ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 99

-تو ازم می پرسی واسه چی عاشق نادر شدم ؟ بهت میگم واسه چی عاشقش نشم . ؟ اگه تو کسی رو دوست نداشته باشی یکی رو پیدا کنی که از خودش بگذره .. حرکاتش هم نمایشی و ریاکارانه نباشه .. حتی از خودش به خاطر تو بگذره عاشقش نمیشی ؟ اون که پسر خوش سر و وضعیه ولی اگه زشت ترن زشتهای دنیا هم می بود بازم برای دوست داشتن اون انگیزه داشتم .
 -ولی من بوی خونو احساس می کنم .
 -ببینم اون موقع که توصیه می کردی من با نادر دوست شم بوی خونو احساس نمی کردی ؟
 -ولی من فکر نمی کردم مسئله تا به این حد جدی شه .
-پس چی فکر می کردی ؟ که این که من توی خونه شوهرم باشم و دوست پسر نادر هم باشم ؟ معشوقه اش شم ؟ خودت که الان با جمشید هستی حاضری یه دوست پسر دیگه هم بگیری ؟
 -نه .. من یک تار موی اونو به تمام دنیا و مردای دنیا نمیدم . ...
از اون طرف ناصر همچنان در تکاپوی اون بود که بتونه با همسرش آشتی کنه . اون حس می کرد که پس از چند روز قهر نوشین می خوابه و اون بر می گرده به سر خونه و زندگیش . در این فاصله یکی دوبار دیگه هم با نلی سکس کرده بود . مسئله دیگه ای که برای ناصر اهمیت داشت این بود که اون نمی خواست کسی از قهر و اختلاف اون و نوشین با خبر باشه . واسش گرون تموم می شد و با توجه به روحیه روز های اخیر نوشین هر لحظه امکان اون می رفت که زنش همه چیزو بریزه روی دایره .  حالا اون علاوه بر همه این ها از زنش حساب هم می برد . می ترسید . از خشم اون هراس داشت . از این که لجبازی کنه .. بین دو دنیای بیم و امید .. لعنت بر من که نتونستم زنمو با خودم آشتی بدم . شاید بیش از این که دلش واسه خود نوشین تنگ شده باشه برای این تنگ شده بود که اعتماد اونو به دست بیاره . این که همسرش به اون توجه داشته باشه . فکر جدایی به سرش نیفته . تصور این که یه روزی اونو با یکی دیگه ببینه اونو دیوونه اش کرده بود . دوست داشت اونو از نزدیک ببینه . واسه همین سر در دانشگاه ایستاد .  به یاد چند ماه پیش افتاد که خودش دانشجوی همین جا بود و  ماهها بود که نوشینو می شناخت . خیلی سخت تونسته بود دلشو به دست بیاره و خیلی راحت هم دلشو از دست داد . احترامی رو که پیش اون پیدا کرده بود از دست داد . ..
  نادر : چه روز خسته کننده ای بود .
 نوشین : آره کلاسهای فشرده .. پدرم در اومد . حالم داشت بهم می خورد . فکرم همش بود جای دیگه .
نادر : منم همین طور . زمان چقدر دیر می گذشت . همش به تو نگاه می کردم . همش به تو فکر می کردم .
 -زیارتت قبول نادر!
 -تو چی تو نگام نمی کردی ؟
-چرا نادر طوری نگات می کردم که متوجه نشی و متوجه نشن .
 -خیلی بلایی .
-نه بلا تر از تو .
 -دلم برای بغل زدن تو تنگ شده نوشین .  تو خیلی بی خیال نشون میدی .
 -امشب مجبوریم به خودمون استراحت بدیم . می دونم که ناصر در کمین نشسته . اخلاقشو می دونم . اون قبل از از دواج هم تا روی خوش بهش نشون نمی دادم خوب بود اما همین که فهمید من هم بهش علاقه مند شدم و روی خوش نشون دادم دیگه از اون به بعد حسادتش گل کرد . بی خود و بی جهت غیرت بازی در می آورد . حالا که دیگه جای خود داره . بهتره که قبل از این که  از در دانشگاه بیرون  بریم از هم جدا شیم . چون من خیلی می ترسم که اون این اطراف کمین نشسته باشه .
-مگه دیوونه هست ؟
 -از صد تا دیوونه هم دیوونه تره . اصلا نمیشه رو هیچی اون حساب کرد .
- ولی تو دیگه تصمیم داری ازش جدا شی و اونم باید شرایط تورو درک کنه .
-خیلی سخته برای یک مرد که بتونه و بخواد از نو تشکیل زندگی بده . علاوه بر هزینه های مادی باید از روح و روان و اندیشه اش هم هزینه کنه . این که دیگران در مورد اون چه عقیده ای پیدا می کنن . چون اگه  ازش جدا شم پیش عالم و آدم رسواش می کنم . اون باید بدونه که با من چیکار کرده و به این آسونی نمی تونه هر غلطی رو که دوست داره انجام بده و باید چوب کارایی رو که کرده  بخوره . دلم می خواد ببوسمت .. می دونم امشبو باید در تنهایی خودم به تو فکر کنم .
 -منم به تو فکر می کنم ولی عذابی که من می کشم بیشتره . می دونی چرا ؟ من به این فکر می کنم که ممکنه ناصر برگشته  پیش تو و با هم آشتی کرده باشین ..
-دیوونه حسود . تو که از اون حسود تری .
ناصر اومد و سر در دانشگاه ایستاد .  وقتی از دور چشاش به نادر و نوشین افتاد که دارن به این سمت میان عصبی شده بود  .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی