ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 95

-سلام بر دخترا ! سلام بر عروس خانومای گلم .. چه طورین ..
الهام با اخم : چیه بابا دست و پاتو گم کردی . مگه تازه با هم سلام و علیک نکرده بودیم ؟
 -چیه این جا کنفرانس گرفتین ؟ آقا دومادای گلمو جا گذاشتین ؟
 المیرا : متاسفم پدر . اصلا ازت انتظار نداشتیم .
 -من نمی دونم این جا چه اتفاقی افتاده . شما  خانوم خانوما ازدواج کردین باید خوشحال باشین . سر و سامون گرفتین . تا کی می بایستی سایه پدر بر سر شما باشه . یعنی چه جوری بگم اگه من می مردم و اتفاقی برام میفتاد اون وقت تکلیف شما چی می شد . این که نمی شد شما بی سر پرست باشین .
 الهه : پس چرا برای الناز شوهر گیر نمیارین ؟
 الناز : در از دواج اکراه و اجباری نیست . مگه شما رو به زور وادار به از دواج کردن ؟ من دانشجو هستم و دارم درس می خونم . سایه پدر رو سرمه .
 المیرا : بابات جای شوهرته ؟ بگو دیگه . بگو که داشتی پیش ما بلبل زبونی می کردی . بگو دیگه . حالا لالمونی گرفتی ؟
-بی ادب نشو المیرا . حرف دهنت رو بفهم . نذار جلوی شوهرت آبروت رو ببرم .
المبرا : بگو خون کست رو نشون ما دادی و به این افتخار کردی که بابات پرده ات رو پاره کرده ..
 -چیه اون منو بیشتر از شما دوست داره حرصتون می گیره ؟خجالت نمی کشین شوهر دارین بازم دارین به من حسادت می کنین ؟ خیلی هم دلتون بخواد که من هوای بابارو دارم و بهش احترام می ذارم . تر و خشکش می کنم . باید طوری به اون برسم  که پدر جونم هوس تجدید فراش نکنه .
الهام : پس ما چیکاره ایم ..
الناز : خجالت هم خوب چیزیه . تا دیروز شوهر نداشتین و هر غلطی دلتون می خواست می کردین از امروز به بعد اختیار شما دست اون شوهرای سوسول شماست .
 الهه : حالا می بینی اختیار ما دست شوهرامونه یا اختیار شوهرا دست ماست . بهت نشون میدم ..
-بچه ها بس کنین . شما چهار تا مثل انگشتای دست منین . من نمی تونم بگم کدوم انگشت با ارزش تره ولی این انگشتا وقتی با هم متحد میشن می تونن خیلی کارا انجام بدن . همه شون از وجود منن . من همه شما رو دوست دارم .
 الناز اشکش سرازیر شده بود .
 -بابا من جای زنتم . اصلا عروستم . هرچی از زبونشون در میاد به من میگن و تو چیزی بهشون نمیگی . اصلا می دونم توی فکرت چی داره می گذره .تو می خوای بری طرف اونا . تو دوست داری که باهاشون حال کنی . وقتی که من و شوهراشون خونه نیستیم . من اصلا دیگه دانشگاه نمیرم . نمی خوام دندان پزشک شم .
-منم دیگه بهت افتخار نمی کنم . عزیزم بچه بازی رو بذار کنار . من باید به اونا هم توجه کنم .
-منظورت چیه ..
-منظورم همون محبت خشک و خالیه .. حالا بریم غذا از دهن میفته . عجب گیری افتادیم . اگه به جای شما چهار تا دختر چهار تا همسر می داشتم این قدر عذاب نمی کشیدم . چه داستانی شده به خدا .
یه نگاهی به چهره دامادا نشون می داد که اونا از اونایی هستند که خیلی راحت میشه با هاشون کنار او مد . الهام منو کشید کنار و گفت منان از اوناییه که اهل سایتای سکسی و فیلم و داستانهای سکس با محارمه .. یه جوری مخشو کار می گیرم که تو رو هم بیاریم توی خط ..
 -ولی النازو دخالتش ندین . من نمی خوام اون بدونه که من ...
-که من چی بابا .. اینا هاش همینه که میگم تو بین ما فرق می ذاری .
-الهام ! همین حالا الناز داشت به من می گفت که من اصلا به اون توجهی ندارم .
اعصابم خرد شده بود .. رفتم به اتاق خواب و از پنجره نگاهمو به بیرون دوختم .. ای افسانه افسانه خدا بگم چیکارت کنه ..  تو رو که داشتم یک زن داشتم .. منو با چهار تا دختر که از چهار تا زن هم بد تر هستند تنهام گذاشتی ... حس کردم یکی از پشت بغلم زده دستشو گذاشته رو کیرم . عجب این دیگه کی بود که داشت با کیرم بازی می کرد .
-المیرا خواهش می کنم . تو الان شوهر داری . اون اگه بیاد ببینه خیلی بد میشه .
-بابا راستشو بگو ار این که شوهر من ببینه نگرانی و هراس داری یا از این که الناز سر برسه . تو خیلی پرروش کردی . شوهر من بیچاره چیزی نمیگه . اون خوشحالم میشه که ما دخترا هوای بابامونو داریم . اتفاقا خیلی دوست داریم یه بر نامه سکس ضربدری و گروهی بذاریم اونا موافقن . ما عروسا هم موافقیم و دوست دارم تو هم به عنوان یار هفتم بیای تو ی جمع .... ادامه دارد .. .نویسنده .... ایرانی