ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 130

فتانه طوری با التماس نگام می کرد و زار می زد که دل سنگ هم به حالش کباب می شد . اگه کسی از جریان ما با خبر نبود فکر می کرد  که چه مرد بیرحمی بوده یا این که سرش هوو آورده باشم .
 -پاشو .. مگه تو کار زشتی انجام دادی که داری از همه فرار می کنی ؟ سرت رو بالا بگیر . یک عمر با آبرو زندگی کردی .. تو مادر بچه منی ..
-فرهاد تو رو خدا مسخره ام نکن . دلم پره ..
 -دلت از چی پره . از این که رویاهات خراب شد و نمی تونی بری اون ور آب ؟ دستتو بده به من .. نمی خوام کسی جلو پام زانو بزنه . هرچند چندشم میشه دستم به اون بدن کثیفت برسه .. بلند شو . بلندشو از جات.. حالمو بهم می زنی . هنوز چیزی نشده که آواره شدی .. واقعا نمی دونم چرا بعضی آدما می تونن این قدر پست باشن .ولی عده ای که می تونن جواب همون آدما رو بدن و به نوعی انتقام بگیرن  نمی تونن این حسو داشته باشن . نمی تونن بیرحم باشن . گاهی وقتا آدم نمی تونه زندگی رو بشناسه و گاهی زندگی هم آدمو نمی شناسه . خیلی کم پیش میاد دو تایی شون همدیگه رو بشناسن .
 دست فتانه رو گرفته و اونو از زمین بلندش کردم . پیامی رو که برای بیتا نوشته بودم به موبایلش فرستادم تا در جریان باشه که داریم  به کجا میریم . اون دلش شور می زد از این که نکنه من بخوام بر گردم پیش فتانه . بااین که می دونست من این کارو نمی کنم . ولی این رفتار من براش تعجب بر انگیز بود .. سوار ماشینش کردم .
 -فرهاد می خوای چیکار کنی ؟ منو داری کجا می بری . ؟ می خوای منو بکشی ؟ انتقام بگیری ؟
-تو فقط با من بیا . تو رو می برم به جایی که حقتو بذارم کف دستت . ولی دستمو به خون کثیفت الوده نمی کنم .  -نه .. نهههههه خواهش می کنم ..
-چی شد فتانه . توکه می گفتی آرزوی مرگ خودت رو داری . حالا که میگم می خوام حقتو بذارم کف دستت این جوری ازم دلخور و ناراحت میشی  و می ترسی که با من بیای ؟
-فرهاد من دارم دیوونه میشم . خودمم باورم نمیشه که این جوری شده باشم . دست خودم نیست . مشکل روحی دارم . ناراحتی عصبی دارم .
 -چه طور اون وقتی که مثل هرزه ها و بد تر از زنای روسپی در بغل معشوقت بودی خبری از ناراحتی اعصاب و مشکلات روحی نبود ؟ هشت سال زندگی در کنار کسی که هنوزم نشناختمش . یعنی تمام آدما یه نقابی به چهره شون دارن و بااون نقابه که زندگی می کنن ؟ باید با این نقاب ساخت ؟ اگه یه روزی این نقاب بره کنار و چهره واقعی آدما مشخص شه یعنی دیگه نمیشه باهاشون زندگی کرد ؟ نمیشه اون انتظارو داشت که چهره زیر نقاب همون چهره نقابی باشه ؟ آدما یک رنگ باشن ؟ به این فکر کردی که وقتی خودت از یکی که تازه چند روزه خودت رو بهش سپردی انتظار وفا و یکرنگی داری و یهو می بینی که بهت نارو زده این همه عذاب می کشی ..کسی که سالهاست خودشو خالصانه وقف تو کرده چه انتظاری باید ازت داشته باشه ؟ ..نه می دونم به اینا فکر نمی کنی . می دونم . شیطان خیلی بیشتر و بهتر از من و تو می دونه که کارش اشتباهه . اون می دونه که آتیش جهنمو واسه خودش خریده . می دونه که قدرت مبارزه با خدا رو نداره . می دونه داره گول دنیا رو می خوره .. اما یه حس غریبی اونو وادار می کنه بازم به شیطنت خودش ادامه بده . می دونی اون حس غریب چیه ؟ اینه که تا وقتی که زنده هستی مرگ رو با چشای خودت با اندیشه های درونت با تمام وجودت حس نمی کنی . حتی شیطان هم اینو حسش نمی کنه . فکر می کنه همیشه زنده می مونه . تو پیر میشی .. با این که می دونی یه روزی می میری ولی بازم تا لحظه ای که زنده هستی می خوای که از زندگیت لذت ببری .. برای همین احساس نکردنهااست که همیشه از قافله عقبی . ولی وقتی که تو اون درد رو اون عذاب رو به سراغ من فرستادی من مرگ رو با تمام وجودم حس کردم . فهمیدم که زندگی خیلی بی ارزش تر از اینه که بخوام بهش دل ببندم و خیلی با ارزش تر از اینه که بخوام در منتهای نا امیدی زندگی کنم ..
 -فرهاد ! خواهش می کنم ..چرا از این مسیر داریم میریم . ما که داریم به خونه اون نامرد  نزدیک میشیم .
-اون نامرد اسم نداره ؟ یا این که خجالت می کشی اسمشو پیش من ببری ؟ چه زن محجوبی ؟ چقدر خجالتی هستی ؟ وای عرق کردم .. آره درست حدس زدی . من تو رو دارم می برم پیش همون نامرد . می برمت تحویل اون بدم . دارم می برمت تا حقو به حق دار برسونم . شما دو تا با هم خیلی  جورین . شیطان و شیطانه ... زوج خوبی رو تشکیل میدین . دارم میرم بهش بگم می خوام تا چند روز دیگه از این زن طلاق بگیرم . این موش و گربه بازیها رو بذار کنار .. می خوام این اطمینانو درش به وجود بیارم که از بابت من دلهره ای نداشته باشه . 
-فرهاد چی توی کله ات می گذره ؟ من حرفاتو باور نمی کنم .
-خفه شو بی ادب .. من مثل تو آدمکش نیستم . به لقمان گفتند ادب از که آموختی ...بقیه شم که می دونی .. آدمکش تویی هرزه ! روسپی ! انگل ! کثافت .. من بخوام مثل تو باشم و آدم بکشم ؟ می خوام برم شما رو دست به دست هم بدم ..
 اینو گفتم و با دنیایی درد که  به اندازه روز های قبل آزارم نمی داد و در حالی که لبخند تلخی گوشه لبام نقش بسته بود به رانندگی ام به طرف خونه مهرام ادامه دادم ....... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

5 نظرات:

ناشناس گفت...

با سلام داستان لز چند تا عروس با نادر شوهر بزاريد لطفا

ناشناس گفت...

با سلام داستان لز چند تا عروس با نادر شوهر بزاريد لطفا

ایرانی گفت...

با درود به دوست نازنین .. داستان عروس با مادر شوهر یعنی عروس و مادر شوهر با هم لز یا همجنس بازی کنن ؟ چون داستانهایی رو که من در این جا می ذارم تقریبا بلافاصله بعد از نویسندگی منتشرش می کنم و از جاهای دیگه تکراری نمی ذارم واسه همین سعی می کنم درصورت فرصت بنویسم و منتشرش کنم که ممکنه مدتی طول بکشه . .. البته چند مدل درخواستی دیگه هم داریم مثل سکس چند تا داماد با چند تا مادر زن به صورت در هم که دیگه اونو هم باید سر فرصت ردیفش کرد .با سپاس از همراهی شما : ایرانی .

ناشناس گفت...

اره منظورم همينه چندتا عروس (جاري ها) با مادرشوهرشون لز كنند به صورت گروهي
با تشكر

ایرانی گفت...

با سلامی دوباره ... البته این داستانو نمیشه تک قسمتی نوشت چون طولانی میشه و نمی رسم .. و باید به صورت سریالی یا در شکم داستان سریالی باشه . داستان لز که فعلا داریم لز در زندان زنان .. البته من قبلا داستان لز عروس با مادر شوهر رو نوشتم فکر کنم کوتاه بود .. داشتم می گفتم .. داستان ل در زندان زنان رو می خوام حدود ده قسمت دیگه تمومش کنم و شرایط داستان طوریه که جاش نیست این کاراکتر ها وارد این داستان بشن .. در داستان جایگزین میشه از عروس و مادر شوهر هم استفاده کرد و من این کارو می کنم . با تشکر : ایرانی