ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عشق یعنی مرگ فاصله ها 2

- ببین خانوم شهبازی ..
 -این قدر رسمی نباش آقای دبیر من از پشت کوه قاف نیومدم  .
 -باشه شراره ولی سعی کن با یه بزرگ تر از خودت  یا حتی کوچیک تر از خودت بر خورد درستی داشته باشی . اعتراف به اشتباه از ارزشهات کم نمی کنه .
-ببینم کسی واسه شما ارزشی داره ؟
-مگه من چیکار کردم . اگه به شما بدی کردم بگو .. بد درس میدم ؟ سخت نمره میدم ؟ توهین کردم ؟ باشه حالا که این طور شد روزی یه دختر رو می برم بیرون .. شایدم چهار تا چهار تا بردمشون تا ببینم کی به من حرف راستو می زنه ..
-شما این کارو نمی کنین . تو نباید این کارو بکنی ..
 اون رفت .. و من داشتم به کاراش فکر می کردم . روز بعد اخلاقش از زمین تا آسمون عوض شده بود . خوشگل ترین دختر کلاس خوش رو ترینشون هم شده بود . روز بعد اون بود که به دنبالم بود . کاری کرد که جلوش ترمز بزنم .
 -امروز من شما رو دعوت می کنم .
-باهات قهرم .
-چرا آقای دبیر؟
 -بگو آرش
-چرا آرش خان ؟
 -آخه نگفتی چرا دیروز عصبی بودی ..
 سکوت کرد .
 -باشه حالا که نمی خوای بگی من حرفی ندارم . فقط باید قول بدی که در کنکور و بهترین رشته قبول شی . هم روح مامانتو شاد کنی هم دل منو .
 -جدی شما خوشحال میشی ؟
-به تو و به خودم افتخار می کنم ..
 بی اراده و می دونم خالصانه صورتمو بوسید . طوری که خودش خجالت کشید . شده بودم همدم تنهایی هاش .. واسش حرف زدم . از زندگی گفتم . از رسم طبیعت . از این که اونایی که می میرن در واقع زنده اند و دارن ما رو می بینن .
 -فقط قول بده در رشته پزشکی قبول شی . باشه ؟ من که نتونستم ..
 -باشه فقط به یک دلیل ..
-به چه دلیل . حتما اینم از اون دلایلیه که نمی خوای بر زبون بیاری .
-نمی دونم چی بگم .
 -بگو به چه دلیل؟
 -فقط به خاطر تو .
 -به خاطر خودت چی ؟
-به خاطر خودم و تو می خوای پس منم به خاطر تو می خوام ..
 برای ثانیه هایی به این عبارتش فکر می کردم .. یه روز که خونه شون کسی نبود با هم خلوت کردیم .. تا حالا یکی دوبار دست همو گرفته برای ثانیه هایی نگه داشته بودیم .
 -شراره ! چند روز بیشتر به کنکور نمونده ها ..
-استرس دارم .
-من که می دونم تو خیلی واردی . تمرکزت رو از دست نده ..
شراره  با دو تا دستاش مچ  دست راستمو گرفت و تو چشام نگاه کرد .
- اگه من قبول شم بازم دوستم داری ؟   اگه دوستای دیگه ام قبول شن و من نشم؟
-تو از همه شون بهتری .
 ولی جمله قبلش فکرمو مشغول کرد .. من دوستش داشتم عاشقش بودم . -منظورت چی بود ؟ -چی رو منظورت چی بود آرش .. -بازم منو دوست داری .. -خب حتما بهم علاقه داری محبت داری که با من همراهی .. دستامو رو جفت شونه هاش قرار دادم .. -می خوام یه چیزی بهت بگم .. به یه چیزی اعتراف کنم .. رنگش پریده بود .. -نکنه همون چیزی باشه که مدتهاست حدسشو می زنم .. -به نظر تو این حدسی رو که تو می زنی من نباید از طرف خودم بزنم ؟ ..نفس نفس می زد .. اول تو حرفتو بزن .. -شراره می خوام یه رازی رو بهت بگم . من عاشق شدم .. عاشق یه دختری .. نمی تونم بهش بگم .. چون با تو صمیمی هستم دارم به تو میگم . -راستی راستی عاشق یکی دیگه شدی ؟ -اون یکی که غیر از یکی دیگه باشه کیه ؟ -شوخی نکن آرش وگرنه جدی می گیرم .من که از نگاهت همه چی رو می خونم . -پس تو چرا کاری نمی کنی که منم از نگاهت همه چی رو بخونم -خیلی بی انصافی . تو اگه خواننده خوبی بودی از همون روز اولی که باهام اون برخورد رو داشتی باید همه چی رو می خوندی .. تو که همش با من بودی . یعنی دلت پیش کس دیگه ایه .. -دلم پیش یکیه که چشاش با چشامه .. .. نگاش با نگامه .. صداش با صدامه .. یکی که اگه یه روز نبینمش دیوونه میشم . دختر لجباز و کله شقیه -خدا رو شکر که منو دوست نداری . وگرنه من که دوست ندارم عشق من منو کله شق بدونه .. -ولی هستی .. کله شقی .. شراره من دوستت دارم . عاشقتم . ولی .. -ولی چی نمی تونی عاشق دانش آموزت شی ؟ می خواستم بهش بگم  بین من و تو فاصله هاست ..تو حتما در یه رشته خوب قبول میشی و باید بری به دنبال تحصیل و همون لحظه جدایی ماست . ولی اون خودشو به گردنم آویخت .. برای اولین بار لبامون رو لبای هم قرار گرفت . عشقو با تمام وجودمون حس می کردیم . ولی من فاصله ها رو خیلی نزدیک می دیدم .... ادامه دارد ...نویسنده ....ایرانی