ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 96

-خیلی بد جنس شدی بابا . من هرچه بیشتر بهت اظهار علاقه می کنم بازم می بینم که تو به الناز توجه بیشتری نشون میدی .
-عزیزم تو الان شوهر داری . من که نمی تونم هردقیقه و ثانیه در بزنم بیام خونه تون بگم با من باش . از نظر اصولی صحیح نیست .
-بابا من رضایت اونو جلب می کنم .
-حالا بگو به من دیشب خوش گذشت ؟ خوب حال کردی با شوهرت ؟
-بد نبود ولی همش دلم بود پیش این که پدر گلم داره چیکار می کنه . می دونستم که تو کار دیگه ای نداری جز این که با الناز خودت حال کنی . ولی تنها چیزی که فکرشو نمی کردیم یعنی ما سه تا عروسا این بود که تو دختری خواهرمونو بگیری . ای کاش این کا ر رو در حق ما هم انجام می دادی . با این حال این جریان این خوبی رو داره که الناز دیگه نمی نازه به این که دختره و پزی بیاد .
 -اما اینو که می تونه بگه پدرم با هام این کارو کرد .
 -پیش ما آره می تونه اینو بگه .
 -المیرا نکن .  دستتو از رو کیرم بر دار و الان آب کیرم داخل شلوارم خالی میشه . خواهش می کنم .
 -بذار بشه ..
-اون وقت دا مادام چی فکر می کنن .
-اونا حتما فکر می کنن که تو با خودت ور رفتی . راستی امیر می گفت چرا بابات زن نمی گیره  . بیچاره خبر نداشت که تو در این خونه چهار تا زن داری ..
-راستی المیرا اینو می دونستی که الناز ازم خواسته که دیگه با شما نباشم ؟
 -چه غلطا ! همچین می زنم توی دهنش که پر خون بشه .
یه فشار دیگه روی کیرم آورد.
 -من از همینی که دستم روشه درست شدم و اونم همین طور . حالاداریم مراتب قدر دانی و سپاسمونو از کیر بابا جون اعلام می کنیم .. بچه پررو ..
-المیرا من نمی خوام بین شما ها اختلافی به وجود بیاد . من همه شما رو دوست دارم . -راستشو بگو تو دلت نمی خواد که دیگه با هامون باشی .؟
-شما حالا در اختیار مرد دیگه ای هستید.
 -بابا واسه ما ازدواج مهم نبود . تو ازمون خواستی این کارو بکنیم و به احترام تو نه نگفتیم . وگرنه کم و کسری ما چی بود که خودمونو علاف شوهر بکنیم .
-حالا یه وقتی از این حرفا  پیش بقیه نزنی که اون وقت نمیشه جمعش کرد ..
 در همین لحظه الناز وارد شد .
-آفرین ! خوشم باشه . می بینم پدر و دختر خوب با هم خلوت کردین . ببینم امیر خانو صداش کنم که بیاد و شاهد کیر شق شده بابا باشه ؟ المیرا خجالت بکش !
 -الناز به احترام بابا چیزی بهت نمیگم ولی روت خیلی زیاد شده .
-به خاطر همون بابا حرفتو بزن . می خوام ببینم چه کار می کنی ؟
این کیر لعنتی هم نمی خوابید که زود تر از اون جا در رم . دستمو گذاشتم داخل شلوارم و کیرمو جا به جاش کردم و اونو که یه گردش به چپی داشت رو یه خط مستقیم قرار دادم تا ورمش بخوابه دست النازو گرفتم و گفتم دختر توکه همش در تعقیب منی .
-پدر تو الان ده دقیقه هست که خبرت نیست .  وقتی المیرا رو هم ندیدم فکر کردم که دارین با هم سکس می کنین . چی داشتین به هم می گفتین .
 -عزیز دلم  اون به همون اندازه می تونه باهام حرف بزنه که تو هم این حقو داری .. -باشه بابا به هم می رسیم .
دخترا یکی از یکی خوشگل تر کرده بودن . ولی المیرا چون تپل تر از بقیه بود با یه استیل و فرم خاصی نشسته بود که اون دامن تنگش هر لحظه در حال ترکیدن نشون می داد .  یه لحظه که متوجه شد بقیه حواسشون نیست بهم گفت:
 بابا چش چرون !من می دونم چی می خوای . این الناز فضول اگه واسه مون مایه نیاد حاضرم یک ساعتی رو پیشت بخوابم .
-المیرا تا وقتی که رضایت قلبی شوهرت اعلام نشه من بهت دست نمی زنم .
 -ولی من بهت دست بزنم چی ؟
 -عجب گرفتاری شدم از دست شما .. من دوست ندارم بین شما و شوهرتون شکاف ایجاد کنم..
الهام رفته بود آشپز خونه و درست روبروی من در یه حالتی قرار گرفته بود که فقط من اونو می دیدم . دستشو گذاشته بود رو کسش و بعدش با کف دستش علامتی داد که یعنی کسم مال تو . ..برگشتم سر جام ..این سه تا برادر  هم یا ساکت بودن یا خیلی پر حرف . اگه مخشونو کار می گرفتی مگه ولت می کردن ؟ حوصله آدمو سر می بردن . هومن : الهه جون هوای بابا رو داشته باش . زیاد غذای چرب و چیلی بهش نده که چربی خونش میره بالا ..
الهه : اتفاقا هم چیزای چرب واسش خوبه و هم آبدار ..
دخترم یه چشمکی هم بهم زد که نشون می داد به فکر منه . ... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی