ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 127

انگار هرچی از خونه بیشتر دور می شدم بیشتر می تونستم خودمو با شرایط موجود هماهنگ کنم .. رفتم به نمایشگاه  و سوار یکی از ماشینام شدم . دیگه باید می رفتم سراغ بیتا . قدم زدن زیادی هم دردی رو دوا نمی کرد . به حرفای اون  نیاز داشتم . به آغوش گرمش که آرومم کنه . حس یه آدمی رو داشتم که با یک بیمار سرطانی طرف بوده . البته شبیه اون آدم بودم .. چون فتانه که دیگه تا آخر راه عزیز من نبود .. ولی تاثیرش درد جانگدازش تقریبا همون درد و عذاب بود .. داشتم می گفتم  حس اون آدمو داشتم که بیمارم سرطان داشت و من امیدی به زندگیش نداشتم .. بالاخره امروز مرد و باید مرگشو باور می کردم . حالا داشتم می رفتم به نزد بیتا .. با این که حس می کردم  زنمو  چالش کردم ولی نه هنوز انگار خاک نشده بود . باید دو تایی مون تابوت فتانه رو می ذاشتیم توی خاک . در خونه بیتا رو زدم .. درو باز کرد .. قبل از این که وارد آسانسور شم خودشو بهم رسونده بود ..
-عزیزم من داشتم میومدم چرا خودت رو خسته کردی ..
-دلم مث سیر و سرکه می جوشید . آخه موبایلتو چرا خاموش کردی ؟
 -شارژَ تموم شده بود و منم دیگه اهمیتی ندادم . ..
-چی شد ؟
-چی چی شد ؟ هیچی باهاش آشتی کردم . بهم قول داد که این بار دیگه تکرار نمی کنه . زن زندگی میشه .. 
 -فرهاد تو چشام نگاه کن ؟ تو که دروغ گو نبودی ؟
-البته یه شرط هم گذاشت .
-چه شرطی !
-گفت به شزطی زن زندگیت میشم که بیتا رو از زندگی خودت دور کنی . اون یک شیطانیه که بین من و تو فاصله میندازه .
 -فرهاد می کشمت . صبر کن پامون به آسانسور برسه ..
نمی دونم چی شد که یهویی این شوخی رو با بیتا کرده بودم . دوست داشتم جو روعوض کنم . تا رسیدیم به آسانسور و در بسته شد فوری بغلم زد.
 -می خوام گازت بگیرم .. لباتو خونیش کنم ..
-مثل دل من ؟
-تو منو داری بازم دلت پر خونه ؟ قرار نبود دیگه از این حرفا بزنی . از امروز برگ تازه ای در دفتر تازه ای از زندگیت ورق می خوره . همه چی برات نو میشه . واییییییی الان داریم می رسیم و هنوز کاری نکردم .. لباشو رو لبام گذاشته بود نمی دونم چرا به مقصد نمی رسیدیم . فقط حس می کردم که چند بار بالا و پایین رفتیم .. بوسه گرم بیتا آرومم کرده بود .. افکار سیاهو از م دور کرده بود . حس می کردم می تونم به آینده ای روشن امید وار باشم . وقتی وارد آپارتمان شدیم واسه چند لحظه ای ازم اجازه گرفت که تنهام بذاره . می دونستم که می خواد بره و ترکیبشو عوض کنه . پنج دقیقه هم طول نکشید که با یه حالتی تازه خودشو بهم نشون داد ..
 -آفرین به تو که مثل بعضی زنا ی وسواسی سه ساعت جلو آینه وقت تلف نمی کنی .
-عزیزم تازه من  پیرهنمو هم عوض کردم .
-خوشگل بودی و خوشگل ترشدی .. این پیرهن کوناه چسبون با اون پایین تنگش خیلی بهت میاد .
-اگه شیطون گولم بزنه چی ؟
 -گولت بزنه که چیکار کنی ؟
 -که لباستو در آرم تا ببینم خیاطت اونو چه جوری دوخته؟!
 -من اونو آماده گرفتم .
-یعنی هیشکی اونو ندوخته ؟ ..بیا جلو تر می خوام صورت قشنگتو بوش کنم .. من نمی دونم اگه امشب خیال بد به سرم بیفته چیکار کنم . 
-هیچی می فرستمت پذیرایی .. در اتاق خوابو قفلش می کنم .
 -اگه قفلو بشکنم چی ..
 -به صاحب خونه میگم یکی دیگه واسم بسازه .
. -بیتا ! تو نمی دونی اگه من هیجان زده شم و عجله کنم اون وقت این لباس قشنگت پاره شه  چی میشه ؟
-فرهاد ! هنوزم یه خورده ای نا آرامی ..
 -نمی دونم چرا این جوریم . نمی تونم حتی دشمن خودمو شکست خورده و سرافکنده ببینم .
 -بعضی دشمنا هستن که دشمنی اونا به نابودی آدم منتهی میشه پس زمین خوردن اونا یک نعمتیه وگرنه باید مرگ و نابودی خودت رو ببینی .
 پیرهن مشکی نقره ای به پوست سفید بیتا خیلی میومد . اونو از سر شونه هاش به طرف پایین کشیده و تا به سینه ها و سوتینش رسیدم ..
 -آقا اجازه گرفتی ؟ اصلا کی بهت گفته به یک زن نا محرم دست بزنی ؟
-حالا یه خورده بذار یه کارایی انجام بدم اون وقت  با هم محرم میشیم ..
-جون من ؟  اگه نتونستی رضایت منو به دست بیاری چی فر هاد ؟
 -حاضرم هرجوری که تو بخوای جریمه ام کنی.
 -جریمه تو اینه که بیست و چهار ساعت یک سره باید باهام سکس کامل کنی ..
-می خوای اون وقت منم مثل فتانه خاک شم ؟
-تو هنوزم به فکر اونی ؟
-نه فقط یه مثال بود ..
 -وایییییی این کیه داره زنگ می زنه ؟ نکنه یکی آدرس منو پیدا کرده باشه ..
 -ولش کن فرهاد ..
 -ببین کیه چیکار داره .. شاید واجب باشه ..
- کی با من کار واجب داره ..
در این جا یه شوخی باهاش کردم که بهش بر خورد ولی اصلا منظوری نداشته خواستم یه چیزی واسه گفتن داشته باشم
 -ببینم بیتا نکنه رقیب من باشه ..
یه اخمی بهم کرد و گفت حیف که موقعیتت این جوریه .. ازت انتظار نداشتم .
-بیتا شوخی کردم .. -این شوخی ها خیلی زننده هست ..
 واسه همین پا شد و خیلی آروم گوشی آیفون رو برداشت ..  اومد سمت من .. -این ,  این جا چیکار می کنه . عزرائیل .. رفتم و تصویرشو دیدم . -من که جونشو گرفته بودم . -چیکار کنم فر هاد -درو باز کن .. عیبی نداره .. من خودمو نشون نمیدم . در این فاصله که فتانه بیاد بالا به بیتا گفتم فقط چند دقیقه که شد اونو از پذیرایی ببر به اتاق خواب .. من میرم بیرون و بر می گردم هر خالی بندی که می کنم تو همراهی ام کن تا اونو ردش کنیم .. -اصلا چرا درو باز کنیم .. اگه بهمون شک کنه چی ؟ -راستش من یک کاری باهاش دارم .. نمی ذارم این جا بمونه .. فقط در خالی بندی هام سریع باهام همراه شو ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی