ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 120

اعصابش به هم ریخته بود  .. هنوز رنگی به چهره داشت . هنوز تا به اون حدی مشکوک نشده بود که من بهش مشکوکم . هنوز فکر می کرد که من همون آدم ساده ای هستم که گول حرفاشو می خورم . دوست داشتم بازم باهاش بازی کنم . بازم بدنشو بلرزونم . ذره ذره . از همون نقطه آغاز . از مقدمه همون جایی که باید همه چی رو می فهمید اونو بلرزونم . مثل داستان جنایت و مکافات از داستایوسکی .. اما خیلی ادامه دارتر از اون داستان . در اون کتاب شاید با به زندان رفتن تبهکار دیگه رنگ دادنها و رنگ گرفتن ها به انتها می رسید . اما در این جا زجر فتانه باید شروع می شد . برای هر چیزی و هر کاری باید عذاب می کشید . تا آخر زندگیش .. تا آخر عمرش . من کینه شتری نداشتم .  ولی گاهی وقتا ما برای آدما می خواهیم که به حقشون برسن . این که عدالت در مورد اونا اجرا بشه این خواسته خلافی نیست .. فتانه داشت خودشو می کشت از این سمت به اون سمت می رفت .. بیست دقیقه گذشته بود .
-راستی فتانه .. من یه هاردو دوربین مخصوص در چند قسمت خونه کار گذاشتم برای همین موارد حساس .. اصلا حواسم نبود ..این حدودا هزار ساعت یکسره فیلم می گیره .. البته اگه در این فاصله برق خونه نره ..یه سه چهار تایی رو در گوشه و کنار خونه تعبیه کردم . یعنی مخفی کردم . .. 
واسه یه لحظه دیدم صورت فتانه عین گچ سفید شد .
--ببینم توی اتاق خواب که نذاشتی .. اگه فیلم کارای ما به دست یه نفر برسه چی ؟
 -عزیزم مگه دزد وارد اتاق خواب ما نمیشه ؟ خب اون جا هم ضروریه دیگه . الان من و تو می تونیم بریم دونه به دونه این فیلمها رو بر رسی بکنیم ببینیم چی به چیه ..مخالفتی که نداری ..
 -مال اتاق خوابو ولش کن .. من که خودم داخلش بودم و می دونم چی به چیه.
 -عزیز دلم فدات شم . تو که همیشه منزل نبودی . اون چند ساعتی رو که خونه بودی خب میگیم دزده نیومد . تازه ممکنه تو روی تختت دراز کشیده بودی حواست نبود آقا دزده اومده باشه ..
 -فرهاد بس کن . تو این نوارا رو کجا گذاشتی .
-عزیز دلم  .. چهار تا هارده .. هرکدوم هزار گیگا بایت ظرفیت داره بهش میگن یک ترا .. اون ویترین های شیشه ای رو می بینی .. چقدر داخلش نورانی و دکور قشنگیه .. اون بالا بالاست . باید نردبون بیاری و اونا رو بر داریش ..
 -من منصرف شدم . اصلا نمی خوام چیزی به خودم آویزون کنم .
-نه من باید ببینم این دزده کیه که اومده چند صد میلیون جواهرات خانوممو زده .. من اصلا دوست ندارم بی خود بد بین باشم .. بهتره بگم زن منم نباید به من شک کنه . تو فکر می کنی من اونا رو بر داشتم دارم تو رو اذیت می کنم ؟ جون من این طور فکر می کنی ؟ این تن بمیره این طور فکر می کنی ؟ راستشو بگو فتانه . ما الان زیاد وقت نداریم . فیلمو می زنیم جلو و می بینیم . من اگه نفهمم دزد کیه دلم طاقت نمی گیره ..
 -فرهاد الان یادم اومد قبل از این که بری مسافرت من اونا رو ندیده بودم . یادم رفت قبلا ازت بپرسم .
-اتفاقا این فیلمها دست کم یک ماه و نیم یکسره کار می کنه . من یادم نمیاداین مدت  خاموشی بوده باشه . ولی خب من همین دو سه هفته ای اونو ردیفش کردم ..
 -فرهاد اصلا من باهات نمیام .
 -باشه منم نمیرم . چه بهتر . دو تایی مون با هم می شنیم و فیلما  رو می بینیم . صبر کن من برم یکی یکی نوار ها رو بکشم  پایین .. البته هارد ها رو .. من نمی دونم چه عادتیه به این هارد میگم نوار .. یکی ندونه به من می خنده .  میگه خیلی بی سوادم .
 -من مال اتاق  خوابو نگاه می کنم .. و این مسیر در تا پذیرایی رو ..
-باشه عزیزم .. زن خوشگل من .. منم مال آشپز خونه رو می بینم .. پس تو برو توی همون اتاق خواب .. کار کردن با ریموت رو هم که واردی .. می تونی از کامپیوتر هم ببینیش ..
 از فتانه فاصله گرفتم اونو به حال خودش گذاشتم . می خواستم زجر کشش کنم . بازیش بدم . اونو بین زمین و آسمون نگه داشته باشم . دستش بندازم . مسخره اش کنم . و زمانی که فکر کنه پیروز شده اونو با مخ بزنمش زمین .. لبخندی رو گوشه لبام نقش بسته بود . با این که لبخند تلخی بود ولی حس می کردم دارم به پیروزی نزدیک میشم . این نهایت آرزوی من نبود .. ولی دیگه چاره ای نداشتم . نمی شد با این زن زندگی کرد . با این بهانه که کانون پوسیده و پلاسیده خونوادگی رو حفظ کنم . چیزی برای حفظ کردن نمونده بود . حدس می زدم که اون به محض دیدن فیلم اونو از بین ببره .. محوش کنه .. یه بهانه ای بیاره ... ولی واسش داشتم . کور خونده بود . دیگه این فرهاد اون فر هادی نبود که به این سادگی ها سرش شیره مالیده شه . اون نفسهای آخرشو در این خونه نمی کشید ولی آخرین نفسهایی بود که در این خونه می کشید ...... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی