ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان بخش بر چهار 102

-بچه ها حالا باید چیکار کنیم .
 اسحاق : مامان اون شکایتی رو که همیشه می خواستی بکنی و پشیمونم می شدی حالا بکن .. اینو هم اضافه کن که یک زن امریکایی گرفته و آب و تابش بده.
-تو مطمنی که اون زنشه  ؟
-اینو عمه می گفت .. خلاصه در اصل قضیه که اون ولت کرد و رفت شکی نیست . منم استشهاد محلی جمع می کنم . تازه ویزا و پاسپورت و خروجی ورودی ها هم مزید بر علته .. ما هم تایید می کنیم . چی می خواد بگه . اون که نمیاد بگه تو با پسرات ار تباط داری و تازه شاهدش کو ؟
-پس برای چی شکایت کنیم؟
 -مامان کار از محکم کاری عیبی نمی کنه . بابا قلی رو می شناسمش که از اون هفت خط هاست اومدیم و یه راهی پیدا کرد که اون یه طوری بتونه حرفاشو بزنه و یه جوری ازمون شکایت کنه .
 اشکان : ولی مامان عجب زن بابای خوشگلی داریم !
 -یک بار دیگه این حرفو زدی نزدی .. ببینم نکنه گلوت پیشش گیر کرده . فکر کردین اونو هم می تونین مث من هاپولی کنین ؟ اون مثل مادرتون نیست که به شما رو بده ..
افشین هم واسه این که اذیتم کنه گفت مامان  نا مادری مثل مادر آدمه .
 -یعنی دوست دارین با اونم باشین ؟ اون شوهر داره.
 -مگه شما نداشتین  ؟
-نه من کجا شوهر داشتم . شما هم وقت گیر آوردین که رو اعصاب من راه برین . مثل این که خوشتون میاد منو اذیت کنین .
 -لذت می بریم مامان ..
 -چقدر هم بد شد . این لیزا هم منو دید . حتما فکر می کنه ما در ایران خودمون چه خلافها که نمی کنیم . در حالی که نمی دونه واقعا آدمای بی شیله و پیله ای هستیم .
خلاصه شکایت رو خیلی سریع تنظیم کرده تحویل  دادگاهش دادیم که رسیدگی به اون کلی وقت بگیره و قلی هم هوس گرد و خاک کردن به راه نندازه . لعنتی عوضی  ما الان با امریکا در حال جنگیم و سی و شش ساله داریم مبارزه سخت می کنیم.  میاد واسه ما زن امریکایی می گیره ؟ تا وقتی که شکایتم ثبت شه و کار های قانونیش انجام شه اصلا حال و حوصله سکس با پسرامو نداشتم . به این پسرا هم گفتم که اگه یه وقتی خونواده نوروز خان گرد و خاک بلند کردن و این هوس به سرشون افتاد که سکس داشته باشن به اونا بگن که فعلا تا یه مدتی معاف  هستیم .. بگین دکتر اعلام کرده ارغوان ممنوع السکس شده . با این که می تونستم قلی رو مثل موم در دستای خودم بگیرم ولی اون از اون مار مولک هایی بود که مار در آستین داشت . برای فرار از هر راهی یه فکری به سرش می رسید . حالا چه جوری می خواست خودشو از این مخمصه نجات بده معلوم نبود . ولی پاک آبروم رفته بود . همین ده درصد سرمایه قلی هم کم چیزی نیست .  هر چند در برابر اون چیزی که به من رسیده چیزی نشون نمیده . ولی با همه اینا و این که  استرس داشتم ولی بهترین راه نجات برای جلو گیری از افسردگی این بود که با پسرام سکس داشته باشم . اخلاق منو که می دونستن به شیوه های گوناگون با من ور می رفتن .  از هر وقت و بی وقتی استفاده می کردند تا عشق و هوس ودوستی خودشونونشون بدن .
 -اسحاق عزیزم تو با این کیرت بیشتر از بقیه داداشا به من حال میدی . خیلی دلم می خواد بریم و دریکی از این آپارتمانهای تهرون خودمون زندگی کنیم . یا یکی از اون خونه های ویلایی شمال شهر ..
-ولی مادر هیشکدوم به قشنگی و سرسبزی اینجا نمیشه .
 -اما بوی خون میده .
-مامان این جا مال توست .. مال تو ..
-هنوزم باورم نمیشه اون نامرد چه طور راضی شده که بدون اجازه من بره زن بگیره
-مامان این قدر خودت رو خسته نکن و به چیزای منفی هم فکر نکن . گیریم که پدر این یک زن دیگه رو هم نمی گرفت آیا این دلیل می شد که با زنای دیگه رابطه نداشته باشه ؟فرض کن لیزا هم یکی از اون زناییه که تو از وجودش مطلع نیستی .
 -من نمی دونم چی شده که شما این روزا خیلی هوای زن باباتونو دارین . کاری می کنین که دیگه پیش شما نخوابما . شنیدم که احسان رفته خونه پدری قلی خان .. ببینم بوی شکار رو شنیدی ؟ اگه ببینم سر سوزنی گلوتون پیش این زنه گیر کرده منم میرم شوهر می کنم . با نود درصد ملک و املاک و سر مایه ای که باباتون به اسم من کرده و فکرشو نمی کرد که یه همچه روزی واسه اون شاخ شم .
 یه روز به قصد کاری رفتم طرف  تهرون که می دونستم کارم تا شب هم طول می کشه . از بچه ها خواستم که مراقب امور باشن .. یه کاری بود مربوط به یکی از مستغلات .. نزدیک تهرون بودم که فهمیدم یه مدرکی رو جا گذاشتم .. وقتی در خونه رو باز کرده و رفتم بالا به قسمت پذیرایی خشکم زد .. فقط مات مونده بودم و داشتم صحنه رو نگاه می کردم .نه پای فرار داشتم و نه نای پرخاش .. پسرام چهار تایی شون داشتن با لیزا حال می کردن ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی