ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 94

-اوه پدر جون خیلی عالی میشه . خیلی خوب میشه . همون جوری میشه که من می خوام .
 -من حریف تو یکی نمیشم.
 -تو چه حریف من بشی چه نشی شوهر منی بابا یی منی .. سلطان و سرور منی تاج سر منی ..
در هر حال الناز تا می تونست سنگ تموم گذاشت . بعدشم قبل از ظهر فردا یه آشی پخت که همه باید انگشتاشونو می لیسیدن ..
-الناز تو تا این حد آشپزیت خوب بود و من خبر نداشتم ؟ تا حالا جز چند تا نیمرو و غذای ساده چیزی ازت ندیده بودم .
-با بودن مامان و  درسایی که باید واسه سال آخر و کنکور می خوندم دیگه فرصتی نشده بود . حالا یه آشپز هم کم داشتی که اضافه شد .
-تو باید درسات رو خوب بخونی و یه دندانپزشک ماهر بشی . و یه شوهر خوب هم گیرت بیاد . قبلش باید بر نامه هاتو ردیف کنی ..
 -پدر من اصلا خوشم نمیاد یک زن دو بار ازدواج کنه مگر این که مجبور شه مثل الهه و المیرا که دیگه دو تایی شون شوهر مرده شدن .. این الهام هم که قبل از ازدواج بی پرده شده بود . سه تا خواهر بی پرده رفتن به خونه بخت . عروس واقعی  در حال حاضر این خونه منم .
-عزیزم یه وقتی پیش این دامادام سوتی ندی ها ..
-بابا اونا خودشون بی آبرون . چی داری میگی؟
 -یعنی چه منظورت چیه ؟
-شوخی کردم . یعنی یه جورین . اخلاقای عجیبی دارن .  طوری نشون میدن که انگاری خیلی بی غیرتن .
-عزیزم امروزی بودن همین دردسرا رو هم داره دیگه . شاید فرهنگ اونا خیلی بالاست .
 -شاید .. هنگ اونا خیلی بالا ست از فر اونا که چیزی ندیدیم ..
-فقط همینو کم داشتیم که استاد ادبیات شی.
 -با همین دو تا کلمه  این ور و اون ور کردن ؟ ..
دسته جمعی رو دعوت کردیم خونه ما . البته غیر آش ناهار درست کرده بودیم .. دامادای فوکلی من دور هم نشسته بودند و دخترا بودن توی آشپز خونه . من می خواستم هر طوری که شده بشنوم که اونا چی دارن میگن . آخرشم نفهمیدم که الناز در مورد خودش به خواهراش میگه یا نه . من دوست نداشتم اینو بگه . هر چند اون سه تا دخترم می دونستن که پدرشون چقدر هوسبازه ولی نمی خواستم اینو بدونن یا حس کنن که خیلی بی رحم و بی ملاحظه و بی فکر هستم که دختری دخترمو می گیرم . از طرفی اونا ممکنه فکر کنن که من یه تفاوت خاصی  بین الناز و اونا قائل شدم . هر چند وقتی که سه تا دخترای اولم  از خط خارج می شدن افکار ما برای چنین کاری آماده نبود . خودمو رسوندم به اتاقی که بین اون و آشپز خونه یه پنجره چوبی  بود که می شد از اون سمت غذارو فرستاد به اون اتاق .. گوش وایسادم تا ببینم چی دارن میگن . طوری هم حرف می زدن که من صداشونو می شنیدم .
 -نگفتی الناز تو یکی واسه خواهرات آش پختی ؟
 الناز : عروس خانوما .. واسه هر چهار تایی مون پختم .
 -تو که عروسی نکردی ..
اینو الهام بهش گفت ..
 الهه : حتما دیشب تا صبح توی بغل باباش بوده و بهش حال داده . اینو به حساب عروسی گذاشته . ..
 المیرا : فکر نکن ازدواج کردیم بابامونو فراموش می کنیم و  تیمارش نمی کنیم . اون زن نداره و باید بهش رسیدگی کرد . تو هم دانشجو هستی و به فکر درس خوندنی . یکی می خواد برای تو غذا درست کنه .
 -من خودم همه کارا رو براش انجام میدم . شما شوهر دارین و به شوهراتون برسین .
-خیلی گستاخ شدی دختر . حساب شوهر جداست و حساب پدر هم جدا . هر کدوم ارزشهای خودشو داره . اصلا کی به تو گفت  در کارای ما دخالت کنی .
-بهتون گفته باشم بابا شوهر منه . شما حق ندارین دیگه با اون باشین . من اینو بهش گفتم .
-ببینم تو چیکاره ای . قباله ازدواجو بیار ببینم .
 -واسه هر کاری قباله لازمه ؟ ..پیوند من و اون یک پیوند خونیه ..
 الهه : خب ما سه تا دخترای دیگه اونم باهاش پیوند خونی داریم .
 -ولی من یک پیوند سوپر خونی دارم که حساب این خون با اون خون جداست ..
قلبم لرزید . اون چی داره میگه .. به همین زودی داره خودش و منو لو میده ؟ من چه جوری جواب این سه تا تازه عروسو بدم ؟ حسادت اونا رو دیوونه می کنه . این دخترام هر جا برن کیر بخورن بازم طعم کیر بابا براشون چیز دیگه ایه  .. اینو شب عروسی البته نه به این صورت به من گفته بودند و در عمل هم نشون داده بودند . دست و پام می لرزید . می دونستم اگه اون سه تا بفهمن پدر پدرشونو در میارن .
 الناز : دخترا بفرمایید اینم یه دستمال سفید خونی ..
 المیرا : خب که چی ؟
 -دیوونه این خون کس کنه .. بابایی پرده رو که پاره کرد منم درجا چند تا نمونه بر داری کردم ...
 نمی دونستم این دختر کی این کارو کرده ؟ خلاصه اون شیطونو درس می داده و شکی درش نبود هر چند واسه من یک فرشته بود . اما در این لحظه می خواستم اونو بزنم .. سکوت عجیبی بر آشپز خونه حکمفر ما شده بود .. باید می رفتم و این سکوتو می شکستم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی