ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 42

افسانه با دهن گرمش حسابی بهم حال می داد . اون می دونست چه جوری لبه های کسمو توی دهنش جمع کنه بعد یهو بازشون کنه .  گاهی با هم و گاهی هم جدا جدا میکشون بزنه .
-خوبه خوبه .. اوووووففففففف آتیش گرفتم . تند تر افسان جون .. وای کسسسسسم .. کسسسسسسم ...
 صدای مهشید و مهسا در نمیومد . حس می کردم که اونا هم طوری به هوس اومدن . شاید فراموش کرده باشن که سر چی با هم اختلاف دارن . چشای خمار پر هوسمو نمی تونستم باز کنم . دلم می خواست چهره اون دو تا زنو می دیدم که چه جوری دارن با حسرت نگاهمون می کنن . خوابشون که نبرده بود . بیدار بودن و داشتن ما رو نگاه می کردن . همین به من خیلی لذت می داد .  با موهای افسانه بازی می کردم . دستمو گذاشته بودم رو کمرش و نوازشش می کردم . جوووووووون .. چقدر به من حال می داد . فشار و شوک بیشتری می خواستم . کسمو به دهنش می مالوندم تا اون با حرکات بیشتر خودش منو به ار گاسم نزدیک ونزدیک تر کنه .
-افسانه جون کمرم سنگین شده . منو دریاب .. اووووووففففففف همین جوری .. بذار توی دهنت میکش بزن .. آره آررررره آررررره .. همینه همینه ..
 دهن افسانه روی کسم بود و یه لحظه از میک زدن دست بر نمی داشت .. بازم اون حس اوج گیری همیشگی به وقت ار گاسم به من دست داده بود . فکر می کردم روح از بدنم داره خارج میشه . افسانه هم دیگه به خوبی با این حال و هوای من آشنایی داشت و می دونست که نباید ولم کنه باید سرعتو همچنان  ثابت یا رو به  افزایش نگه داشته باشه .. هوس داشت دور کسم دور می زد . گردش اون لحظه به لحظه بیشتر می شد ..   دستمو گذاشتم جلو دهنم تا یه وقتی  توجه بقیه رو جلب نکنم و نگهبانا نگن چه خبر شده . .. تکون خوردنهای آخر قبل از ار گاسم بود و دیگه دست و پام کاملا شل شده بود . دستام به دو طرف باز شد و چشامو این بار دیگه کاملا بستم .. فقط صدای صحبت اون سه نفر رو یک در میونی می شنیدم  و در یه حالت خواب و بیداری بودم .
 مهشید : دختره رو چیکارش کردی تو که کشتیش .
  افسانه .. به موقعش  اونم منو می کشه . دست به کشتنش خوبه . خیلی خوبه . اون همه ما رو حتی شما دو تا مادر و دختر رو می تونه بکشه . اینجا توی این زندان هیشکی به اندازه اون دوست داشتنی نیست .  اونو انداختن این  جا تا مثلا آدم شه ولی از روزی که اومده همه ما رو آدم کرده . حتی خانوم نفیسی رئیس زندان که با یک من عسل نمی شد اونو خوردش نسبت به همه ما مهربون شده .
بعدش  نمی دونستم چی دارن میگن . صدا ها در هم و بر هم شده بود . حتی نا نداشتم که پاهامو  که رو زمین قرار داشت حرکتش بدم به سمت تخت . چند بار خواستم این کارو انجام بدم حالت خماری و کیف و سر خوشی بعد از لز مانع این کارم شده بود . دور چشام یه سوزش لذت بخش ناشی از لز وجود داشت که دلم می خواست هر جایی که دراز شدم همونجا محل خوابم باشه .  این دستای افسانه بود که پاهامو رو تخت درازش کرد و من در یه حالت طاقباز چرت زدنو شروع کردم ..
مهشید : ببینم تو در روز دو نفر رو هم می تونی بکشی ..
 افسانه : هر چند نفر تا دلت بخواد . پس بیا این طرف منو هم بکش . تو که با این کارات منو کشتی ..
 مهسا : تا یه جوون تر هست کشتن پیرا حال نمیده .
 -دختر زبونتو گاز بگیر من کجام پیره ؟
-تو اخلاقت پیر و پوسیده هست . همش می خوای پیشدستی کنی . کار خودت رو پیش ببری . در حالی که فکرشو نمی کنی منی هم هیستم . دخترت هم وجود داره . شوهرمو کشوندی طرف خودت . اون هوسباز با تو هم سکس کرد .
 -بس کن مهسا . باز که شروع کردی . اون اختیار خودشو داشت .. تازه من چند بار اونو با دیگران دیدم و بهت چیزی نگفتم . نمی خواستم روحیه تو رو کسل کنم .
 -و آخرش خودت با هوس  خودت این کارو کردی ..
 افسانه : بس کنین . مهسا جون الان که مهتاب بیدار شه حسابی ردیفت می کنه . اون در آدمکشی .. یعنی روح از بدن جدا کردن از همه ما وارد تره . اون کولاک می کنه . طوفان به پا می کنه . مثل یه نسیم میاد و مثل یه گرد باد تو رو از جا می کنه ..
در حالت خماری از این جور تعریف کردنای افسانه خنده ام می گرفت . آخه ازش بعید بود این جور حرف زدن . فکر کنم از بس براش حرفای شاعرانه هم زده بودم یاد گرفته بود . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی