ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 74

دیگه همه چی در هم وبر هم و قره قاطی شده بود . یکی اومد رو کونم و نفهمیدم کیه . سرمو گذاشتم زمین و چشامو بستم و دیدم  یک کیر بی کاندوم از پشت رفته توی کونم . این شبیه کیر کیوان بود و حس و حال اونو به من می داد ..
 -آخ کیوان یواش تر . یه چیزی هم واسه شوهرم بذار که وقتی رفتم ایران بتونم از خجالتش در بیام . نمی خوام منو تا حد زیادی درب و داغون کنی  که وقتی رسیدم پیش شوهرم نتونم کاری بکنم .
-حالا رو حال کن ..  حالا رو عشق است .. حالا مجبور که نیستی .. تا رسیدی مشغول شی .
-خیلی بد جنسی کیوان . اگه زن داشتی متوجه می شدی که من چی می گفتم . دلم واسه شوهر و بچه ام تنگ شده .
دامون که صحبتای ما رو شنیده بود گفت
 -پریس جون هر وقت با بقیه حال می کردی همین حس و حال رو هم داشتی ؟
 می خواست به نوعی متلک بگه و این که تو که داری به دیگران کوس و کون میدی از شوهر و بچه ات چرا حرف می زنی که من هم بهش گفتم حتی همین حالا هم که کیوان کیرشو کرده توی کون من همین حس رو دارم .
 -پسر تو کی توی کونم خالی کردی که اصلا حالیم نبود .
- همون وقتی که با دامون گرم صحبت بودی . 
-تو باز هم اون داخل چیزی داشتی ؟
 -کیوان همیشه یه ذخیره ای برای بهترین دوستان میذاره .
 دو تا از اون زنای خوشگل اومدن به سراغم .. اینا دیگه کی بودن . چه اندام کشیده و جذاب و سفیدی ! به نظر میومدن ژیمناستیک کار باشن . یکیشون درست اومد رو کون من تا دید از راه سوراخ جریان منی دامون در حال سرازیر شدن و پس ریزیه اجازه نداد که حروم شه در جا زبونشو گذاشت زیر سوراخ کون و هر چی رو که پس میومد رو زبونش همه رو می خورد و سوراخ کون منو هم لیس می زد و تا اونجایی که لباش می کشید میکشون می زد تا اگه بازم چیزی توی کون من مونده بریزه و اونو بخوره . ووووویییییی تا چه اندازه می تونست این سوراخ رو لیس بزنه .. ولی خیلی حال می کردم . لذت می بردم . چه کیفی داره یکی سوراخ کون آدمو همیشه لیس بزنه . قمبل کردم تا یکی دیگه که اومد بتونه سینه هامو بخوره . یه زن دیگه داشت سینه هامو لیس می زد . و بعد یه جوری هم میکش زد که هوس کردم بازم بیان سراغم . چقدر زود گذشت همه در عالم خودمون بودیم . حتی ماساژوهر ها چه زن و چه مرد طوری در حال حال کردن بودند که اصلا نفهمیدن زمان چه جوری گذشت . در همین لحظات بود که سر و صداهای عجیب و غریبی رو شنیدیم که انگاری داشتن درو از جاش در می آوردند و به زبان عجیب و غریب تایلندی داشتن سر و صدا می کردن . یک آن دیدیم تمام اون زنا و مردای خارجی  در هر حالتی که بودن خودشونو جمع و جور کرده لباساشونو پوشیدن .. و به ما هم گفتن که خودمونو جمع و جور کنیم که وقت تموم شده . هنوز بعضی بر و بچه ها جا داشتن که بیشتر حال کنن . .. دیگه یواش یواش باید کاسه کوزه ها رو جمع می کردیم . با این که هنوز  جا داشتیم که حال کنیم ولی دیگه باید می رفتیم . .. وقتی رسیدیم به هتل هر کدوم دیگه رفتیم سر جای خودمون .. یک روز و چند ساعت دیگه باید بر می گشتیم .  با این که به نظر میومد این چند روزه خیلی زود گذشته باشه ولی از بس فشرده کار کرده بودیم فکر می کردیم که کار ده ساله رو ده روزه انجام دادیم . همه مون همین احساسو داشتیم .  
پریناز : آبجی پریس یه خورده تمرین کن که درست روسری  سرکردن یادت نرفته باشه . .. خندیدم و گفتم کارای سخت تر از اون یادم نمیره . فقط حواستون باشه  وقتی که سوار هواپیما شدیم کلا یادمون میره که چی بر سرمون اومده . باید فکر کنیم که همه اینا یک خواب و خیال بوده ...
-تو خودت این طور فکر می کنی ؟ تو خودت این روزا رو از یاد می بری ؟
-نه .. نمی تونم . ولی  به این فکر نمی کنم که بخوام چنین روزایی رو در کشور خودم داشته باشم .
 دیگه اینو به خواهرم نگفتم که در دیارغربت یه آشنایی به تورم خورده بود که خواستگار سمج من بود و تونست از آب گل آلود ماهی بگیره . نتونست به آرزویی که داشت در کشور خودش برسه ولی دیگه از روی اجبار مجبور شدم خودمو در این جا تسلیمش کنم . روز بعد یه سری خرید کردیم و به چند جای دیدنی رفتیم . همش حس می کردم  که یه چیزی باید بهم برسه . یه چیزی رو کم دارم . یه نیازی که هرروز رفعش می کردم . می تونستم وقتی که پامو به کشورم گذاشتم از شوهرم بخوام ولی خیلی سخت بود یک هفته به طور فشرده سکس داشتن و خود را در اختیار این و اون گذاشتن و به ناگهان تعطیل کردن ..... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی