ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 75 (قسمت آخر)

اون شب آخرین شبی بود که باید در اون جا سر می کردیم . یه نگاهی به وسایلی که تا اون موقع خرید کرده بودیم انداختم . به چیزای زیادی فکر می کردم . به این که تا چه حد می تونم به اینایی که دلم واسشون تنگ شده وابسته باشم و تا چه اندازه دوستشون داشته باشم . این که به چی میگن خوشی و به چی میگن خیانت و مرز بین این دو کجاست ؟
-دخترا ! شما هم مث من اولین شیطنتتون بود ؟
 پریزاد : آره .
-ولی خیلی راحت تر با این مسئله روبرو شدین ..
پریناز : شاید واسه این بود که نخواستیم مثل تو خودمو مثل تو زیاد رمانتیک و وابسته نشون بدیم . راستش وقتی که پرواز کردیم به خودمونم گفتیم که باید  پیوند و پیمان زناشویی ما هم چند روزی پرواز کنه . اگه می خواهیم از زندگی لذت ببریم نباید خودمونو تا این حد وابسته به زندگیمون نشون بدیم . حداقل حالا که وارد محیطی میشیم که با دنیای ما فرق می کنه می تونیم به خودمون این اجازه رو بدیم که مثل اونا باشیم . ما که گناه نکردیم تا آخر عمرمون محکوم به یک مدل زندگی کردن باشیم . آخه ما هم مث بقیه انسانیم .
 -آره راست میگی ولی شاید آدمایی باشن ..جوامعی باشن که اونا حسرت زندگی ما رو می خورن .. البته این بقیه ای رو که میگی ربطی به جامعه ما نداره .
پریزاد : مطمئن باش هیشکی حسرت زندگی کسی رو نمی خوره که در رژیم پوسیده جمهوری ضد اسلامی و ضد دینی و استبدادی زندگی می کنه ..
 بازم بهم یه حسی دست داده بود حس اعتیاد به چیزی که مثلا باید مصرف می شد .. هر چند من به چیزی اعتیاد نداشتم ولی یه مدت عادت داشتم هر روز صبح صبحونه مربای تمشک بخورم .. یه روز که نخوردم حس کردم هیچی سیرم نمی کنه دنیا واسم ارزشی نداره ..
-دخترا یکی از وسایل من رفته توی وسایل مهدیس .. قبل از این که اون باراشو ببنده من برم ببینم چه خبره .. شایدم اصلا اون جا نباشه .. در سوئیت مهدیسو زدم . مهیار درو باز کرد ..
-مهدیس جون  هست ؟
-رفته حموم .. کاری داشتی ؟
-نه فقط .. 
-چیه تو هم حس همه ما رو داری ؟ مهدیس هم داشت از این چند روزه می گفت ..
-آره هنوز تموم نشده تبدیل به خاطره اش کردیم مهیار .
-ولی من نمی ذارم که حس کنیم  که همه چی تموم شده .. حداقل می تونیم به خودمون  نشون بدیم که این نهضت ادامه داره ..
-چه جوری ؟
بغلم زد.
 -نهههههه نههههههه مهیار بذار این شب آخرو به خودمون عادت بدیم که دیگه همه چی تموم شده .. به خودمون بگیم که  دنیای ده روزه ما با پروازی دیگه عوض میشه ..
 -ما هنوز پرواز نکردیم . هنوز در این دنیای خودمون هستیم ..
 -نههههههه .. خواهش می کنم . بذار خودم باشم .. همونی که قبل از اومدن به این جا بودم ..
 -می بینم همون روسری رو سرت کردی .
 روسریمو از سرم در آورد .. بغلم زد .. نمی دونم چرا حس کردم که  لذت این عشقبازی دست کمی از اون شور عشقبازی اولم در این جا رو نداره . شاید واسه این بود که همه چی رو تموم شده حس می کردم .ولی دوباره به همون سمت برگشتم . احساس آرامش می کردم . از این باکی نداشتم که مهدیس بیاد و گیر بده . چون چنین کاری نمی کرد . مهیار نیاز منو می دونست . منو غرق بوسه ام کرده بود .  همه جای بدنمو لیس می زد ..  مراقب بود کبودم نکنه.. بیست و چهار ساعت دیگه باید خودمو در اختیار شوهرم می ذاشتم . مردی که مال اون بودم . عشق اون .. مردی که به من می نازید و مردی که بهش می نازیدم . دیگه باید حس می کردم که دارم با مهران شوهر عزیزم سکس می کنم .. این که هر لحظه نگرانم که مهرزاد بیدار نشه .. بدنم احساس کوفتگی می کرد ولی با هر ضربه کیر مهیار توی کسم  احساس می کردم که داغ و داغ تر شده تمام خستگی ام در میره .. کاش امشب همین جا زیر کیر مهیار به خواب می رفتم .. وقتی بیدار شدنم هیچی یادم نمیومد فقط همینو به خاطر داشتم که در حال ارگاسم با دستام شونه های مهیارو می دادم عقب تا کنار بکشه چون دیگه تحمل این همه لذت رو نداشتم ولی اون طوری کرد که لذت  تنم از کسم ریخت بیرون و با یه حس آرامشی به خواب رفته بودم .. مهدیس بالا سرم ایستاده بود .. فقط لبخند می زد .دوساعتی رو در اونجا خوابیده بودم ..
 -خوب شوهر مردمو تور می زنی ..
بغلش کردم .. ازش به خاطر همه چی تشکر کردم .. ..
وقتی سوار هواپیما شدیم و سر جاهامون نشستیم به خواهرام گفتم بچه ها فراموش می کنین این جا چه اتفاقی برای ما افتاده . ما داریم بر می گردیم . به دنیای خودمون .. هفت هشت ساعت دیگه در ایران هستیم . کیوان و دامون و شهاب و مهیار و مهدیس هم با ما بودن .. شده بودم همون پریسای با حجاب . همونی که همه بهش می نازیدن .. همونی که ازش تعریف می کردند و در این دوز و کلک بازیها اونو صادق و بی ریا می دونستن . چقدر زود همه اینا داشت با یه پرواز به پایان می رسید .. وقتی داشتم به سمت دستشویی می رفتم کیوانو دیدم که  داره برمی گرده سر جاش ..
-پریسا من چه جوری می تونم فراموشت کنم . اگه دوست داری شماره مو بهت بدم شاید یه روزی خواستی که با هم باشیم  .
-این کارو نکن کیوان . فراموش کن چی شده .
-منو شگفت زده می کنی پریسا . زنی مث تو ندیدم .
 -من خودمم باور نمی  کنم .. به اون دو تا خواهرمم کاری نداشته باش .
-اونا بزرگ شدن ..
 -اونا حد و اندازه های خودشونو نمی دونن . اینو متوجه شدم که یک انسان در کار خلاف و خیانت هم باید حد و اندازه های خودشو نگه داشته باشه و منطقی رفتار کنه . تو نمی تونی یک زن و مشکلات اونو درک کنی . مسائلی که واسه یک زن در جامعه ایران وجود داره . با همه معذورات بازم یک مرد مسلمان یا مردی که در جامعه اسلامی زندگی می کنه از آزادیهایی بر خورداره که زن این امکاناتو نداره ...
 دقایقی بعد که چشامو روی هم گذاشتم دو حالت مختلف با من و با درون من در پیکار بودند . حس می کردم که تمام مردایی که در هواپیما هستند دوست دارن با من باشن و منم دوست دارم به اونا حال بدم ولی من فقط مال شوهرم هستم . دوست داشتم برم توی رختخواب و با یکی سکس کنم .. باید زود تر به مقصد می رسیدم . خودمو در اختیار مهران می ذاشتم و از شر همه این کابوس های شیرین خلاص می شدم .. ولی هر چه بود می دونستم دلم واسه این روزاتنگ میشه اما اصلا دوست نداشتم زندگی خودمو خراب کنم . چون بلا استثناء همه اونایی رو که می دونستم زیرآبی رفته زیر سرشون بلند شده و واسه خودشون دوست پسری گرفتن بالاخره یه روزی لو رفتن . با این که حس می کردم دارم به ثبات و آرامش خاصی می رسم ولی همه چی رو در هم و بر هم می دیدم . در خیالم  دهها تصویر از صحنه های مختلف سکسی که این چند روزه انجام داده بودم و مردان بر هنه و پیکر بر هنه خودمو مجسم می کردم ..
 مهدیس : همه خبر دارن جز پریسا .
-چی رو مهدیس ..
-ببینم ظاهرا شما سه  پری توی ایران خودمون اهل حال نیستین .. ما همین گروه قرار گذاشتیم بریم دبی .. البته دوماه دیگه .. بعدشم آنتالیا و سفرای دیگه تا این جوری زندگی واسه پریان خوشگل ما همیشه خوشگل بمونه .. فقط یادتون باشه طوری بر نامه ریزی کنین که شوهراتون در این سفر با ما نباشن .. چون این سه تا شاخ شمشاد کیوان و شهاب و دامون نمی خوان مزاحم داشته باشن .
 مهیار : فراموش کردی اسم منو ببری ..
-وووووویییییی تو که زن داری ..
دسته جمعی خندیدیم . حس کردم آروم گرفتم . از این که وقتی خودمو غرق زندگی زناشویی کردم می تونم به این امید وار باشم که چند وقت بعدش بازم میرم به یکی از این سفرای خارجه و می تونم دمی به خمره بزنم . با این تصور که زندگی من پر از تنوع میشه حس کردم نیازم به شوهرم مهران بیشتر شده .. .با این احساس آرامش و لذت و دلخوشی به آینده , بهتر می تونم بهش برسم و زن خوب و همراهی واسش باشم . دیگه به زشتی کارم فکر نمی کردم .. اون جریان  دیگه به خاطره ها پیوسته بود .. حالا باید به آینده فکر می کردم . به دبی ..به آنتالیا .. به این که می دونستم شوهرای  ما سه پری اصلا حال و حوصله سفرخارجی یا حتی داخلی خودمونو هم ندارن و شاید با نبودن چند روزه ما یه چند وقتی رو هم از شر ما خلاص باشن .. وقتی از پله های هواپیما اومدیم پایین و مهرزاد نازمو بغل شوهرم مهران دیدم تنها چیزی که هوسشو داشتم این بود که زود تر بریم خونه و خودمو به یاد مردایی که تنمو بهشون سپرده بودم بندازم بغل شوهرم و از سکس با اون لذت ببرم . مهران با چشای سرخ شده از هوس و لبای بازش داشت بهم می گفت که اگه از حشر زیاد تیکه پاره ام نکنه شاهکار کرده .. سرمو تکون دادم و با یه لبخند در جواب او که ازم پرسیده بود حله ..گفتم حله ..اما فقط همینو می دونستم که اگه سرم بره به شوهرایرونی خودم در کشور ایران خیانت نمی کنم .. پایان ... نویسنده .... ایرانی