ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 123

سر و صدا و همهمه عجیبی شده بود . فتانه ساکت بود و به زمین نگاه می کرد . نمی دونست چی بگه . می تونستم حس و حالتشو حدس بزنم . احتمالا اون حالا شرایط کسی رو داشت  که مجبور بود دور بعضی رنجهاشو قلم قرمز بکشه .. هر کسی یه چیزی می گفت .. این جاست که وقتی بزرگترا رو در یه کاری دخالت میدن به همون نسبت که ممکنه یه اثرات مفیدی داشته باشه گاه سبب عصبی شدن آدمم میشه .
 فریدون پدر زنم : فتان ! آقا فرهاد چی میگه .. حقیقت داره ؟
 فتانه به سمتی گریخت و خودشو  پنهون کرد . ولی ظاهرا در فضای ساختمون مونده بود . مادرم رو کرد به من و گفت
-پسر این قدر عجول نباش !
-مامان خواهش می کنم . دیدی که از خجالت چه جوری فرار کرد . همون معشوق زنم طلاهاشو زد . دست کم چهارصد میلیون قیمتش بود.
 -پسر مگه تو گنج توی خونه ات داری .؟دوباره می خری ..
-اوووووففففف مامان .. بس کن .. تو داری از عروس هرزه ات حمایت می کنی ؟ دیوونه ام نکنین . بذارین احترام بزرگی و کوچیکی حفظ شه .
خنده دار بود . پدر فرزانه خیلی راحت تر مسئله رو درک کرده بود . اون دخترشو می شناخت . می دونست که این گریز پایی او .. این سکوت و در هم پیچیدگی او معناش چی می تونه باشه . خیلی دلم می خواست بدونم که فتانه  به چی فکر می کنه . مسلما به همه چی فکر می کرد جز من .  نمی دونم خداوند چرا بعضی ها رو تا این حد دلسوز آفریده . منظورم مادرم نیست . شاید خودمم این طور باشم . وقتی شکسست خورده ای رو  می بینم که افتاده توی گل و لای و شاید هم حقش همین بوده باشه دلم نمیاد که برای فرو رفتن بیشترش تلاش کنم . همه چی رو واگذار می کنم به لحظه ها .بذار این درد و زجر رو  هر قطره خونش احساس کنه . بذار با تمام وجودش از ته دلش و درونش فریاد بزنه ..  کشمکش عجیبی با خودم داشتم به خودم می گفتم فرهاد ! فرهاد ! ترجم بر پلنگ تیز دندان ستم کاری بود بر گوسپندان  .. مگه تو نمیگی اگه می خوای آدما رو درک کنی باید به درونشون نگاه کنی . زیبایی درون و فکر آدمه که ارزش داره ؟ مگه تو نمیگی  ما باید به اون چهره ای که درون جسم قرار داره توجه کنیم ؟ اون چهره چه جوری مشخص میشه ؟ با اعمالی پاک و زیبا ؟ با صداقت و بی ریایی مون ؟ وقتی که کارای یکی زیبا باشه اگه چهره ظاهری زشتی داشته باشه می تونه برای ما زیبا ترین باشه . می تونیم دوستش داشته باشیم . می تونیم خودمو نو هستی خودمونو وقفش کنیم . می تونیم در کنارش به سوی حقیقت زندگی پر بکشیم . اما وقتی که همین آدم ,  زشت کردار باشه .. با آلودگی درون و روح و اندیشه اش جسمشو هم آلوده کنه دیگه چه ارزشی داره که با نگاه کردن به چهره جسمانی و شیطانی او ن بازم خودمونو به  دامش بندازیم . هرچند من سر سوزنی به این عفریته علاقه مند نبودم ولی حالم به هم می خورد از هق هق کردنهای اون .. از این که چهره مظلومی به خودش گرفته بود .. دست مردا رو گرفته اونا رو بردمش به اتاقی که می شد بعضی صحنه های خلاف فتانه رو دید . نمی خواستم دوست نداشتم اون صحنه هایی رو که فتانه زیردست و پای مهرام دست و پا می زد نشونشون بدم . زشت بود .. بی احترامی می شد . جریان رو براشون به طور خلاصه تعریف کردم . و اون صحنه ای رو که مهرام با بدنی بر هنه به سراغ طلاها رفته بود رو نشونشون دادم .
-فقط اگه دوست داشته باشین می تونین  صحنه های فجیع دیگه ای از این هارد رو ببینین .
 -دخترم دیگه لکه ننگ خونواده ما شده از امروز باید بدونه پدری نداره .. فتانه ! فتانهههههههههههه حیوون .. آشغال .. هرزه .. خیابونی آبروی چند ین ساله منو بردی  خونش به جوش اومده بود .- تو قدر  بهترین مرد دنیا رو ندونستی . من جای اون بودم می دادم سنگسارت کنن . من در همین جا نفرینت می کنم .  و نفرین پدر خیلی زود خودشو نشون میده . نفرینت می کنم به این که تا آخر عمرت روز خوشو نبینی و در پستی و بد بختی جون بدی که جونمو گرفتی .. رفت به سمت دخترش .. فتانه از زیر دست و پاش می گریخت .. پیرمرد دستشو گذاشت رو قلبش .. دیگه نتونست حرکت کنه .. دلش درد گرفته بود ..  مادرا بر سر و صورتشون می زدند و فتانه رو بسته بودن به فحش .. پدرم ساکت مونده بود به گوشه ای خیره شده می دونستم داره به مسائل زیادی  فکر می کنه . به من و آینده ام و خیلی چیزای دیگه . ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی