ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هر کی به هر کی 261

سر و صدا های عجیبی از اون ور تپه به گوش می رسید ..
 -میثم بیا ما بریم به کمک اونا .. نامردیه شاید اونا رو بکشن . نباید اونا رو تنها بذاریم  -باشه بریم .
آنیتا : نه داداش نرو .  اونا می کشنت .
-نه میثم با ماست ..
 -ولی در تاریکی دیده نمیشین . تا بخواین خودتون رو معرفی کنین اونا شلیک می کنن  -بابا این قدر الکی هم که نیست . اون کس خل ها شلوغش کردند و با مسلسل هایی که تیر قلابی داره رفتن سمت اونا و هر کی هم باشه از خودش دفاع می کنه .
-میثم به نظرت چند نفر از اهالی ده ممکنه اومده باشن .
-حداقل ده نفری میشن . سر و صدای اونا رو حس می کنم . وااااایییییی این صدای داداشمه .. میلاد .. صدای شهناز هم میاد .. شهناز خواهر شهره که با داداشم از دواج کرده .. دارن همدیگه رو می زنن . این اشرف چرا دست از شعار های سیاسی خودش ور نمی داره .. بزن بریم ..
 مامان الیا و آبجی آرمیلا جیغ می کشیدند و می گفتند آریا تو رو خدا نرو .. آنیتا پامو می کشید .. ولی من خودمو از چنگش خلاص کرده و با میثم رفتیم به سمت اونا . جنگ تن به تن در گرفته بود . یه چراغ قوه رو هم با خودم بردم .. یکی افتاده  بود رو زمین و نزدیک بود با مخ زمین بخورم . یه نگاهی بهش انداختم دیدم یه آدم ریزه میزه ایه که لباس بسیجی تنشه .. وای این چینگ چانگ چونگ خودمون بود همون چینی کس خله,  شوهر آهو خانوم دختر عموی من .. عشق سابق من که چینگ  اومد و اونو از چنگ من در آورد .. یعنی خود آهو و خونواده عموم نامردی کردند .. ولی نباید  این چینی رو رها می کردم ..
-هی چینگ مردی ؟ یا زنده ای ؟
جواب نمی داد .. اونو به شدت تکون می دادم . از چپ و راست بهش سیلی می زدم . 
-بیدار شو الان اگه بمیری  دختر عموم بیوه میشه و  اون وقت حتما باید بگیرمش . مثل سابق دوستش ندارم . اون حالا زیر کیر تو خوابیده و تازه من دوست ندارم با کسی از دواج کنم که پاش به این محافل باز شه ..
 میثم که منو گم کرده بود بر گشت و گفت کجایی آریا .. بیا بریم .. بهت قول میدم این چینی عوضی زنده هست و خودشو زده به مردن . اینا از اون مار مولک هایی هستند که جایی نمی خوابن که آب بیاد رو سرشون .. راست هم می گفت . چون یه تکون هایی می خورد .
-عجب روز گاری شده میثم ..
 -اهالی چند نفرن ..
-فکر نکنم به ده نفر برسن . تا شش تا رو می دونم اومدن . پدر و مادر من و پدر و مادر شهره و میلاد و شهناز برادر من و خواهرشهره که اونا زن و شوهرن . من حدس می زنم که  بچه های محل رو خبر نکردن که اونا رو در این یورش همراهی کنن چون اهالی اتحاد خوبی دارن . به موقعش با هم یکدست میشن و دمار از روز گار دشمن در میارن .
 -عجب مسخره بازی شده . حالا بیا و درستش کن .
 میثم : مادر پدر ما این جا هستیم .. این جا ..
 اشرف : ولشون کنین این جاسوسای اسرائیلو ..
 -اشرف خانوم اونا کس و کار منن . جاسوس  کجا بود ..
 ظاهرا یکی از اونا که میلاد باشه گفت ..
- ما شنیده بودیم این جا بسیجیان راهیان نور مانور دارن .. شما وقتی نیومدین ترسیدیم . گفتیم شاید حیوونی شما رو اذیت کرده باشه .. نمی تونیین خودتونو نجات بدین . اومدیم دنبال شما .. داداش  این چه بسیجیه ..  اوووووفففف نمی دونستم اینجا دارن هرزگی می کنن من بمیرم شهناز جون و جفت مامانا همه این صحنه ها رو دیدن .
 این ترکها مخصوصا داشتن   فارسی حرف می زدن که ما هم حالیمون بشه که چی دارن میگن.. یکی از زنای مسن تر به حرف اومده و گفت .
 -این صحنه ها برای جوانان ما تحریک کننده هست .  
 اشرف : بس کنید . اون تفنگ هاتونو غلاف کنید جاسوسا .. تحریک کننده دیگه چی چیه .  بعضی از این بر و بچه ها ی بسیجی با هم زن و شوهر هستند .. اونا  با عشق به ولایت اومدن این جا .. شما دارین به اونا تهمت می زنین ؟ شما رو باید تحویل مسئولان نظام داد تا حسابی به خد مت شما برین .
یکی که حالا به نظر می رسید مادر میلاد باشه و خیلی هم دلیر و حرف  بزن نشون می داد گفت:
 ببخشیدا  خواهر بسیجی !.. دو تا مرد با یک زن که طرف میشن یعنی اون زن .. مال هر دو تا مردهست ؟ یعنی شما تا حالا دیدین که یه قباله ای صادر بشه که درش یک زن دو تا شوهر داشته باشه ؟ نا محرم های دیگه اون کاری رو که  بقیه دارن انجام میدن ببینن ؟
 رو کردم به جمعیت و گفتم حالا یه صلوات بفرستین ختم غائله کنین . نا سلامتی ما همه عاقلیم و بالغ . امشب میثم جان و شهره جون اومدن این جا مهمونی . خیر سرمون خواستیم دور هم جمع باشیم . از ولایت و  امت همیشه در صحنه بگیم ..
کس شعر گویی منم گل کرده بود .. میثم با آرنج زد به پهلوی من و گفت این قدر زور نزن که ننه ام از اون هفت خطهاست حرفای  تو رو باور نمی کنه .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی