ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 101

-نوشین من نمی دونم چرا این جوری شدی . در نگاه تو یه حس غریبی می بینم . اصلا باورم نمیشه تو این جوری شده باشی . نگاهت مثل آدماییه که می خوان با تمام وجودشون از چیزی فرار کنن . دنیایی نفرت در این نگاه موج می زنه .
 -خوب حدس زدی .   من ازت متنفرم .  می خوام ازت فرار کنم . من دوستت ندارم . چرا آدم باید با کسی که دوستش نداره باشه . 
-ببینم کس دیگه ای رو دوست داری ..
 -خفه شو . من مث تو پست نیستم ..
 -بعضی آدما وقتی که حس کنن طرفشون پست شده بدون هیچ گذشتی خودشونم پست میشن ..
نوشین  خشمشو فرو خورد و چیزی نگفت . ناصر درست می گفت اما او نمی خواست پست باشه و از طرفی ناصر فقط حدس می زد . اگه سر سوزنی به این مسئله که نوشین با کس دیگه ای رابطه داره شک داشت حالا بلای جونش می شد و دست از سرش ور نمی داشت  و داستان رو به انتها نمی رسوند تا قتلی اتفاق نمیفتاد ..  ناصرغروبی واسه یه لحظه که به این فکر کرد نکنه نادر با زنش رابطه داشته باشه چاقویی رو تصور کرد که اونو تا دسته به شکم نادر فرو کرده ..
 -نوشین من میرم ولی این وضع نمی تونه ادامه پیدا کنه ..
-چرا خیلی خوبم می تونه ادامه داشته باشه . من نمی خوامت .. برم همه جا جار بزنم ؟ برم زندگی نیما رو خرابش کنم ؟ شاید نلی بهتر از تو باشه .. شاید درجه پستی اون کمتر باشه ..
-اشتباه تو همین جاست نوشین . اون نمی تونه فراموشم کنه ولی من می تونم .
-پس تو در بازی دادن آدما یعنی دخترا و زنا خیلی استادی. اون به امید تو از دواج کرده که با تو باشه . پس اون باید خیلی بیشتر از من عاشقت بوده باشه که تونسته تو رو با همه کم و کاستی هات بپذیره . من خیانت تو رو تحمل نکردم ولی اون دلشو داشته که تو رو با یکی دیگه ببینه و بازم دوستت داشته باشه . به خاطر تو و به خواسته تو خودشو در اختیار یکی دیگه بذاره . تو یک زن نیستی و حس یک زنو درک نمی کنی . بزرگترین شکنجه ها و عذاب برای یک زن لحظه ایه که تنشو بذاره در اختیار کسی که روحش متعلق به اون نیست . همون احساسی که من الان نسبت به تو دارم . بعضی وقتا می بینی یکی مثل نلی حس خاصی نسبت به نیما نداره ولی من حالا علاوه بر این که اون حس خاصو نسبت بهت ندارم بلکه ازت متنفرم . بدم میاد . برو گمشو .. حالمو بهم می زنی . چند بار باید این جمله رو تکرار کنم. خسته شدم .. ناصر با خشم  خونه پدرزنشو ترک کرد . خون جلو چشاشو گرفته بود . نوشین .. نوشین درسته که تو از دست من عصبی شدی و عصبانی هستی ولی این تو نیستی که داری باهام حرف می زنی .. باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه .. به تلفن های نلی پاسخی نداد . فقط تا نیمه های شب دور و بر خونه می پلکید تا ببینه که آیا غریبه ای وارد خونه میشه یا نه . هر ماشینی که از اون سمت رد می شد قلبش می لرزید . تقریبا به زنش اعتماد داشت از این که خیانتی در کار نیست ولی همون چند درصد تردید هم مثل خوره به جونش افتاده بود .. سوار ماشینش شد و به کنار پارکی پناه برد تا چند ساعتی رو در ماشینش بخوابه .. از اون سمت نلی  نگران شرایط خودش و ناصر بود .. مثل همیشه  تنها چیزی که واسش اهمیت نداشت شوهرش بود که اگه یه روزی اون جریانو بفهمه چی میشه . .....نوشین آشفته و در هم به بستر رفت . سایه شوم ناصرو بر سرش می دید . سه شب پشت سر همو در کنار عشقش نادر سر کرده بود .. به هر سه شب فکر می کرد . این که هر شب نسبت به شب قبل  تا چه اندازه حس بهتر و داغ تری نسبت به اون داشته . و حالا حس می کرد که احساس اون اوج گرفته .. اما  نادرو در کنارش  نمی دید . خیلی دلش می خواست یه جوری از خونه بره بیرون و خودشو به عشقش برسونه . در آغوشش بگیره .. و اون واسش بگه که دوستش داره .. به نوشین بگه که اونو از جونش بیشتر دوست داره .. بهش بگه واسش هر کاری می کنه .. و بگه که اگه  یه عاشق نما پوشالی بودن خودشو نشون میده دلیل بر این نمیشه که عشق پوشالی باشه . نادر و نوشین اس ام اس بازی رو شروع کرده بودند ..
-دلم واست تنگ شده نوشین !
-به همین زودی ؟
 -می تونم یه جوری با شیرینی لحظه های انتظار سر کنم .
 -تا به کی ؟
 -تا هر وقت تو بگی .. تا هر وقت تو بخوای ..
 -شاید من الان دلم بخواد که تو پیش من باشی .. با من باشی ..
-اگه بخوای پای پیاده هم خودمو می رسونم .
-مثل مجنون ؟
-آره با پای برهنه میام ..
 نوشین خیلی دلش می خواست که نادرو از در پشتی و اون قسمتی که محل رفت و آمد پدر و مادرش بود به خونه اش بیاره ولی می ترسید .. اگه خونواده متوجه می شدند . اگه از دور بین مخفی همه چی رو می دیدن .. و اگه ناصر بین دو تا در  که در دو زاویه مخالف بودن در رفت و آمد می بود ..... نه نمی ارزید که به خاطر یک شب همه چی رو خراب کنه . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی