ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 129

بلافاصله پس از این که از در خارج شدم دیگه از ساختمون بیرون نرفتم .  نمی خواستم فتانه یه بهونه ای پیدا کنه و بخواد خودشو پنهون کنه و مثلا به بیتا بگه که به فر هاد نگو من این جا هستم . حوصله موش و گربه بازیها رو نداشتم . ورود من به خونه همزمان با بیرون اومدن فتانه از دستشویی بود . وقتی منو دید یکه خورد . رنگ از روش پرید .. رفت و خودشو توی اتاق خواب پنهون کرد .
 -بیتا خانوم ایشون این جا چیکار می کنن ؟
 -آقا فرهاد من نمی دونم بین شما چه اتفاقی افتاده ولی اون به من پناه آورده . خواسته که امشبو پیش من بمونه  میهمان حبیب خداست  . نباید کاری کنم که اون احساس ناراحتی کنه . دلشو به درد نمیارم . 
-مسائل زیادیه که شما از اون اطلاع ندارید .
 -ببخشید زندگی خصوصی هر کسی به خودش مر بوطه . اون هر کاری کرده و یا شما به هر علتی اونو طردش کردین  بازم دوست منه  ..
 - ظاهرا حق با شماست ... ببخشید اون قسمتی از آشپز خونه رو که فر مودین دیوارش نم داره و از اون بالا آب پس میده کجاست ؟ ..
یه دو سه دقیقه ای فیلم بازی کردیم و طوری هم بلند صحبت می کردیم که فتانه حر فای ما رو بشنوه و فکر کنه که راستی راستی برای رتق و فتق امور آپار تمان اومدم این جا ..
 -بیتا ! ممکنه دو سه ساعتی تنهات بذارم ؟
 -یعنی می خوای باهاش آشتی کنی ؟چی تو کله ات می گذره فر هاد ؟ باورم نمیشه .. چرا بهم نمیگی می خوای چیکار کنی ؟ چرا حرفاتو نیمه کاره می زنی ؟ دیگه بهم اعتماد نداری ؟
 -چرا .. آخه می ترسم نگرانی های بی موردی داشته باشی . مانعم بشی . ولی باور کن من دیگه با اون آشتی نمی کنم . من تو رو دوست دارم . فدات شم . باور کن .. مسله خاصی نیست .
-آخه من فکر می کردم اونایی که عاشق همن چیزی رو از هم پنهون نگه نمی دارن . با هم صادقن .
-باشه بهت میگم . حالا نه . وقتی که از خونه دارم میرم بیرون . یا اصلا می نویسم می ذارم یه گوشه ای که مثلا دارم کجا میرم . . باشه ؟ الان برم پیش فتانه .. اون نباید این جا میومد . اون که بی کس و کار نبود .
-بهم بگو با اون می خوای چیکار کنی ؟ می خوای اونو ببری و سرشو زیر آب کنی ؟ شاید مرگ فتانه اون قدر ها ناراحتم نکنه ولی به زندان افتادن و اعدام تو یعنی مرگ من ..
 -باشه بهت میگم ..
 تا رفتم لب وا کنم جریانو بهش بگم صدای پایی شنیدم . فتانه در حال رفتن بود . 
-صبر کن خانوم کجا داری میری . ؟ واسه چی مزاحم مردم میشی ؟
 دستشو گرفتم و اونو به زور به سمت اتاق خواب کشوندم .
 -ولم کن .. ولم کن ..
 -کاری نکن که آبروی تو رو همین جا پیش دوست جون جونیت ببرم . من ازت خیلی فیلم دارم .
من و اون یک بار دیگه رو در روی هم قرار گرفته بودیم . فکر نمی کردم تا روز طلاق اونو ببینم ولی حالا پیش من بود . به دست و پام افتاد .. طوری زار می زد که انگاری تازه جریانو فهمیده باشم .
 -فر هاد تو رو خدا .. خواهش می کنم . آبروی منو پیش بیتا نبر .
  دستمو گرفت و اونو می بوسید . اشک از چشاش سرازیر شده بود .
 -ببینم به بیتا چی گفتی ؟ نگفتی واسه چی با شوهرت به هم زدی ؟چرا این قدر بین شما فاصله افتاده ؟
-من چی می تونستم بهش بگم . جون فربد اصلا از اتفاقات خودمون براش نگفتم . خیلی راحت به جون بچه اش قسم می خورد . یه چیزی رو راست می گفت و اون این که از اتفاقات اخیر چیزی نگفته بود  ...اما اینو نگفت که  همش به این اشاره داشت که من براش توطئه کردم تا به کارای کثیف خودش ادامه بده . زن این قدر لجن ؟ حداقل نیومد بگه من اشتباه کردم .. پیش دوستش داشت از این می گفت که من با زنای دیگه دوست بودم . من براش پاپوش درست کردم . چرا بعضی از شکست خورده ها اون قدر مغرورن که نمی تونن اعتراف به شکست بکنن ؟
-تو به بیتا چی  گفتی .. اون خیلی ناراحت و دلخور بود .  من که نمی خواستم خونه رو اجاره اش بدم .. اون وقتا که عزت و آبرویی داشتی به خاطر تو بود که ترجیح دادم  به این دختر نه نگم . چون  یکی که از همسرش جدا میشه واقعا عذاب می کشه ... زیر بار فشار های روحی بسیاری قرار می گیره و امید وارم تمام این ناراحتی ها به افسردگی تبدبل نشه .... ادامه دارد ... نویسنده  ..... ایرانی