ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 38

کتی : مهتاب این کاملیا عجیب سر حال شده .. منو شل کرده .. چیکار کنم .
-من این چیزا حالیم نیست . خانوم غوله  . تا حالا نشسته بودی زاغ سیاه ما رو چوب می زدی عین خیالت نبود ؟ فکر نکردی که من باید چه جوری حال کنم ؟
سرمو بالا گزفته و واسه چند لحظه گذاشتم رو شونه کتی و یه چشمکی به کاملیا زدم که اذیتش کنه . دیگه بقیه بر و بچه ها موتورشون گرم افتاده بود .
افسانه : این جوری که معلومه امشب باید یه خواب دسته جمعی همین جا داشته باشیم . یعنی بهتره که به سلول های خودمون نریم ..
 -کتی حواست باشه که منو له نکنی . ببینم این همه گوشتو از کجا آوردی ؟
 کاملیا : این که خوبه تو اینو بگو چه جوری از شکم مامانش در اومده ؟
 کتی : حرف زیادی نزن .. تو از پشت کارت رو بکن ..
کاملیا : به نظرم یه فیل باید بیاد این کرگدن رو بکنه .. ببینم حاج آقا چطوره . خیلی هم هواتو داره . به اون که می رسی جا نماز آبکش میشی . همچین که انگاری از شکم مادر در نیومده مومن بودی . چه خوب چادر نماز می کنی سرت .
-تا کور شود هر آن کس که نتوان دید ..
-ببینم کتی من دستمو تا بازو بفرستم توی کست  یا پامو ؟
 خوشحال بودم که بذله گویی کاملیا گل کرده . همبستگی دوستان اونو دلبسته اش کرده بود و این لزی که با اون کرده بودم که دیگه اونو حسابی رو فرم آورده بود . از طرفی می دید که همه دوستش دارن و به نحوی هواشو دارن و به اون و سر نوشتش اهمیت میدن احساس تنهایی نمی کرد و آرامش خاصی بهش دست داده بود ..
-وااااااییییییی کاملیا راستی راستی دردم گرفت . چقدر دستتو فرو کردی توی کسم .. ووووووییییییی .. نه .. کاملیا مچ دست و چند سانت بعد از اونو از پشت فرو کرده  بود توی کس کتایون و آروم آروم اونو فرو می کرد داخل و می کشید بیرون .
 -جااااااااان جااااااان کسسسسسم دیگه دردش نمی گیره . همین جوری آروم بکنیش لذت می برم خوشم میاد .
 کتی سرشو انداخته بود روی کسم و کونشو داده بود هوا که کاملیا راحت بتونه اون جا رو داشته باشه .
 -کتی بخورش کسمو . با هاش ور برو . تو که دستات خیلی قوی و پر زور بود . چرا یهویی این قدر شل شدی  -چند بار بهت بگم از همینی که واسمون شاخ کردی بپرس ..
کاملیا : کاری نکن همون شاخو بکنم توی کونت ها ..  
کتی : عجبا ! حلزون واسه ما شاخ در آورده .
-من می تونم و در میارم . تو از کجا می خوای در بیاری .  ببین چی فرو کردم توی کست ؟
کتی رو بغل زدم و بازم سرمو گذاشتم رو شونه اش . دلم می خواست دست کاملیا رو می دیدم که چه جوری رفته توی کس کتی . کتی هم با این که شل شده بود منو به خوبی نگه داشته لبای کلفتشو گذاشته بود روی لبام . منم با لذت و اشتها لباشو می بوسیدم . دلم می خواست یکی باشه با تمام اجزای بدنم ور بره . پاهام از پهلو ها و دو سمت پای کتی بیرون زده بود .  دست راست  کاملیا که تا انتهای مچ  داخل کس کتی بود و دست چپشو هم روی پای راست من که از پهلوی کتایون زده بود بیرون,  قرار داد و آروم آروم اون دستشو می کشید روش . 
-وووووووییییییی خیلی خوشم میاد . یکی با کسم ور بره . یکی با سینه هام .
ما سه تایی که به هم گره  خورده بودیم . ولی تر جیح دادیم که کف حموم دراز شیم . این بار کاملیا اومد رو من .. -ببینم عشقم داره چیکار می کنه . خواهر خوبم .. رفیق ماهم .. بگو کجات می خواد مهتاب !
-همه جا م ..
-بگو کی رو می خواد مهتاب !
-تو رو تو رو تو رو
 -بگو چی رو می خواد !
-لبای تو رو .. دستای تو رو ..
لاپامو بازش کردم و واسه عاقل یه اشاره کافی بود که اون بیاد و سرشو بذاره لاپام . کاملیا با هوس و هیجان بیشتری کسمو می خورد . اون با تمام وجود و احساسش به من لذت می داد . احساس خواهرانه و حق شناسانه اش رو نثار من کرده بود .
 -دستامو رسونده بودم به موهای تقریبا خیسش ..
 -نهههههه اووووووخخخخخخ کسسسسسم کسسسسسم .. وااااایییی ..
 -بکش موهامو مهتاب ..
-دلم نمیاد .. ادامه بده تند تر بخور .. بچه ها بازم که دور و بر مو شلوغ کردین .
-آخه ما اخلاق تو رو می دونیم مهتاب ! می دونیم که باید یه مشارکت عمومی داشته باشیم تا تو رو به آخر خط برسونیم .
کتی   به سینه هام چسبید و مسئول میک زدن اونا شد . افسانه هم اومد رو لبام و چند تا دست دیگه که نمی دونستم مال کیه از هر طرف در حال ور رفتن با من بودند ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی