ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 134

- هر روز بیشتر از روز پیش درد می کشی . می سوزی . من اون روز رو می بینم . من برای این خوشحال نمیشم که تو هم معنای درد رو درک کنی . من آدمی نیستم که بد آدما رو بخوام . من فقط می خوام تو بدونی که در قمار زندگی چه مفت باختی .. لیاقتشو نداری . هر بار, صد بار دیگه هم که بازی کنی وقتی به یه جایی برسی خودت رو می بازی . آره تو قبل از این که بازی رو ببازی خودت رو می بازی .. بیا بریم ..
 چهار تا لگد دیگه به سر و صورت مهرام نواخته و گفتم پسر اگه به کسی نگی که کار کار من بوده . بهتره  پیشنهاد بدن که از من شکایت کنی واون وقت دستت پیش همه رو شه .. اون ذلیل رو ول کردیم .. به اندازه کافی حالشو گرفته بودم ولی نه هنوز کمش بود .. مقصر اصلی زنم بود .. ممکن بود هر مرد دیگه ای جای مهرام باشه ولی فتانه فقط یه فتانه بود ..
 -فر هاد ولم کن  .
 -بهت اجازه نمیدم بری پیش بیتا .. بس کن .. می خوای اونو هم مثل خودت هرزه بار بیاری ؟ اون شرافت خودشو نفروخت . شوهرش بهش خیانت کرد ولی اون نجابت خودشو حفظ کرد .
 -تو اینا رو از کجا می دونی ..
 -یه چیزای عمومی هست که دونستنش خیلی سخت نیست . آدم که می خواد مستاجر بگیره یه تحقیقات کوچولو هم می کنه .
-فرهاد ! من با اون عوضی کار دارم ..
 -فعلا با من میای . بعدا به اندازه کافی وقت داری بیای سراغ این شیطان .می خوای بذاری زیر گوشش ؟ به دست و پاش بیفتی ؟ وجدانشو تحت تاثیر قرار بدی ؟  دو تایی تون با هم جورین . جون میدین واسه هم .
 جلو در خونه پدر زنم نگه داشتم . .مادر زنم خواست بیاد طرف فتانه ولی  پدر فتانه نذاشت . واسش یه خلاصه ای از ماجرای این چند ساعت رو تعریف کردم .
. -فریدون خان اگه میشه  دو روزی رو اونو همین جا نگهش داشته باش . قول میده به یه گوشه ای بخزه که تو اونو نبینی تا تکلیفش معلوم شه . من نمی تونم اونو تحملش کنم . نمی تونم اونو ببینم وگرنه می گفتم دو روز مهمون من باشه . آخه میگن مهمون حبیب خداست ولی اون نمی تونه حبیب من باشه . آدم در روز های سخت زندگیش هر چه آینده رو روشن ببینه بازم یه داغایی به دلش  می شینه  که خیلی سخته  این داغا رو از دل رد کردن .. انگار یه قسمت از قلب آدم به زمین سوخته می مونه . بیا فتانه این طلاها ی توست .. همش مال تو .. توی تهرون بزرگ می تونی در یه جای متوسط شهر یه آپار تمان نقلی  بگیری .. می دونم نمی تونی سالم زندگی کنی .. من کاری به اونش ندارم .. خیلی از اینا رو بهت هدیه دادم.. خیلی ها رو از فروش و سود خیلی ها شون خریدی .. بیا بر دارش .. اینا هم  فاکتورای اون .. شاید فاکتور چند تایی رو نداشته باشیم ..
-فرهاد مسخره ام می کنی ؟
-نه فتانه . واسه چی مسخره ات کنم . اینا یه مشت سنگ بی ارزشن . جون ندارن .. به جاش یه چیزی رو ازت گرفتم که  هنوز زوده جای خالی اونو حسش کنی .. هنوز زوده .. من دلمو ازت گرفتم .. هر چند خودت نخواستیش .. ولی دیگه دوستت ندارم .. عاشقت نیستم .. ازت نفرت دارم .. نفرت خیلی زشته .. دارم با خودم می جنگم که کینه ای نباشم ..
-فرهاد اینا مال منه ؟ داری منو دست میندازی ؟ نهههههه نههههههه این کارو باهام نکن .. باورم نمیشه .. باورم نمیشه ..
 -باورت بشه فتانه . یکی همه چیزو ازت می دزده و اون یکی که زدی توی سرش و از پشت قلبشو شکافتی برات پسش میاره .
در همین لحظه فتانه فریادی از درد کشید و با اشاره منو نشون پدر و مادرش می داد زبونش بند اومده بود ..
-مال منه ؟ ..
 -این دیگه آخرش بود .. اونم واسه این که نمی خوام آواره شی . ولی به یه آوارگی می رسی که نمی دونی از کدوم سمت بیابون زندگی بری . تو یه مجنونی هستی که قبل از جستجو لیلی خودت رو از دست دادی ..
-نه .. نه .. تو همون فر هادی ؟   دلم می خواست پس از شنیدن این جمله بکوبمش .. -آره من همون فر هادم ..آره شیرین تلخ شده  من ! من همون فرهادم  همون که نصف بیشتر سر مایه شو به اسم تو نکرده بود .. همون فر هادی که  با زنای دیگه رابطه داشت و چند تا هوو سرت آورده بود .. همون که بهت سخت می گرفت و می گفت همه جا باید با حجاب باشی .. همون که بهت بد بین بود .. همون فر هاد بی گذشت .. همون که همیشه کتکت می زد ..همون که اصلا بهت حرفای محبت آمیز نمی زد .. همونی که نازتو نمی کشید ..همونی که بهت افتخار نمی کرد .. من همون فر هادم .. ..
فتانه همچنان می گریست .. صدامو بردم بالا .. سرش فریاد کشیدم .
 -تو حالا اینو می بینی ولی چشات به روی اونا بسته بود ؟ من که ازت انتظاری نداشتم .. من که  بهت منتی نمی ذاشتم ..
-نههههه فرهاد .
 -دیگه همه چی تموم شد .. خدا حافظ فتانه .. واسه طلاق آماده باش . فریدون خان تا وقتی که اون جایی واسه خودش پیدا کنه پیش شما باشه  تا وقتی که از هم جدا نشدیم ..
 -باشه مرد .  این دختر برای من مرده .. فقط به این نگاه می کنم که مرد ترین مرد روی زمین تا روز جدایی همسرشو به عنوان امانت سپرده به دست من . فتانه اومد دستامو ببوسه .. پاهامو ببوسه .. بهش اجازه این کارو ندادم .
-بس کن . زن .. بس کن . این رفتارو ول کن . تو ذاتت خرابه .. حیف که دل منو از سنگ نساختن . می دونم از این کار من تعجب می کنی . هرچی فکرشو می کنم حداقل نیمی از این طلاها حق توست .. نمیشه جدا کرد کدومشو من بر دارم و کدومشو تو . شاید بهم بگی دیوونه . من که صادقانه کارمو انجام دادم . گاهی وقتا یه لبخند از روی صداقت .. یه محبت در قبال خیانت وجود آدمو به آتیش می کشونه اگه هنوز ذره ای وجدان در وجود اون آدم وجود داشته باشه .
-فرهاد تو منو کشتی .. منو کشتی .. تو با خوبی هات منو کشتی ..  -فتانه تو خیلی راحت می تونی به زندگی پس از مرگت ادامه بدی  . برای من سخته ,  سعی می کنم با عشق ادامه اش بدم ولی تو با هوس این کارو انجامش میدی .. در حالی که از خونه می رفتم بیرون هنوز فتا نه سرشو تکون می داد و انگشت حسرت  به دندان  گزیده بود . ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی