ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 41

مهشید به مهسا می گفت که من به خاطر تو بود که ازدواج نکردم و از این حرفا ..
مهسا : درسته  تو بعد از مرگ بابا ازدواج نکردی ولی اووووووهههههه .. چندشم میشه .. تو و شوهر من ؟ تو و دامادت ؟ دلم می خواد کاری کنم که هر دوی شما رو به کشتن بدم . با این بر نامه ای که پیش اومده.
 -عوضی من مادرت بودم . صدات رو هم پایین تر بیار . مردم باید بدونن که این جا چه خبره ؟
 من و افسانه دیگه خسته شده بودیم . اون اومد کنار من  دراز کشید .
افسانه : خانوما شما خواب ندارین ؟ از وقتی که اومدین یک ریز دارین با هم کلنجار میرین . گذشت داشته باشین . صدامو آوردم پایین و به افسانه گفتم دختر اینا اگه بیان حموم  نکنه تابلو بازی در بیارن  ؟ آخه یه جوری باید آب بندی شن ..
 -ناراحت نباش مهتاب اونا رو اگه بدن به دست من لز بین که سهله از اونا یه جنده حرفه ای ی سازم .. 
-اووووووفففففف فدای تو افسانه .. خیلی ها رفتن و من حالا تو رو دارم . تو رو .. تو هم اگه بری من نمی دونم چیکار کنم .
-راستش مهتاب من حاضرم ابد بخورم و همین جا پیشت بمونم . اون بیرون برام زندونه . اصلا حال نمیده . دنیای این جا واسم یه چیز دیگه ایه .. قبلا که بیرون بودم فکر می کردم آفتاب و مهتابش یک رنگه .. ولی حالا که از این جا آسمونو می بینم می بینم آدم از زندان همه چی رو یک رنگ می بینه ولی در کنار تو همه چی برام تنوع داره . دوستت دارم . دوستت دارم .
 افسانه شلوارشو تا آخر پایین کشید و شورتشم همین طور  .. از کون به پایین خودشو کاملا بر هنه کرد و پشت به مهشید و مهسا قرار گرفته بود . .. مادر و دختر برای لحظاتی ساکت شده بودن .
-مهسا اون جا رو می بینی ؟
-آره .. این چه وضعشه .. ما اومدیم زندون یا جنده خونه .. هر چند مامان تو از هر جنده ای جنده تری ..
 - هرچی دلت می خواد میگی ولی حساب اینو نمی کنی که من مادرتم و به گردنت حق دارم .
 -آره شو هرمو تور زدی و رفتی زیر کیرش خوابیدی .
-من که نخواستم اونو از چنگت در بیارم . خواستم یه سهم کوچیکی داشته باشم . چرا این قدر بد جنسی ! خیلی از دخترا هستند که برای روحیه گرفتن مادرشون حاضر به انجام هر کاری هستن  .
-آره به شرطی که مادرشون مادر باشه . ولی نه این که شوهرشونو بدن به دست مادرشون .
-اون خودشم می خواست .
-اون غلط کرد به گور پدرش خندید . هر زن دیگه ای جای تو بود اونو با همین دستای خودم می کشتمش .
 -اگه می خواستی اون زنو بکشی باید شوهرتم می کشتی . درسته زن کرم داره ولی مرد هم تا مرض نداشته باشه با کرم اون زنه جفت نمیشه ..
-ببین اون جا رو دو تایی شون کاملا لخت شدن . انگار نه انگار که ما هم آدم زنده ایم . ما رو پشم کسشون هم حساب نمی کنن .
دو تایی شون شروع کردن به سرفه کردن ..
  -اوهو .. های .. آهای ..  
من و افسانه اصلا آدم حسابشون نکردیم و هیشکدوم جوابشونو ندادیم . بالاخره افسانه تصمیم گرفت یه چیزی بگه : -هوی ..هوی .. هوی ..
مهشید و مهسا دو تایی خنده شون گرفته بود . از این جور جواب دادن افسانه هرچند با مکث و تاخیر صورت گرفت ولی خوشم اومد .
 مهسا : مامان خوشم اومد .. میگن جواب های هویه همینو میگن . خوب حالتو گرفت ..
 مهشید : ببینم شما عجب رویی دارن که دارین پیش ما لز می کنین ..
منم شروع کردم به بلبل زبونی
-شما می تونین چشاتونو ببندین ..
 مهسا : ولی صداش چی ..
 -گوشاتونو بگیرین .. یک سوزن به خود یک جوالدوز به دیگران .. شما از اون وقتی که اومدین هم اتاقی ما شدین یک ریز دارین حرف می زدین .. دیگه ما الان می دونیم شما مادر و دختر سر چی اختلاف دارین . در ضمن ما داریم حال می کنیم . کار خلاف که نمی کنیم . شما  اگه جا نماز آبکش و امامزاده دهر بودین که دیگه  به این جا نمینداختنتون .. پس بذارین به کارمون برسیم . ولی خیلی حال میده .. افسانه ! روشو بخارون .. الان  یک هفته هست برقش ننداختم .موهاش داره در میاد خارشم میده .. 
-منم همینم مهتاب!
 -پس میگی کس غلتونی نکنیم ؟  
-فدای کست بشم مهتاب ..
 من و افسانه مخصوصا ملات حرفامونو  زیاد می کردیم تا هم روی اون مادر و دخترو کم کرده هم این که یه تبلیغی هم بشه که اونا هم بیان سمت ما  بدنمو روی تخت و پاهامو بیرونش قرار دادم طوری که کسم بیفته رو لبه تخت . افسانه هم دهنشو گذاشت روی کسم و میک زدنو شروع کرد . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی