندی فتانه .. من همه چی رو از نو می سازم . دنیامو از نو می سازم . زندگیمو از نو می سازم . به این فکر نمی کنم که سی و خوردی سال ازم گذشته . یه تولد دیگه ای رو احساس می کنم . این قفل و زنجیری رو که تو به پام انداختی می شکنم . و این قفل  به دست و پای تو بسته میشه . و این میله هایی که می شکنم و خودمو از زندان غم ها نجات میدم دور تو رو می گیره . من تو رو به این قفس نمیندازم .. خودت احساس می کنی که در قفسی . چوب خدا صدا نداره .همچین می زندت که ندونی از کجا خوردی . ..
 -فرهاد .. خواهش می کنم .
 -چی رو خواهش می کنی .؟ چرا از این پست فطرتی که مال و جان و حتی شرف و اعتبار تو رو با خودش برده خواهش نمی کنی ؟ روشو نداری ؟ ازش خجالت می کشی ؟ هنوز دوستش داری ؟  عاشقشی ؟ نه فتانه . من خیلی راحت می تونم تو رو تفسیرت کنم . گاه فکر می کنم که نشناختمت .. ولی حالا دیگه می دونم تو در یک نمایش خودت رو باختی . تو همه  چی رو شوخی فرض کرده بودی .. یک شوخی خطرناک یک ریسک بالا که تو رو به دامی انداخت که نمی تونستی ازش فرار کنی . بهترین حالتش این بود که تو از چنگم در ری با همینی که فکر می کرده عشقته  فرار کنی بدون این که بعدش منو ببینی و وجدانت تحت الشعاع قرار بگیره .
 -فر هاد من جایی رو ندارم .
 -به خاطر این ناراحتی که جایی رو نداری ؟ کجا جایی رو نداری ؟ در قلب من جایی نداری یا جایی  واسه خوابیدن نداری ؟ حتی پدرت هم تو رو از خودش رونده .  همه از دستت ناراحتن . به دیده حقارت بهت نگاه می کنن . حواست باشه یک ریال از مهرت رو طلب نمی کنی .. همه رو می بخشی .
. -فر هاد من آواره میشم .
 -تو همین حالاشم آواره ای .. زیر آسمون خدا جایی واسه خواب پیدا میشه . یه زن اگه بره به آغوش غریبه یا بره توی بغل ده تا مرد .. البته یک دفعه  نه ها .. به نوبت .. بازم یه هرزه هست .. ..نمی خوام تو رو به این کار تشویقت کنم . اصلا سر نوشت تو واسم مهم نیست .. این که چه غلطی می کنی .. می دونی چقدر گوشت تنمو خوردم تا تونستم خودمو قانع کنم که اون فیلمها رو ببینم ؟ قر و غمیش تو رو ببینم . ؟ ناز کردنای تو رو برای  مهرام ببینم ؟ همین جنازه ای که این جا افتاده و داره با حسرت به طلاهایی نگاه می کنه که بازم واسه خودش یه چیزی بود . میگن قیمتا رفته بالا شاید خیلی بیشتر از اونی بیارزه که ما فکرشو می کنیم . برای من  اگه تمامی دنیا رو جواهر می کردند و تقدیم من می داشتن تو از همه اینا بالاتر بودی .. اگه تمام دنیا رو گلستان می کردن و بهم می دادن واسه من تازگی نداشت . من دنیای خودمو سالها بود که در اختیارم داشتم .. حالا دنیای من رفته .. همه چیزم هستی من رفته .. اما من تا به کی باید زجر بکشم .. من که گناهی ندارم . نباید خودمو غرق اگر ها و مگر ها بکنم .. اگه مثلا  با زمینه روان شناختی خاص میومدم طرفت .. اگه من در اون جا استاندارد کار می کردم .. اگه محبت رو به جای  خالی کردن در بشقاب ساخت چین.. می ریختمش داخل بشقاب فرانسوی و تقدیمت می کردم شاید اونو از جون خودت از شکم خودت بیرون نمینداختی ... اگه مثلا شبا زود تر میومدم خونه و بیشتر باهات حرف می زدم ...که شاید تو خائن نمی شدی همه اینا حرفه .. یه زن اگه بخواد با وفا باشه اگه اونو هفت طبقه زیر زمین چالش کنن یا ببرندش به آسمون هفتم .. امکان نداره سر سوزنی به شوهرش خیانت کنه . پس من هر گز حسرت زمانهای از دست رفته رو نمی خورم . من دلم برای توی بیچاره می سوزه ....... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی