ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 131

-چرا رنگ و روت زرد شده ؟ واسه چی این قدر ناراحتی . ؟ هرکی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه .
 -تو رو به جون فربد قسمت میدم  بیا مسیرت رو عوض کن ..
 - با اون دهن کثیفت اسم پسرمو نبر شیطان ..
-می خوای چیکار کنی ؟ می خوای من و اون هر دو تا رو با هم بکشی ؟
-چند بار بهت گفتم تو و حتی اون ,  اون قدر لجن و کثیف هستین که حتی خوک هم حالش بهم می خوره با شما دمخور شه . تو که همین حالاشم مرده ای . بچه ام مادرش مرده .. هیچوقت خودم کاری نمی کنم که پدرشو هم از دست بده . ..
 رسیدیم ..   چه لحظه ای هم رسیدیم .. مهرام رو در کنار یه دختر دیدیم که ظاهرا دختره داشت خداحافظی می کرد . بیست متری اون محوطه  نگه داشتم . اونا اون قدر گرم حرفا و وداعشون بودن که متوجه ما نشدن . البته من که اون دختر رو نمی شناختم  . ظاهرا باید یکی از دوست دخترای  مهرام بوده باشه ..
 -ببینم فتانه این دختر هم با شما می خواست بیاد امریکا ؟ تو که سهمیه خودت رو به مهرام دادی . من که فکر نکنم این دختر چیزی داشته باشه که به مهرام بده . ظاهرا خیلی کم سن تر از تو نشون میده . نازش بیشتر خریدار داره .. اوخ عزیزم ببین .. چه لب رو لبی .. آدمو به هوس میندازن هوا داره کمی تاریک میشه ولی آخ این بوسه چقدر کوتاه بود . فکر کنم مهرام خوب وارده دل دخترا رو به دست بیاره . اون مهشید کی بود ؟ تو که دست به بخششت خوبه . من باید گذشت رو از تو یاد بگیرم . تو که یک بار  مهرام رو به خاطر رابطه با مهشید بخشیدی . حالا می تونی یک بار دیگه هم اونو ببخشی. من نمی دونم اون چرا این قدر بی گدار به آب می زنه . اون ازت زمین می خواست .. برای اون چهار صد میلیون طلا کافی نیست . شاید نتونه صد تا دویست تا هم آبش کنه . فاکتور نداره .. داره ؟ ببینم تو بهش گفتی طلاها کجان ؟
فتانه با حسرت و نفرت به مهرام و اون دختر نگاه می کرد .
-من یه بار ازت پرسیدم که تو چرا نتونستی عاشقم شی و تو جوابمو ندادی .. ولی بهتر بود که اینو ازت می پرسیدم که تو چرا فکر کردی که عاشقم نیستی .. .. یکی دو سوال دیگه هم ازت می کنم .. تو حالا  بیشتر واسه این ناراحتی که منو از دست دادی یا مهرام رو ... ؟ تو اگه جای من بودی با فتانه چیکار می کردی ؟ نگاه کن فتانه .. چه با حال می خندن ؟ فکر می کنی اونا با هم سکس کردن ؟ خوب به چهره مهرام نگاه کن . تو که می دونی حالت بعد از عشقبازی اونو .. نه به اون دختره نگاه کن .. چی حدس می زنی .. که  مهرام یه دختر جوون و تر و تازه تر از تو رو  ول کنه و بیاد با تو باشه ؟ عقدت کنه ؟ مگه مخش تاب بر داشته ؟ گذشت اون زمانی که تو نو جوون بودی ؟ احساس واسش مرده ..تازه اون موقع هم رو چشم و هم چشمی دوستت داشته واز روی هوس .
 فتانه همچنان به اون دو تا نگاه می کرد .. دو تا دستاشو گذاشت به دو طرف سرش و تا رفت فریاد بکشه جلو دهنشو گرفتم .
-بی شعور این چه جای فریاد زدنه .. فریادت رو در وجود خودت نگه داشته باش . بذار از درون منفجرت کنه . بذار از درون تو رو بترکونه . تو هیچی نداری . تو بد بختی .. اون حتی به چند  طلای تو هم رحم نکرده .. بیا مثل یه دختر خوب بریم پیش این دو نفر ...
 من و فتانه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت اونا .. مهرام یکه خورد .. نمی دونست چیکار کنه .. آخه  اون که نمی دونست من جریانو فهمیدم . احتمالا فتانه هنوز به روش نیاورده بود .. اون هنوز منتظر بود که با ادامه نقشه اش زمینهای منو از چنگش به در بیاره .. از طرفی می دونست که من چقدر از اون بدم میاد و تعجب کرده بود که چرا من و فتانه با هم اومدیم و خیلی هم خونسردیم هر چند فتاته سراسر آشوب بود و می دونستم اون لحظه اگه چاقویی دستش بود اونو به شکم مهرام فرو می کرد . ..
-سلام آقا فر هاد ..معرفی می کنم شیوا دوست مهسا جون ... ..
 طوری با من حرف می زد که انگاری پیامشو داره به زن من ابلاغ می کنه .. فتانه که  خودشو تحقیر شده می دید گفت
 -تا حالا ندیده بودم که آدم دوست خواهرشو به صرف دوست خواهرش بودن ببوسه و با هاش گرم بگیره ..
-زندگی در جوامع غربی این چیزا رو هم داره دیگه ..
  اون جوری که بوش میومد مهرام می خواست اون دختره رو هم داشته باشه و دوست داشت زود تر دکش کنه تا احیانا چیزی از جریانات پیش اومده بین ما رو نفهمه ولی فتانه آن چنان زیر گوش مهرام زد  که چند بار سرش از این طرف به اون طرف می گشت .. مهرام جوابشو با سیلی آروم تری داد . انگار خونش به جوش اومده بود که آبروش پیش شیوا رفته بود .. دستمو گذاشتم  دور گردن مهرام  .. می دونستم نقطه ضعفش چیه ..
-عوضی اومدم بهت بگم که من می خوام از همسرم جدا شم .. تا چند روز دیگه این کارو می کنم .. اومدم شما رو دست به دست هم بدم . مبارکه .. از مهسا جون و شیوا خانوم که دوست مهسا جونه به شخصه دعوت می کنم که در این مراسم با شکوه شرکت کنند .و همچنین از خانواده شما ..
-مهرام از رو نمی رفت . می خواست پیش شیوا مانور بیاد . اون که نقشه هاشو برای به دست آوردن زمین نقش بر آب می دید گفت
 -فکر کردین من یه زنی رو که مثل یه آدامس هشت ساله که جویده شده می ذارم توی دهنم و مثل یه آدامس تازه اونو می جوم ؟
 این بار یکی من گذاشتم زیرگوشش .
  -شیوا خانوم  من شوهر فعلی فتانه جون ..معشوقه برادر دوست شما هستم ..
 -نه دروغه .. دروغه .. من هیچوقت با زن شوهر دار رابطه نداشتم عاشقش نبودم . شیوا یه نگاه غریبی به مهرام انداخت و یه نگاه به من ..
-خانوم شرمنده ام این آقا حقه بازه . اگه وعده ای به شما داده همش پوچه .. من نباید بگم عذر می خوام ولی فیلمهای سکسی اون و زنمو دارم ..
فتانه به سمت شیوا رفت ..
 -درش بیار .. درش بیار .. این دستبند منه .. درش بیار .. اون دو تا زن با هم گلاویز شدند .. ولی شیوا بالاخره تسلیم شد .. دستبند فتانه  رو که مهرام از کیسه خلیفه بخشش کرده بود پسش داد و با چشمانی گریان و حواله دو تا کشیده آبدار به مهرام اون جا رو ترک کرد . در خونه باز بود . دستمو گذاشتم دور گردن مهرام و اونو هل دادم به طرف داخل خونه .. -تنهایی ؟ برام فرقی نمی کنه .. از دستم فرار کرد ولی انگار نیروی من چند برابر شده بود گرفتمش .. پامو گذاشتم رو سینه اش و با آخرین توان فشارش می دادم .  قصد کشتن اونو نداشتم ولی دوست داشتم تا سر حد مرگ بزنمش .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی