ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 32

ولی در هر حال چاره ای نداشت جز این که توی کس ستاره هم خالی کنه .. وقتی پاهای ستاره رو انداخت رو شونه هاش  اززانو به طرف بالای پای ستاره و رون پای اونو به آرومی می مالوند و اونو غرق لذت کرده بود . انگشتشو هم کرد توی کون ستاره تا به خودش نوید اینو بده که حرکت بعدی یعنی فرو رفتن کیرش در کون ستاره جونش .. حس کرد مثل اون زمانی که ریخته توی کس سوسن آب نداره ولی با همه اینا طوری توی کس ستاره خالی کرد که اون فکر کنه یه استکان آب رفته توی کسش و خودشو هم خیلی هیجان زده نشون داد .
-آخخخخخخخخخ .. اووووووفففففف خیلی حال کردم ستاره جون ..
 عرفان وقتی این حرفو زد یه لحظه به خودش اومد و تعجب کرد که آیا واقعا این اونه که داره این جور لاتی صحبت می کنه ؟ کیرشو کشید بیرون . حالا اون شجاع تر شده و بیشتر از قبل احساس قدرت می کرد . این کون حق مسلم منه . هسته این کون و در نتیجه انرژی هسته ای این کون حق مسلم منه .. دستشو گذاشت زیر کمر ستاره و اونو بر گردوند .  حس کرد که عین یک شیر بچه می غره . حالا دیگه وقت اینه که نشون بدم منم یک مرد شدم و می تونم تا هر وقت که دلم خواست بکنم . ستاره هم از این حرکات عرفان لذت می برد .
-واااااااییییییی پسسسسسسسر کسسسسسسم کسسسسسم ..
-ستاره  جون کار کس دیگه تموم شده و الوعده وفا  . حالا نوبت گاییدن کونه ..
 -درد داره  . از قبل درد دارم .
-من درد و این چیزا رو نمی دونم. خودت به من گفتی که به من می رسی و فراموشم نمی کنی .
 -باشه بیا .. بیا .. این روزا هر کی که از راه می رسه باید یه سیخی به این کون ما بده . -اگه بدونی چه مکان مقدسی برای دعا خونی کیر ما پسراست .  اون جا یه جای امن و امانی برای کیرماست . وقتی که کیر  وارد غلاف کون میشه انگار  از تمام بلاهای ناگهانی و غیر ناگهانی مصونیت پیدا می کنه .
 -پسر تو داری درست تعلیمات دینی و علوم میدی یا داری کون می کنی ؟
 -هر طوری می خوای فرض کن ..
عرفان به این فکر می کرد که همین یکی دو ساعتی حسابی اجتماعی تر شده و تغییر روحیه پیدا کرده .. فکرش رفته بود پیش این که اگه بخواد با بقیه اعضای خونواده خوش خیال روبرو شه چه عکس العملی می تونه داشته باشه . رگه هایی از شرم و حیا همچنان در او وجود داشت و حداقل برای لحظات اول تا حدودی خجالت می کشید . کیر عرفان وقتی وارد کون ستاره شد اعتماد به نفس عجیبی بهش دست داده بود . به این می اندیشید که یه زمانی وقتی که جلق می زد  تا یه چند دقیقه ای رو کیرش خیلی شل می شد و اون شق بودنش از بین می رفت . ستاره حالا کمک عرفان شده بود ..
 -آقا کوچولو .. می بینم از هر مردی مرد تر شدی و می تونیم رو تو حساب باز کنیم .. ..  عرفان پس از دقایقی حال کردن ترجیح داد که دیگه چیزی توی کون ستاره خالی نکنه .. چهار تایی بی خیال دنیا همدیگه رو بغل زده در آغوش هم آرام گرفتند . اون طرف هنوز فیروزه با سحر و سپیده بود .. ظاهرا  حال و هوا و فضای اون جا روی فیروزه اثر گذاشته بود . زنها به نوعی خاص قصد داشتند روی اون کار کنن . مادران اونا از عرفان به عنوان یک نیروی تازه نفس خوششون اومده بود و برای این که بتونن این پسریعنی عرفان  رو خیلی راحت تر به طرف خودشون بکشونن باید نظر مادرشو هم جلب می کردند . اونا گرم گرفتن و تحریک فیروزه رو با یاد آوری این که  با بی شوهری چگونه سر می کنه شروع کرده بودند .
 -خیلی سخته فیروزه جون ..
 فیروزه دکلته های سحر و سپیده رو که می دید در حال حرکت قسمتی از کون اونا رو میندازه توی دید یه جوری می شد .
 -خب باید ساخت ..
 -نگو که حالا وقت دامادی عرفانه و از این حرفا 
-چرا باید برای پسرم زن بگیرم .
-خودت چی؟
 -یک مادر باید خودشو فدا و فنا کنه .. سحر اومد جلو تر و خودشو به فیروزه نزدیک کرد .
-ولی تو هم حق زندگی کردن داری .. سپیده هم که رگه هایی از هوس و آمادگی بدنی رو در فیروزه حس کرده بود خودشو نزدیکش رسوند و از سمت دیگه ای شروع کرد به تحریک اون .. لبای سحر به لبای فیروزه نزذیک تر بود خیلی آروم اون لبا رو بوسید و سپیده  هم از پشت دستشو گذاشت رو باسن فیروزه . فیروزه حس کرد که  یک مرد داره بهش دست می زنه و به اون لذت میده -آههههه نهههههه چیکار دارین می کنین . خوبیت نداره . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم دمت گرم داستانها همه عالی بودن مرسی

ایرانی گفت...

ممنونم دلفین جان ! دستت درد نکنه .. خوش باشی ....ایرانی