ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 40

کاملیا مثل ابر بهار در آغوشم اشک می ریخت . نمی دونستم واسه خودش داره گریه می کنه یا برای من . آخه گریه اش حس خوشی نداشت . در حالی که شوهر و پسزش به اندازه کافی به اون انرژی مثبت داده بودن .
 -کاملیا واسه من گریه می کنی یا واسه خودت ؟
-برای تو و مظلومیت تو . این که انصاف نیست که یه آدم خوبی مثل تو که بزرگترین عامل برگشت من به  زندگی بوده تا آخر عمرشو همین جا بمونه .
-واسه من ناراحت نباش . از لحظه های شاد زندگیت لذت ببر . شاید سی چهل سالی این جا موندیم و آزاد شدیم .. دنیا رو چه دیدی ؟ به اندازه هفده برابر اونی که واسه اعدام لازم بود ازم جنس گرفته بودن ولی اعدام نشدم . شاید اونی که اون بالاست توی دل  اونا رحم انداخته و بهشون نشون داده که من یک دیو نیستم .  بهنام منو دوست داره . شوهرم منو دوست داره . اون میگه تا آخر عمرش طلاقم نمیده .
 -ببینم هر وقت مرد و رفت اون دنیا طلاقت میده ؟.....
اول بهش گفتم زبونتو گاز بگیر و بعدش دو تایی مون زدیم زیر خنده .. آخ که عمر این دوستی ها در زندان چقدر کوتاه بود . کاملیا خیلی زود تر از اونی که فکرشو می کردم آزاد شد . با خودم می جنگیدم که به آزادی دیگران حسرت نخورم . دلم تنگ شده بود . برای دنیای آن سوی میله ها .. دنیای آن سوی دیوار . برای زندگی شیرینی  که واسم یه رویا شده بود .. دیگه واسم مهم نبود که در یک کاخ زندگی کنم یا کوخ نشین باشم . فقط می خواستم ستاره ها رو , ماه و خورشید رو از روی زمین آزادی ببینم . اون سوی دیوار بایستم و بگم که منم مث شمام . آهای آدمای آن سوی دیوار به خدا من دیو نیستم . منم یه آدمم مث شما .. آدمی که نمی دونست چه جوری باید زندگی کنه . آدمی که حسرت زندگی دیگران و زیاده خواهی کارشو به این جا کشونده .. آدمی که نمی خواست سرش پیش بقیه پایین باشه .. ولی حالا می دونستم جهیز بهتر و بیشتر داشتن افتخار نیست .. سالم زندگی کردن از همه اینا ارزشش بیشتره . لحظه تلخ جدایی خودم و کاملیا رو هر گز فراموش نمی کنم .. اون می رفت تا با شوهر و پسر کوچولوش زندگی آروم و شادی رو شروع کنه .. بقیه ما رو به حال خودمون گذاشته بودن تا اشکامونو بریزیم . با هق هق گریه به کاملیا گفتم :
 خیلی خوشگل و جوندار شدی . همونی شدی که شوهرت می خواد ..
 -مهتاب دوستت دارم . تو رو از خواهری که تنهام گذاشت بیشتر دوست دارم . تو رو به اندازه شوهرم دوست دارم ..
-خوبه حالا این قدر احساساتی نشو.
 - بهت سر می زنم .. 
-کاملیا باید یه قولی بهم بدی ..
-چه قولی !
-این که دیگه  دنبال مصرف مواد نری ..
-چیکار کنم ؟ بفروشم ؟
خنده امونمون نداد.
 -به شرطی این قولو بهت میدم که تو هم به من قول بدی دیگه مواد نفروشی .
-کجا توی این زندون ؟ یا در اون دنیا که آزاد شدم ؟ ..
خنده هامون دوباره تبدیل به اشک شده بود ..
 -عزیزم .. مهتاب خوشگله من ! نمی خواستم ناراحتت کنم ..
بعد از رفتن کاملیا  یه نصف روز چیزی نخوردم .  دیگه چند وقت بعد وقتی که  مهین و شهناز هم آزاد شدند زیاد ناراحت نشدم ..شاید اون غمی که از رفتن کاملیا به دلم نشسته بود جدایی از اونا رو واسم عادی کرده بود .. هر چند میومدن ملاقاتم  و من می خواستم که به آزادی اونا حسرت نخورم ولی خیلی دلم می خواست که منم مث اونا بودم .. دست بلند می کردم آهای تاکسی .. و اون راننده بگه کجا  میرید خانوم و منم بهش بگم برو فقط برو دورم کن از این جا .. منو از خودم دور کن .. منو برسون به سر زمبن آزادی ... یکی دوروز بعد از رفتن مهین و شهناز دو تا دیگه رو انداختن توی سلول ما .. یه مادر و دختر بودن . مهشید و مهسا . مادره بین چهل و پنجاه و دختره یعنی مهسا هم زیر سی نشون می داد . نفیسه بهم گفته بود که این دو تا مثل کارد و پنیرن ..
-واسه چی اونا رو گرفتن ؟
-فروش تریاک .. ولی اونا انگار همش با هم جنگ دارند و به هم حرفای زشت می زنند .  از یه زندان دیگه اونا رو منتقل کردن به این جا ..
-یعنی میگی من باید آدمشون کنم ؟ چرا اونا رو از هم جدا نگه نمی دارن ؟
-نمی دونم چه سیاستیه ..
-مگه دست تو نیست ؟
-چرا ولی اونا مادر و دخترن .
اولین شبی که مهشید و مهسا با ما هم اتاق شدن من و افسانه یه خورده رعایت می کردیم .. همدیگه رو بغل زده بودیم ولی کاری صورت نمی دادیم . مهشید و مهسا همدیگه رو بسته بودن به فحش .. دختره به مادرش می گفت  جنده .. پتیاره .. تعجب می کنم چه جوری با هم قاچاق می کردن ؟!.... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی