ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرکی به هر کی 259

این دختره دیوونه معلوم نبود کجا رفته . توی هتل هم همین بازی رو در آورده بود . اصلا باید ادبش می کردم . می زدمش .. ولی دلشو نداشتم . آخه دختر .. من به تو چی بگم .همش می خوای حال آدمو بگیری . حقته که وقتی بهت رسیدم یک پرس بزنمت .سیر سیر بزنمت .. فریاد می زدم آنی آنیتا کجایی . الهی گیر خرس بیفتی قدر داداشتو بدونی .. تا اینو گفتم از لا به لای درختا و یه گوشه ای سر و کله اش پیدا شد و گفت تو که به اندازه کافی با ماده خرس ها سر و کار داری .. دیگه اصلا توجهی به آهوی خودت نداری ..
 -عزیزم در این مجلس که فقط  من و تو نیستیم . اگه منم بخوام همش به تو بچسبم پنجاه تا مرد دیگه اعتراض می کنن .
-بی غیرت .. پس من چی که حاضرم فقط مال تو باشم .
-اگه من تو رو عقدت کنم رضایت میدی ؟
 -آره اگه بشه عقدم کنی حاضرم . اون وقت دیگه بهت اجازه نمیدم که بیای این جا ..
 -حالا من چیکار کنم که از دلت در بیاد .اصلا تو نباید این جور جا ها بیای .
-حاضرم نیام به شرطی که تو هم نیای .
-حالا که آلوده شدم .
 -جلو ضرر رو از هر جا که بگیری استفاده هست .
-من دارم میرم میون جمع . اگه  می خوای همین جا بمونی و دراز بکشی بگو .. من کار دارم و خیلی ها منتظر منن .
 -یعنی منو اینجا تنها می ذاری ؟
 -تو  صد نفر آدمو تنها گذاشتی . حالا من تو رو تنهات نذارم ؟
-میام به شرطی که تو منو بغلم بزنی و توجه خودت رو به من نشون بدی .
-امان از دست زن و حسادتهای اون . خب من بهت چی بگم . تو از همه اونا بهتری . ولی کمی هم به من حق بده . من کارشناسم .. من کمک آرمان جون و پری جونم هستم . اونا تمام چشم امیدشون به منه .
 دستمو دور کمر آنی قرار داده و قبل از این که بریم یه ماچ جانانه و آبدار از رو لباش بر داشتم .
-امشب پیش منی ها .. دیگه آهو و آرمیلا و شهره و زهره و ایلیا و .. نداریم .
-من که نمی تونم تا صبح یک نفر رو بغل بزنم .
-قراره که هر کی دوست داشته باشه شبو استراحت کامل بکنه . از طرفی این جا شب خیلی سرد میشه . هر قدر هم پتو بکشیم باید همد یگه رو بغل بزنیم ..
 -کاش بر می گشتیم هتل ..
-ولی اشرف  و عفت می گفتند که این جا مانور بسیجیان یه حس و حال دیگه ای داره و باید خودمونو نشون بدیم که کاروان راهیان نور یه کارایی صورت داده .
-آبجی گلم کس خل تر ازاین اشرف و عفت  دیگه خودشون هستند . آدم جای به اون گرم و نرمی توی اناق رو که تازه دم صبح سردمون می شد ول می کنن میان توی این جنگل و تازه شب معلوم نیست چه جک و جونوری داشته باشه ؟
 خلاصه دستمو دور خواهرم آنی حلقه کرده و اونو مثل پرنسس ها بردم به میون جمع .  میثم فلک زده زیر چند تا زن در حال دست و پا زدن بود . اشرف و عفت که دیگه لباس کامل بسیجی رو تنشون کرده بودن .. یواش یواش داشتن به بقیه  توصیه می کردن که  لباساشونو بپوشن که اگه سرما بخورن ممکنه اپیدمی بشه و همه دچار سر ما خوردگی شن و ادامه این مانور بهشون خوش نگذره .. ولی بقیه داغ داغ بودند . دیگه اصلا یادشون رفته بود که باید نگهبانی هم بدیم . معلوم نبود واسه چی باید نگهبانی می دادیم .
-بچه ها یواش یواش باید چادر های صحرایی رو نصبش کنیم . یعنی چادر بزنیم .
 این اشرف بود که داشت فرماندهی می کرد .  
-ما در این جا انواع و اقسام چادر ها  رو داریم  .. اگه بتونیم جمعیت بیشتری رو در این چادر ها جا بدیم و از فضای بیشتری استفاده کنیم خیلی بهتره ..
 یکریز داشت با خودش حرف می زد و کسی هم به حرفاش توجهی نداشت .  دیرک ها کاشته شد و چادر ها نصب گردید . خونواده ما رفتن  توی یک چادر . من و آنی و آرمیلا و آرین و پریسا و مامان ایلیا و بابا آزاد ..چند مدل روشنایی با خودمون داشتیم . از اونایی که با برق شارژمی شد و تقریبا می شد گفت چیزی در مایه های فلور سنته .. یک مدل که دیگه با باطری قابل تعویض کار می کرد ..  از اون چراغ گاز های پیک نیک هم داشتیم .. شامو خورده دلی از عزادر آورده بودیم که اشرف و عفت اومدن و به همه چادر ها اعلام کردن که تا دوساعت دیگه  میریم به تپه های اطراف برای رزم شبانه ... ما فقط بر و بر همدیگه رو نگاه می کردیم . صدام در اومد ..
-اشرف جون می خواهیم بریم خفاش شکار کنیم ؟/؟
 -یک بسیجی همیشه باید آماده باشه .. اگه نیرو و استقامت بسیجی نبود حالا تمام خاور میانه از امریکا و اسرائیل می ترسیدند ..
 هوا هنوز به اون درجه از سر ما نرسیده بود ولی لخت شدن در این هوا برای کلیه ها مناسب نبود . با این حال عده ای چراغ روشن کزده و در فضای نورانی  داشتند سکس می کردند و می گفتن که خیلی حال میده در این فضای آرام و شاعرانه . در همین لحظه صدای  شلیک دو گلوله یا همون تیر شنیده شد ..
 -یا ابوالفضل ..
اشرف : شهادتین را جاری کنید . اسرائیل حمله کرده .. همش تقصیر شماست که نگهبان نذاشتیم ..
اشرف فریاد می زد مرگ بر امریکا !..مرگ بر اسرائیل !
 رو کردم به اشرف و گفتم آبرومونو نبر .. این دو تا تیر شاید از تفنگ بچه های ما در رفته باشه ..
 -نه صدای تیر اسلحه ما این جوری نیست.
 -اشرف ! اسرائیل کجا بود ؟!
-اونا جاسوس دارند . اینجا رو می بینند .  حتی تا ته سوراخ کون مسئولین جان بر کف نظام رو می تونن ببینن . 
-رزمندگان اسلام ! اسلحه هاتونو بگیرین دستتون .. همه با هم شعار میدیم ما اهل کوفه نیستیم ..علی تنها بماند .. در همین لحظه بابا بزرگ آرمان که خوابیده بود و نمی دونست چی به چیه بیدار شد و گفت من دست به آب دارم کجا باید برم ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی