ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

به خاطر دل خودم

وقتی دیدمش انگار به هیچی دیگه جز اون نمی تونستم فکر کنم .  یه مانتو ی سفید که بیشتر شبیه به  پارچه کتان به نظر میومد تنش کرده بود با یه شلوار مشکی .. وقتی دستشو لمس کردم اعتراضی نکرد . صداش در نیومد . ولی می دونستم که هنوزم تردید داره که بخواد با من راه بیاد . بهش گفته بودم که دوستش دارم . می خوام باهاش  ازدواج کنم . مخشو زده بودم . ولی وقتی که دستمو گذاشته بودم دور کمرش پس کشیده بود . اما حالا دیگه اعتراضی نداشت . چشاش پر اشک شده بود . نمی دونم به چی فکر می کرد . شاید به سر نوشتی که واسش رقم خورده بود . لبامو گذاشتم رو لباش و آروم آروم لختش کردم .. یه لحظه صدای گریه بچه شو شنید ..
-اجازه میدی واسش شیر درست کنم و سیرش کنم و بر گردم ؟
نوزاد  دختر بود . خواهر بزرگترش که شش سالش بود خوابیده بود .. به یاد پسر دو ماهه ام افتادم .. که همه چی واسش فراهم بود . آزاده خیلی خوشگل بود . زن همسایه ما که تقریبا هم سن بودیم و دوست زنم زری هم بود . اون چند ماه پیش شوهرشو از دست داده بود و به کمک این و اون و گاهی هم خیاطی اموراتشو می گذروند . یه مقدار کمی هم پول توی حساب بانکی داشت .  وقتی یه لحظه زن و بچه خودمو تصور کردم که  اگه اونا به این آوارگی دچار می شدند من چه حالی می شدم اشک از چشام جاری شد .. چند برگ پنج هزار تومنی کنار پنجره گذاشتم و خیلی آروم لباسامو تنم کردم و رفتم . روز بعد وقتی که زری  خونه نبود پولا رو واسم پس آورد .
 -من گدا نیستم .
 -این حق توست .. حق تو و اون دو تا دخترات .
 -تو هیچ حقی نسبت به من نداری .
 -وقتی من  مسلط بر جان مسلط بر خودم نیستم چطور می تونم به تو فخر بفروشم ؟من اون قدر دارم و شوهرم برام گذاشته که بتونم هرچند سخت ولی  شرافتمندانه خرج زندگیمو پیش ببرم .
 -آزاده خواهش می کنم .. من اشتباه کردم . گناه کردم ..
 -از گناه واسم حرف نزن . این روزا کسی از گناه حرف نمی زنه . همون اشتباه درسته .
 -بچه ها خونه مادر شوهرم هستن . اگه الان میای خونه مون که من زیر بار منت تو نباشم اون  پولو به همون اندازه که دیروز برام گذاشتی و من پست دادم قبول  می کنم .
من و آزاده بر هنه شدیم تا یه سکس نمایشی داشته باشیم . اما یه چیزی بهم می گفت که اون  ارزشش خیلی بیشتر از ایناست که باهاش این رفتار رو داشته باشم .
 -بهروز چرا این قدر سردی .. چرا خشکی .. مگه تو تنمو نمی خواستی ؟ اینم بدنم .. من که مجانی کار نمی کنم .. و من به خاطر این که اون رنج نکشه و حس  نکنه که منتی برش گذاشتم تن برهنه شو در آغوش کشیدم . دیگه دختراش نبودن که مستقیما رو من اثر بذارن .
 -بهروز خیلی بی حالی . مگه منو نمی خواستی ؟
 دهنشو گذاشت رو کیرم .. طوری واسم ساک می زد و بهم حال می داد که حتی زری به این صورت این کارو نمی کرد . از نوک پا تا پیشونی منو می بوسید .
-آزاده خواهش می کنم . تو مجبور نیستی که  این جوری بهم سرویس بدی ..
 ولی لذت می بردم از این که لباشو رو پیشونی من می ذاشت .اون دوست داشت که من مشتری همیشگی اون باشم و اونو به عنوان گزینه همیشگی خودم برای تفریح خودم انتخاب کنم واسه همین سنگ تموم گذاشته بود . با سینه هام ور می رفت .. .. وقتی کیرمو کاملا شق کرد رفت و روش نشست و با دستای خودش کیرمو  به کسش فرستاد . نتونستم طاقت بیارم .
 -نهههههه نههههههه .. خودمو جمع و جور کردم تا توی کسش خالی نکنم . .. به چشام خیره شد . اشکی از گونه هاش غلتیدن گرفت . .. حس کردم که آدم پستی هستم .
-آزاده من نمی خواستم باهات سکس کنم . من ..
-بهروز من این کاره نیستم .
-می دونم زندگی ,  آدمو وادار به کارایی می کنه که دلش نمی خواد .
کس خیس آزاده کیرمو سوزونده بود . اون بیشتر از زنم زری که  سرد  مزاج بود , شور و حرارت داشت . لباشو گذاشته بود رو لبام .. دستامو گذاشته بودم رو سینه های درشتش .. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کردم داغ شده بودم . آزاده خیلی خوش بو تر از دیروز نشون می داد . می خواست در مقابل پولی که ازم می گیره جنس خوبی تحویلم بده .  نوک سینه هاشو به نوبت می ذاشت توی دهنم . خیلی بیشتر از اونی که یک زن اون کاره بخواد به آدم حال بده به من حال می داد . وقتی با اون کون بر جسته خودش رو من ولو شد متوجه شدم که تونستم ارضاش کنم .. ولی اون دست بر دار نبود . پس از چند دقیقه به طرف من قمبل کرد .
-می دونم هنوز اون جوری که دلت می خواد حال نکردی . مردا تا خودشونو خالی نکنن آتیششون نمی خوابه .
 -نه دیگه تا همین جاش خوبه ..
 -بهروز می تونی توی کونم خیس کنی . خیلی آروم بذارش توی کسم . هنوز کسم خیسه .. یه خورده روی سوراخ کونمو از عصاره کسم خیس کنی کافیه .  
وقتی کیرمو تا یه حد کمی توی کون آزاده فرو کردم کار به اون جا نکشید که  بتونم اون جوری که دوست دارم کونشو بکنم و باهاش  حال کنم .. حرکات موجی کیرم کونشو غرق کرده بود .
-اهههههههه نهههههههه چه زود ! ولم نکن .. من بازم خوشم میاد .. خوشم میاد لذت می برم ..
خیلی بهم حال داده بود . .. راستش پس از چند دقیقه  این بار من بودم که تمام تنشو غرق بوسه کردم ..  کسشو میک می زدم . اون مثل یه تازه عروس حال می کرد. دیروز سی تومن بهش داده بودم که بهم پس داده بود .. ولی وقتی که اون شور و حال و نشاطشو دیدم و این که چه جوری به خاطر دخترای کوچیکش داره از خودش و از جونش مایه می ذاره یه تضمینی پنجاه تومنی گذاشتم  کنار پنجره .
 -همین ؟ ..
نگاش کردم و می خواستم بگم نمی خوام نمی خوام همین بود که پنجاه تومن رو کم بدونی ؟ ولی بازم دلم سوخت  -آزاده جون یه مقدار دیگه پول همرام هست می خوام برم خرید .. از حسابم  می کشم بعدا برات میارم .
  ازش خدا حافظی کردم . به من بر خورده بود . بعضی آدما رو نمیشه شناخت . خیلی پر توقع بود . نقششو خوب بازی می کرد .. وقتی رفتم خونه و و دست توی جیبم کردم و دیدم همون تراول پنجاه تومنی که بهش داده بودم توی جیبمه از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . اون کی اونو بهم بر گردونده بود ؟ نکنه من اونو کنار پنجره نذاشته باشم ؟ نه من گذاشتم که اون به من گفت فقط همین ؟ .. یعنی اون به وقت خدا حافظی که بغلم زده بود اونو طوری گذاشت توی جیب شلوارم که من نفهمیدم ؟ چرا این کارو کرد .. حتما بهش بر خورده بود .. برگشتم خونه شون ..
 -آزاده من که بهت گفته بودم بعدا جبران می کنم .
-تو چی رو جبران می کنی .. راستش روز گذشته که واسه اولین بار اونم با تو می خواستم سکس کنم زندگی راحت تری رو می خواستم .. با تن فروشی .. ولی من این کاره نبودم . می تونستم به همین چندر غازی که به حساب سپرده ام دارم شکم این دو تا بچه رو سیر نگه داشته باشم و خونواده هم تا یه حدی کمکم کنن ولی دلم نمی خواست زیر بار منت کسی باشم .. از خودم و از همه مردا بدم اومد .. ولی وقتی  به بچه ام شیر دادم و بر گشتم و پولو دیدم و تو رو ندیدم و  بعدش حرفاتو شنیدم حس کردم هنوز میشه مردایی رو دید که مرد باشن . من جسممو در اختیارت نذاشتم . من تمام وجودمو در اختیارت گذاشتم . روحمو .. روانمو .. با تمام احساسم خودمو به آغوشت سپردم . .وقتی بهت گفتم نرخ من یعنی همین ؟ منظورم این بود که تو با هیچ ثروتی نمی تونی قیمت اون چیزی رو که من بهت دادم و در اختیارت گذاشتم پرداخت کنی . مگر این که از همون جنسی بپردازی که من در اختیارت گذاشتم و تو وجودت روحت  باید متعلق به همسرت باشه .. زنی که من در حقش گناه کردم ولی همش به خاطر دل خودم بود . آخه منم آدمم .
 آزاده اشکمو در آورده بود ..
-می تونم خیاطی کنم .بالاترین مدرکشو دارم .. . می تونم یه کاری واسه خودم پیدا کنم ولی خیاطی بهتره .. اون جوری دخترام ازم دور نمیشن ..
 نتونستم جلو سیل اشکامو بگیرم .. حس کردم اگه یه خورده از خرجام بزنم می تونم یه کمکی به اون بکنم . دو تا چرخ خیاطی خوب واسش خریدم ..
-بهروز وقتی کار کردم به اندازه کافی پول جمع کردم بدهی خودمو بهت میدم .
-من برات نخریدمش که پولشو بهم پس بدی .
 -گاهی می بینی ارزش قرض خیلی بیشتر از هدیه هست .. و گاهی هم هدیه بیشتر می ارزه .
-می تونی بگی چه وقتایی  آزاده  ؟-
من نباید این حرفو بزنم ولی حس می کنم دوستت دارم بهروز .. اما وارد راهی در تاریکی شدم که تو در کنارمی . دلم می خواد دستمو بگیری منو به نور برسونی .. در کنار تو همه جا رو همه چی رو روشن می بینم دوری از تو رو تاریکی می بینم ..
 بغلش کردم و بوسیدمش .. دقایقی بعد دو تایی مون بازم بر هنه در آغوش هم بودیم ..
-بهروزجون ! ازم پرسیده بودی چه وقتایی یا در چه مواردی هدیه بهتر از قرضه ؟ یه موردشو واست مثال می زنم .. وقتی که من قلبمو بهت دادم ... آره عزیزم من اونو بهت هدیه دادم .. تمام هستی خودمو .. دستاشو واسم باز کرد و منم دستامو دور کمرش حلقه زدم . لحظاتی بعد  بین بدنهای ما هیچ فاصله ای نبود . کیرم به نرمی راه کسشو پیدا کرده بود و لبام رو لباش قرار داشت . اون قلبشو به من هدیه کرده بود و من داشتم به این فکر می کردم که آیا دلی رو که آدم هدیه یکی می کنه می تونه به دیگری قرض بده یا نه ؟ .... پایان ... نویسنده ..... ایرانی