ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 39

-شما ها که منو کشتین .
 افسانه : از روزی که تو اومدی این جا ما رو کشتی . همین جورم تا حالا داری ما رو می کشی . آه اگه  تو سر حال باشی همه سر حالن اگه تو بی حال باشی همه بی حالن . پس باید تو رو سر حالت کنیم تا به ما حال بدی.
 -ببینم به خاطر خودم نیست که دارین سر حالم می کنین ؟ خود منو دوست ندارین ؟ 
-وااااااایییییی دختر چهارده ساله رو ببین . چه نازی واسه ما می کنه . تو که خودت می دونی بر و بچه های این جا همه نازت رو می خرن . دوستت دارن . پس این قدر ادا اطوار نیا .. خانوما ! این دختر همکلاس و دوست قدیم منه . از همون وقتا تن و بدنش همین جور مثل ماهی بود .. یه ظریفی از اون دور فریاد زد.
 -ببینم اره ماهی که نبود .
 منم درجا جوابش رو دادم.
 -آهای نفس کش متوجه نشدم صاحب صدا کیه ولی هر کی هست خودشو معرفی کنه تا این دفعه که افتادم روش اره اش کنم ..
بازم دسته جمعی خندیدیم . کاملیا اومد رو من ..  حرکاتی شبیه به حرکات منو پیاده کرد . چشامو بسته بودم .. نمی خواستم حواسم پرت شه . فقط این فکر رو از سرم دور نمی کردم که یک زن معتاد و نا امیدی که مرگ و زندگی براش فرقی نمی کرد حالا لبخند رو لباش نشسته و طوری رفتار می کنه که در باغ بهشته و کنار بهشتیای دیگه کارای بهشتی می کنه .. از این آرامش اون و از این که تونستم تا به این حد درش تاثیر مثبت داشته باشم لذت می بردم . پاهامو گذاشتم دور پاهای کاملیا و اونو رو به پایین و به طرف خودم فشردم . ارضا شده بودم .. وقتی بقیه دور و برمو خلوت کردن تازه فهمیدم که چقدر گرمم شده بود.
روز ها از پی هم می گذشتند و ما در زندان بهشتی زنان با هم خوش بودیم .. دیگه جنگ و دعوا بین ما مفهومی نداشت . اگه خرده گله هایی پیش میومد خیلی زود رفعش می کردیم . حتی نفیسه ای که می گفت به بعضی از این زنای لات و قلدر نباید رو داد و سیاستشو حفظ می کرد نسبت به اونا مهربون تر شده بود .. یه روز به وقت ملاقات دیدم که کاملیا رو صداش می زنن ..
 -من ؟ من ملاقاتی دارم ؟ کی می تونه باشه . همه که تنهام گذاشتن . فکر می کنن بزرگترین گناهکار تاریخم ..
-بفرمایید یه مرد اومده و یه بچه رو هم با خودش آورده . نمی خواستیم  به بچه اجازه ورود بدیم .. ولی خانوم نفیسی با مسئولیت خودش قبول کرد ..
-اوه نه خدای من . شوهرمه .. اون یکی هم پسرمه .. من چی بهشون بگم ..
فوری زنا   دورشو گرفته و هر کسی اونو به یه نحوی ردیفش کرد . یکی به لباش روژ زد .  یکی موهاشو شونه زد و منم اسپری خوشبویی رو به پیراهن و صورتش زده اونو یه جوری ماسمالی کرده فرستادیم سراغ شوهره ..
 -ببینم کاملیا اگه حرفای خوب زد تو منتش نکنی ها ..  حتما براش اهمیت داشتی که تا این جا اومده  و بچه تونوهم با خودش آورده .. یه کاری کن که وقتی بر گشتی سلولت پشیمون نشی . اون وقت لحظه ها رو نکشی تا وقت ملاقات بعدی برسه البته اگه طوری سرش داد نکشیده باشی که عطاشو به لقاش ببخشه ..
 کاملیا خودشو انداخت توی بغلم و گفت داری حرفای دلمو می زنی .. رو آتیش تندم آب سرد می ریزی . من هنوزم دوستش دارم ..
 -کاملیا ! آدما اشتباه می کنن . عشق و دوست داشتن آدما رو به یه مرحله ای می رسونه که دیگه نباید نگاه کنه که در گذشته چه کسی تقصیر کار بوده . باید به آینده نگاه کرد . باید گذشت داشت . قبول کن تو هم اشتباه کردی . در یک دعوا هر دو تا مقصرن . چون یکیشون گذشت نکرده ..
 -اشکمو در نیار مهتاب .. ریملم خراب میشه ..
کاملیا رفت .. من از اون جایی که پارتی کلفتی داشتم و وقت و بی وقت میومدن سراغم دیگه در اون ساعت کسی به دیدنم نیومده بود .. وقتی کاملیا برگشت انگار نوری در چشاش می دیدم که تا به حال اونو به این حالت ندیده بودم ..
 -مهتاب امروز بهترین روز زندگیمه .. نمی دونم تا حالا کسی رو دیدی که هم از زندونی بودن خودش راضی باشه و هم از آزاد شدنش ؟ نمی دونم چند ماه دیگه باید این جا بمونم . در کنار توخودمو خوشبخت ترین می دونم و در کنار شوهر و فرزندم  -عزیزم اونا هستند که در ادامه زندگی باید در کنارشون باشی .. منم دوستت دارم . منم باهاتم . منم رفیق جون جونیتم .. ولی به اونا بیشتر فکر کن .
-دلم واسشون پر می کشه .. شوهرم با هام آشتی کرده . منتظره بر گردم ..
 -بر می گردی ... همه چی تموم میشه ..
-بمیرم برات مهتاب .. تو باید تا آخر عمرت همین جا بمونی ؟
 -این جوری دلداریم نده دیگه ..
 دو تایی خنده مون گرفت ..
 -سرنوشت من این بوده .. ولی می دونی من خدا رو شکر می کنم  که اعدام نشدم . همیشه نگاه کن به گزینه بد تر . مثل اون مرد داستان  شیخ اجل سعدی باش که  حسرت می خورد که چرا کفش نداره و چند قدم رفت جلو تر و دید که یکی پا نداره .. حالا من دنیا رو می بینم . امید وارم دنیا هم منو ببینه ..
 اشک کاملیا رو در آورده بودم  طوری که خودشو انداخت توی بغلم تا دوتایی مون آروم شیم . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی