ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هوس اینترنتی 104

-پس این طور جناب فرنود خان .. حالا می تونید به من بفر مایید که فتانه خانوم هم از این جریان با خبرن ؟
 -طناز چرا داری با هام این جوری حرف می زنی .؟
 -واسه این که من فتانه رو مثل خواهری که ندارم می دونستم .ا زش انتظار نداشته و ندارم که اون با مهرداد دست به یکی کنه .
 -اگه از این نظر میگی که باید بهت بگم اون به هیچ وجه از این موضوع که مهرداد به من چیزی گفته خبری نداره . واسه این که مهرداد ازم قول گرفته ..
-تو که می گفتی با فتانه نداری.
 -ولی حفظ اسرار مردم برام خیلی مهمه . از طرفی ...
 -از طرفی چی ؟ اون بهت وعده و وعید داده که می تونی منو داشته باشی و تو به امید اون نشستی ؟ پس فتانه واسه چی داره با مهرداد قدم می زنه و با هم حرف می زنن ؟
 -راستش این مسئله ایه که برای چند لحظه ای ذهن منو به خودش مشغول کرده بود ولی خیلی زود جوابشو پیدا کردم . فتانه می دونه که من دوستت دارم .
 -دوستم داری یا ازم انتظار دیگه ای داری ؟
 -چرا این قدر بد بینی طناز!
 -دیگه خسته شدم از دست هیز بازیهای شما مردا . فقط به چشم یک کالا به زن نگاه می کنین . ولی نباید این طور باشه .
-طناز من این جوری نیستم .
-ببین فرنود نقش فتانه در این جا چیه ؟ باید به من بگی . اون در مورد من چی به تو گفته ؟ گفته که می تونم باهات راه بیام ؟ ظاهرا تو بهش گفتی که دوستم داری و به من علاقه مندی .. اونم  بهم گفت که تو چه حسی راجع به من داری .. ببینم در مورد من چی بهت گفته ..
-طناز ! انتظار داری من تمام حرفای خواهرمو بهت بگم ؟ ولی در این مورد خاص بهت میگم . می دونی چرا ؟ چون حرفی زده که  می تونه اعتماد تو رو جلب کنه . غیر این چیز دیگه ای نگفته و اگه بر زبون می آورد من بهت نمی گفتم و به این که نمی تونم حقیقتو بهت بگم اعتراف می کردم . ولی  تمام حرفش این بود که تو شوهرت رو خیلی دوست داری و به اون وفا دار هستی و اگه خود من فرنود می تونم کاری انجام بدم بدم .. شانسمو آزمایش کنم ولی طناز از اون زنا نیست ..
طرز صحبت فرنود و حالتش نشون می داد که صادقه .. این مهرداد چه مهردادی بود .. من باید حالشو می گرفتم . یه فکری به ذهنم رسید . کمی خنده دار به نظر میومد و غیر قابل باور , ولی می شد به نوعی هم اینو در ذهن یکی القا کرد . باید کمی فکر می کردم ..
 -فرنود از صحبتای من و تو,  نه فتانه چیزی می فهمه و نه مهرداد . بعدا اگه تصمیم گرفتم یه نقشه ای رو پیاده کنم خودم بهت میگم چی رو بگی و چی رو نگی . فرنود رو مثل موم در دستای خودم گرفته بودم . یه فکر هیجان انگیزی به سراغم اومده بود . فکری که نه سیخ بسوزه و نه کباب .. یعنی من خودمو در اختیار فرنود بذارم .اونم جلو چشای مهرداد .. ولی کاری کنم که مثلا مقصر نباشم .. هنوز تصمیم قاطع نگرفته بودم . ولی برای این کار باید از فرنود کمک می گرفتم و در اصل من و اون باید جلوی مهرداد سکس می کردیم بدون این که مهرداد نظرش راجع به من عوض شه و احساس کنه که این اقدام من یک اقدام عمدی  بوده . برای این کار باید سیاه بازیهایی رو انجام می دادم .  دقایقی بعد من و فتانه در کنار هم قرار گرفتیم و مهرداد و فرنود هم با هم خلوت کردند . خیلی دلم می خواست بدونم اون دو نفر چی بهم میگن . خلاصه  خواستم فتانه رو اذیتش کنم و کمی سر به سرش بذارم . قبل از این که من شروع به حرف زدن بکنم اون گفت:
 -چه طور بود؟
 -چی چه طور بود ؟
 -داداشمو میگم .. 
-خوب بود . دیگه وقتشه که براش آستین بالا بزنی و زن بگیری .
-طناز خودت رو به اون راه نزن . ازش خوشت اومد یا نه ؟
 -ببینم مگه قراره برم به خواستگاری برادرت ؟
 -دلم واسش می سوزه . اون ازت خیلی خوشش اومده.
 -ببینم تو میگی هر کی که از من خوشش میاد من باید دلم براش بسوزه . کجای دنیا همچه چیزی رسمه .
-من که اجبارت نکردم طناز . فدات شم چرا از من دلخور میشی ؟
 -تو به داداشت گفتی که من با مردای دیگه رابطه داشتم ؟
 -من غلط کرده باشم همچه حرفی زده باشم . به دو علت این حرفو بر زبون نمیارم . اولا تو دوستمی . مثل خواهری برام . آبروی تو برام خیلی مهمه . و از طرفی من بگم تو با یکی دو نفر رابطه داشتی اون وقت حال برادرم گرفته شه که تو براش مقدسی .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی