ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 126

-فرهاد منو ببخش نه به خاطر این که بخوام بیام و با تو زندگی کنم . چون تو لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست . شاید من نتونستم درکت کنم . این بخشش واسه اینه که من بهت بد کردم . خودمم می دونم . دست خودم نبود .. دست من نیست ..
 -هنوز خیلی مونده تا خیلی چیزا رو بفهمی . هنوز اول راهی .. بیچاره پسر بی مادرم . بیچاره ..
سرم به شدت درد گرفته بود .. دیگه به اصطلاح امروزی ها هنگ کرده بودم .
 -مادر من امشبو نمیام خونه .. حواست به فربد باشه ..پدر و مادر فتانه رو تخم چشام جا دارن ولی این شیطان .. این ابلیس دیگه حق نداره پاشو توی خونه من بذاره . هرچی شل گرفتم و باهاش مدارا کردم دیگه بسه ..
 فریدون خان اومد سمت من . بغلم زد ..
 -پسرم منو ببخش . دخترم لیاقت تو رو نداشت . من شرمنده ام . نمی دونم با چه زبونی ازت عذر بخوام . نمی دونم .. واقعا نمی دونم چی بگم . اون واقعا بدترین ظلمو در حقت کرده . بی انصافی کرده . ظلمی که غیر قابل جبرانه . بی عاطفه ترین آدم روی زمینه که تا حالا دیدمش . من تعجب می کنم اون به کی رفته . اون که در دوران نوجوونی خودش به هیشکی رو نمی داد مایه افتخار من بود ..
 پدر فتانه زار می زد ..
-من آبرو داشتم اون آبروی منو برده ..
با خودم فکر کردم اگه منم نخوان فتانه رو بیش از این رسواش کنم با این اخلاق و فلسفه گندی که پیدا کرده خودش خودشو رسوای عام و خاص می کنه . زنی که دوست پسر می گیره سرش به سنگ می خوره از متاهلی به مجردی می رسه کارش به هرزگی می کشه .  یا برای تفریح یا برای کاسبی یا واسه هر دو مورد ش این کارو انجام میده . فتانه دیگه واسه من مرده بود .. فریاد می زدم من اونو توسینه ام دفن کردم . کفنش پوسیده ,  خاک شده . دیگه کاری به کار کسی نداشتم . مادرم فریاد می کشید . اشک می ریخت موهای سرشو می کند .. از پدرم می خواست که  منو تنهام نذاره . می ترسید که سر خودم بلایی بیارم .
-بس کنین .. من اگه می خواستم خودمو بکشم تا حالا صد بار این کارو کرده بودم . دیگه اون هرزه چیزی واسم نذاشته .. می بینن مثل بچه ها دارم گریه می کنم . وقتی اشک یک مرد در میاد یعنی یعنی یک کوه ابهت ,  آب شده .. یه دنیا غرور شکسته .. یعنی دیگه هیچی از اون آدم نمونده . می دونین حالا واسه چی دارم گریه می کنم ؟ واسه خودم نیست . واسه پسریه که دیگه اون مادری رو که از گوشت و پوست و خونشه نداره . واسه اون پسری که  من نمی دونم دیگه باید چیکار می کردم تا مادرشو حفظ کنم . خدایا  من که بی وفا نبودم . من که حق کسی رو نخوردم . من که با اون بد تا نکردم . مادر نگران نباش من خودمو نمی کشم . حداقل به خاطر فربد این کارو نمی کنم و شاید به خاطر شما پدر و مادرم و خواستم بگم و به خاطر بیتا ..  زنی که نگران منه ..
 خیلی سخته آدم بخواد از نقطه صفر شروع کنه . از خونه خارج شدم . اون لحظاتی که باید با قدم زدن به خودم آرامش می دادم از راه رسیده بود . راستش دیگه از فکر کردن خسته شده بودم . حالا فقط باید راه می رفتم  و به آینده فکر می کردم . به این که باید چیکار کنم . دیگه  آبادیها ویران شده بود . بر تلی از خاک به اندازه کافی اشک ریخته بودم . حالا باید اون خاک ها رو می ریختم دور . می ریختم به دریای زندگی و از نو می ساختم . بایددوباره شروع می کردم . خیلی سخت بود . باید به بیتا فکر می کردم . دیگه عذاب وجدانی در کار نبود . نمی شد با یه لجن با یک آلوده زندگی رو سر کرد . شاید اگه فتانه می نشست و نوشته هاشو می خوند  خودشم نمی فهمید که چی شده کارو به این جا رسونده . شاید هنوز زود بود . شاید هنوز معنای عشقو نمی دونست . چرا .. خدایا چرا من نمی تونم این جریانو از سرم بیرون کنم ؟ من که گناهی ندارم . تقصیر من که نبود . چرا اون تحقیرم کرد . مگه من چم بود ؟ جوابمو نداد . اون نوشته بود که فهمیده که هیچوقت عاشقم نبوده . چه آدم با فهم و شعوری ..  حتما انتظار داشت که ما دور و بری ها برای فهم و شعورش ارزش قائل شیم . از کنار  آدما و از کنار ماشینا رد می شدم . دلم می خواست گذشته هامو پشت سرم دفن کنم . شاید این زن قسمت من نبود .  یه زن و شوهر و بچه ای که اندازه فربد بود از کنارم رد شدند .. یه لبخندی گوشه لبام نقش بست . من و فتانه چند بار فربدو با خودمون برده بودیم پارک . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی