ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 119

-کجا بودی فرهاد .. این قدر با موبایلت تماس می گرفتم ..
 -هنوز کو تا مهمونی . تو که قبلا خیلی سریع آماده می شدی ..
-حالا دوست دارم برای شوهر گلم خوشگل تر باشم . همون جوری که اون می خواد باشم . دوست دارم خوشگل ترین روسریمو سرم  کنم . همون جوری که تو دوست داری . می دونم چند روز پیش خیلی آزارت دادم . لباسایی رو که تنم می کنم با انگشتر و گردنبندم  هماهنگ باشه .. اگه نگینی همرنگ لباسمه از اون استفاده کنم .  گفتم همونی میشم که تو می خوای . حتی اگه بخوای چادر سرم می کنم ..
خدایا من چرا باید این قدر شبیه احمقا باشم که با این که می دونم این زن شیطانه و باید ضربه آخرو بزنم بازم دلم نمیومد که برای این چند لحظه هم  راه حقه بازی رو در پیش بگیرم . به سمت کابینت پایینی آشپزخونه رفت . چند تا دیگ و ظرف هایی رو که کمتر استفاده می کردیم اون جا قرار داده بود . کمی این دست و اون دست کرده بود  -یعنی چه .. طلاها رو کجا گذاشتم ؟ فرهاد تو اونا رو ندیدی ؟ تو اونا رو گرفتی ؟
-نه .. یه خورده بگرد من الان برم کراواتی رو که با این کت و شلوارم بهم بیاد رو بگیرم و بر گردم ..
رفتم به اتاق بالا .. واسه مادرم زنگ زدم و ازش خواستم که به اتفاق پدرم بیاد این جا بچه رو  بسپره به خونه خواهرم که همون نزدیکی بود .. برای پدر زن و مادر زنم هم زنگ زدم که خودشونو سریع برسونن خونه ما .. من هم باید سریع آخرین ضربه هامو می زدم .. و طوری صحبتامو کشش می دادم که در همون لحظات همه شون خودشونو رسونده باشن اون جا .. برگشتم .. فتانه عین برج زهر مار شده بود .
 -فرهاد راستشو بگو عزیزم .. تو رو جون فربد داری اذیتم می کنی ؟ با هام شوخی داری ؟ تو که خودت گفته بودی منو بخشیدی ..
-عزیزم فتانه جون .. تو که خودت می دونی من چقدر دوستت دارم .. به همون اندازه که تو دوستم داری و عاشقمی منم دوستت دارم و منم عاشقتم . به همون اندازه اینو تصور کن . هر قدر که تو با من صادق و رو راستی منم نسبت به تو صداقت دارم . تو که در صداقتت شکی نداری ..
 -فرهاد یه جوری صحبت می کنی ! انگار می خوای یه چیزی رو به من بگی و داری طفره میری . حرفات همه با حرص و از روی لجبازیه ..
-عزیز دلم .. تو که می دونی من تو رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم . تو اگه نباشی من می میرم . من که چیزی نگفتم .
 به ساعت دیواری نگاه می کردم . زمان چقدر کند می گذشت . دوست داشتم وقت و سخنانمو طوری تنظیم می کردم که وقتی دارم از خونه بیرونش می کنم یا این که وقتی که خودش داره میره  همه , همه چی رو فهمیده باشن . اون دیگه به آخر خط رسیده باشه . فتانه به شدت عصبی نشون می داد .
 -فرهاد تو رو خدا اذیتم نکن . تو طلاها رو بر داشتی ؟
-عزیزم ممکنه جایی گذاشتی و نمی دونی کجا ..این روزا کمی حواس پرت به نظر میای .. انگار عاشق به نظر می رسی .
-خب هستم دیگه  .. عاشق شوهرم هستم . مگه غیر اینه . مگه من دوستت ندارم ..
-یه حالت خاصی داری .. من لذت می برم از این که پس از سالها ازدواج حتی بیشتر از روز اول دوستم داری . دلم می خواد کار و زندگیمو یه چند ماهی ول کنم و با هم بریم یه سفر دور دنیا
-نههههههه نهههههههه .. من دلم واسه  کشورم تنگ میشه ..
-ببینم حاضر نیستی باهام بیای کالیفر نیا .. غرب امریکا ..  خودت می گفتی دلت واسه دختر خاله ات تنگ شده ..
 -بس کن فر هاد تو هم شوخیت گرفته ؟ من چند روز پیش خودم دیدم که این جا بود.
 -دختر خاله رو میگی یا طلاها رو؟
 -فرهاد بازیت گرفته ؟ معلومه که طلاها رو میگم .
-خب من که برش نداشتم . تازه  چند روز که خونه نبودم . به درد منم که نمی خوره .من که این سیصد چهار صد میلیون برام عددی نیست حالا ممکنه یه گدا دزدی پیدا شده اونا رو دزدیده باشه خبری ندارم .
 -فرهاد شوخی نکن . بیا با هم بگردیم .
-کجا رو بگردیم . فقط خوب فکر کن . به غیر از من و تو کسی هم بوده که جای اینا رو می دونسته ؟ مامانی ... بابایی .. خواهری .. برادری .. دوستی .. که مثلا نشسته باشه حرفی نداشته ..چونه اش گرم شده مثلا گفته که یه مخفی گاه خوبی برای جواهرات هست .. باید فلان کارو انجام داد . یه مدت جواهرات رو می ذاشتن توی یخچال ..  عقل جن هم نمی رسید چه برسه به دزد ها ولی یواش یواش این حقه هم دیگه قدیمی شد . حالا بیشتر دزد ها  اولین جایی رو که بر رسی می کنن همون داخل یخچاله . ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی