ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هر کی به هر کی 260

پری : بریز توی جیب شلوارت تا ببینیم چی میشه . دنیا رو آب ببره تو یکی رو خواب می بره . مگه نمی بینی ما الان در حال مبارزه با امریکای جهان خوار هستیم .
 آرمان : چه خبر شده .
 اشرف : اسرائیل آماده باش داده . دشمن جای ما رو شناخته .. دشمن داره توطئه می کنه .. دشمن  رد ما رو زده آرمان : پس این رادار های ایران چه غلطی می کنن که گذاشتن اسرائیل تا این جا بیاد . مادر قحبه ها فقط بلدن شعار بدن ..
 اشرف : ما تا آخرین قطره خون  در راه آرمان مقدس جمهوری اسلامی خواهیم ایستاد ..
 پدر بزرگ بلبل زبون شده بود .  اون یکی عاشق سیاست بود و یکی عاشق شطرنج . هر وقت صحبت سیاست می شد تو اگه از دستش فرار نمی کردی راه خلاص دیگه ای نداشتی .
 آرمان : اگه تا آخرین قطره خون در راه آرمان می ایستی ما قبولت داریم ولی اسم مقدس رو نیار که همه شما از اون بالا تا ته از نفر اول تا نفر آخرتون همه نجس هستین . این نصف شبی ما رو دست انداختین ؟ نیمه  شبی کجا بود اسرائیل بیاد این جا .. مثل این که توهم  زدیا ...
پدر بزرگ جوش آورده بود .. اون از اون شاهدوست هایی بود که هر وقت اون و مادر بزرگ واسه یه کاری به اداره ای می رفتن پری سعی می کرد اونو یه گوشه ای در محوطه بنشونه آخرای کار برای امضایی چیزی اونو بیاره جلو .. تازه اونشم تا می تونست جد و آبای مسئولینو می بست به فحش . .. در همین لحظه صدای دو سه تا تیر دیگه بلند شد .
اشرف : سنگر بگیرید . روزمین دراز بکشید . نذارید دشمن بفهمه که تیر های ما مشقیه ..
آرمان : اسرائیل با تفنگ بادی حمله می کنه ؟ کس خل شدیا ..
پری جون : آرمان من فکر می کردم تو پیر شدی  و چشات خوب نمی بینه و گوشات خوب نمی شنوه .
-شاید تا حدودی حق با تو باشه ولی کله ام که کار می کنه . ..
با این حال بقیه ترسیده بودند و زیر نظر اشرف و عفت در حال اجرای عملیات تدافعی بودند . اشرف یکی از ترانه های بسیجی رو گذاشت .. در همین لحظه میثم خودشو رسوند تا یه چیزی بهمون بگه اشرف بهش امون نداد - زود باش .. یه مسلسل بگیر برو طرف تپه بالا .. همه با هم شهادتین را جاری کنین . هر کی امشب شهید شه یک ضرب از همین جا میره به بهشت ..
آرمان : آهای خانوم سر بسیج تو هم کس و کونتو لخت کن  همین جوری بری بهشت ..
 اشرف : رسالت من اینه که زنده بمونم و امت همیشه در صحنه رو بیدار نگه داشته باشم ..
 آرمان : عوضی ! ملتی که همیشه در صحنه باشن همیشه بیدارن تو رو می خوان چیکار کنن .
 میثم داشت یه حرفی می زد که اشرف بازم بهش اجازه نداد صحبتاشو بکنه . من آنیتا رو که سخت ترسیده بود بغلش زدم . آرمیلا هم خودشو بهم چسبونده بود .. میثم منو کشید به گوشه ای و گفت من نمی دونم این اشرف سرخپوست چرا این قدر کولی بازی در میاره اصلا نمی ذاره من حرف بزنم . این صدای تیر اندازی رو فکر کنم بدونم از کجا آب می خوره . این بی احتیاطی از طرف ما بوده .. من و شهره دیر کردیم و اهالی واسه ما دلواپس شدن . گفتن نکنه اسیر حیوونی چیزی شده باشیم . من اخلاق اونا رو می دونم . بیشتر اهالی روستای ما از این تفنگ ها و فشنگ ها دارن ..
-داداش من خودمم می دونم اسرائیل کجا بود .. احتمالا خود کس خلش هم می دونه . حالا یا وافعا دایی جان ناپلئون شده یا خودشو زده به دایی جان ناپلئون بازی و داره ملتو رنگ می کنه .
-میثم خیلی وضع خطرناک شده .. این دیوونه ممکنه چند نفر از ما رو به کشتن بده .. بر و بچه های ده شما چه جورین . حزب الشیطانی و رژیمی که نیستن . کس و کونو رو هوا می زنن یا این که اونا هم مثل تو و شهره خجالتی ان ؟
 حسابی دو تایی مونو به خنده آورده بودم .
-با این آب و هوا جایی برای خجالت نمی مونه . مردا رو هوا می زنن . ولی زنا رو , فکر نکنم .. تازه اگه خودشونم دلشون بخواد مرداشون بهشون اجازه نمیدن که  بیان و با ما هماهنگ شن .
 -ولی اگه  لشگر لخت و بر هنه ما رو ببینن شاید شل شن .. فقط از این می ترسم که به  سمت ما شلیک کنن . .. فکری به خاطرم رسید .. رفتم میون جمعیت و چادر ها .. شروع کردم به سخنرانی ..
 -احتمالا یه عده ما رو زیر نظر دارن . اونا از اهالی ده پایین هستند که در جستجوی میثم خان و شهره خانوم اعضای افتخاری ما هستند . ...
 در این حین عفت و اشرف چند نفرو جمع کرده رفته بودن یه گشت و گذاری بکنن .
 ادامه دادم.
-بهترین کار برای جلو گیری از فاجعه اینه که برای دقایقی سرما رو تحمل کرده همه تون در زیر نور چراغایی که همه شونو روشن می کنین همدیگه رو بغل می زنین یا اگه سردتون نیست وای می ایستین . میثم و شهره میرن جلو شما وای می ایستن و یواش یواش جریان رو تو ضیح میدن .. در همین لحظه اون جلو سر و صدا و همهمه ای اومد . اشرف و عفت و عارف و چانگ چینی حداقل هشتاد متری رو از ما فاصله گرفته بودند .. دیگه حتی سایه اونا رو هم نمی دیدیم .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی