ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 115

-حالا من چیکار کنم فر هاد . من دلم می خواد که ادامه بدیم . تو میگی این جوری .. نمی دونم خسته ای . حالشو نداری .  آحه من چقدر منتظرت بودم اگه بدونی .  خوابتو می دیدم . هر روز که می گذره بیشتر از روز قبل بهت وابسته میشم .
 -دل به دل راه داره بیتا . منم خیلی دوستت دارم . آخه میگن هرچی که از عمر زناشویی آدما بیشتر می گذره  عشق و علاقه و پیوند اونا محکم تر میشه .
 -راست میگی فر هاد . منم همین احساسو دارم.
 -یادم باشه بیتا همین روزا در اولین فرصت برم چند تا از املاکمو به نامت بزنم . آدمیه دیگه .  خبر از فردای خودش نداره . چرا بعد از مرگ من بی خود و بی جهت بخوای مالیات بدی . حق تو و بچه منه .
 -الهی من پیش مرگت بشم . فدات شم . نیاد اون روزی که من و فربد بدون تو ادامه بدیم .
 آخ که این زن عجب مارمولکی شده بود . شاید اگه من نمی دونستم چی به چیه حرفاشو باور می کردم . یه مرد کس خلی که هنوزم که هنوزه حرفای آدما رو باور می کنه . حرفای اونایی رو که از اونا بدی ندیده باور می کنه .هرچند اصل زندگی هم همینومیگه به آدما اعتماد داشته باش مگر اینکه خلاف اون برات ثابت شه ..
-عزیزم یه خورده خودت رو به من بمالون . ببخش بهت پشت می کنم . خودت رو به من بچسبون . بغلم بزن . فشارم بگیر . حالا که خسته ای دوست دارم این جوری بخوابیم.
-باشه عزیزم . هرچی که تو بگی .
 او پشت بهم و یه پهلو قرار گرفته بود . این جوری خیلی بهتر شده بود .دیگه صورتشو نمی دیدم . اما قالب بدن اون  و خاطرات سالها در کنارش بودن بازم منو قلقلک می داد . به یاد روز هایی می افتادم که سر کار بودم. خیلی خسته می شدم از حرف زدن و با این و اون قرار ملاقات گذاشتن و کارای دیگه .. اما همینکه به فتانه فکر می کردم به این که بر می گردم و حرفای قشنگشو می شنوم بغلش می زنم و بعد تن لختمون لحظه های عاشقونه و پر تپش زندگی ما رو با غرق در هوسی داغ شدن کاملش می کنه آروم می گرفتم .. سختیها واسم راحت می شد . دیگه این بدن و روحی که درش جریان داره مایه آرامش من نیست .. بلکه دل کندن از اونه که به من زندگی میده . وقتی دستمو گذاشتم دور کمرش و اون از پشت کونشو به من و کیرم می مالوند دلم می خواست از جام پا می شدم . موهای سرشو توی دستم جمع می کردم تا اول ریشه هاش .. سرشو می کوبوندم به دیوار .. هر چند لحظه درمیون ازش می پرسیدم هنوز زنده ای ؟ مردی ؟ و اون یه جایی که صداش در نمیومد متوجه می شدم که مرده . دیگه نفس نمی کشه . این آخر آرزو هام بود و بهتره بگم رویاهای بی نتیجه ام . چون من که دلشو نداشتم یه مورچه رو بکشم چه برسه به یک انگلو . این رویاهای الکی رو داشتم در لحظه ای که احساس می کردم شاید برای آخرین باری باشه که بر هنه اش رو در آغوش می کشم . بعضی رویا ها چه عمر کوتاهی دارند . رویای این که عصای پیری هم باشیم .
-فرهاد به چی فکر می کنی . تو یه چیزیت هست .
 - خوشم میاد که منو می شناسی فتانه . هنوز با روحیه ام آشنایی .
-مگه قرار بود که آشنا نباشم ؟
-خب بعضی زن و شوهرا خواسته های همودرک نمی کنن . ولی من تو رو درک می کنم فتانه جون . خواسته هات رو هم درک می کنم . می دونم چی تو ی سرت می گذره .. یه لحظه حرکتی رو در بدنش حس کردم که بی شباهت به لرزش نبود .
 -فرهاد چته . به نظرت من چی توی سرم می گذره ؟ جز عشق و محبت و امید به آینده خودمون به چی می تونم فکر کنم و به پسری که میوه زندگی ماست .
-منم همینا رو منظورم بود . تو چرا این جور به خودت گرفتی . خوابم میاد فتانه . بهتره استراحت کنیم .
 -باشه باشه دیگه حرف نمی زنم . مزاحمت نمیشم .
 -نه تو مزاحمم نیستی . خیلی دوستت دارم.
 -منم همین طور فر هاد . تو گفتی که می خوای بازم بعضی از دارایی های خودت رو به نام من بزنی .. ولی من به خاطر اینا باهات ازدواج نکردم .
-زن وشوهر به خاطر این چیزا نیست که با هم از دواج می کنن ولی هر انسان احساس نیاز می کنه به این که خودش هم از خودش یه چیزایی داشته باشه . اون بهش نوعی احساس قدرت میده . هر چند داروندار من مال توست و فربد ولی چه بهتر وقتی که آدم زنده هست ببخشه ..
-من تو رو به خاطر این افکارت تحسین می کنم فرهاد . من طمع به اموال تو ندارم . ولی به عقایدت احترام می ذارم و اگه بخوای کاری رو انجام بدی ساز مخالف نمی زنم . چون می دونم خیلی عاقلانه فکر می کنی .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی