ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 135

حالا حس می کردم بیشتر از سه ساعت قبل نیاز به قدم زدن یا رانندگی رو دارم . خیابونا  خیلی خلوت تر شده  بود .  دلم می خواست زود تر روز بیاد و حس کنم که از مرگ فاصله  گرفتم . دوست نداشتم به این زودی ها بمیرم . می خواستم برای پسرم و بیتا زنده بمونم . می دونستم که اون این قدر مهربونه که از پسرم نگه داری کنه و با اونم مهربون باشه . نه فقط به خاطر من .. بلکه به خاطر خودش و خودش . نمی دونستم به کجا میرم . فقط می خواستم برم و برم . برم و پشت سرمو نگاه نکنم . فقط می خواستم از فتانه دور و دور و دور تر بشم . برم و به پشت سرم نگاه نکنم . صدای فریاد های اونو نشنوم . من از فریاد های اون فرار می کردم ولی از فریاد های خودم چه طور می خواستم فرار کنم ؟! با این که از شب هم فرار می کردم ولی حس می کردم به من آرامش میده . بیشتر از اون آرامشی که از روز می برم .  ولی آرامشی همراه با غم .. کرکره های مغازه ای هنوز پایین کشیده نشده بود . یه زن و یه مرد داخل مغازه بوده در حال حساب و کتاب بودند . پیاده شدم . طلا فروشی بود . اولش درو واسم باز نمی کردند . زن از مرد فاصله گرفت و مرد درو آروم واسم باز کرد . حس کردم که زن چیزی توی دستشه تا از شوهر و خودش دفاع کنه . درو از داخل بستند .. -ببخشید تعطیل بود . -می دونم که احتیاط شرط اول کاره ولی از شما تعجب می کنم که در این شرایط خیلی راحت مشغول بودین .. خلاصه اون شب  یه انگشتری که حس می کردم به انگشت چهارم بیتا بخوره  واسش خریدم . می خواستم خودمو از فضای سیاه شوم گذشته ها دور کنم . می خواستم باور کنم و این باور رو ملکه ذهن خودم کنم که دیگه بین من و فتانه همه چی تموم شده و من زندگی جدیدی رو شروع کردم . بعد ها فربد که بزرگ تر شد به هیچ وجه نمی تونه منو محکوم کنه و بگه که مادرشو تنها گذاشتم . این  فتانه ای که دیده بودم خیلی راحت می تونه بعد ها به پسرش بگه که من به خاطر هوس بازیهام و به خاطر یک زن دیگه بوده که اونو رهاش کردم . اون زمانی که شاید از این قدیمی ها کسی حس و حال اونو نداشته باشه و نخواد که برای یک پسر نوجوون شرح بده که مادرش چه بر سر  پدرش آورده . این که آدم بخواد خودشو به عنوان یک شخص  محترم و نجیب نشون بده یعنی خالصانه همونی که هست خودشو نشون بده  زمان زیادی می بره .. شاید ماهها و شاید سالها.. ولی آبرو ریزی .. رسوایی و پنبه کردن رشته ها می تونه در یک چشم بر هم زدنی صورت بگیره . بیتا وقتی منو دید خیلی نگرانم شد و ترسید و.. -چت شده فر هاد انگاری آشفته تر از غروبی هستی -نه حالم خوبه -بازم که داری بهم دروغ میگی .. -تو که می دونی من در چه شرایطی هستم و حالم چطوره پس چرا می پرسی ؟ حالا هم که می پرسی چرا بهم میگی دروغگو ؟ - چرا سرم داد می کشی .. -من کی سرت داد کشیدم نازک نارنجی .خواستم از دلش در بیارم .  اونم حق داره زندگی کنه . تا کی باید بار درد و رنج های منو به دوش بکشه . اون که نباید همش به خاطر من باشه .. منم باید به خاطر اون باشم . یه لحظه به یادم اومد که   واسش انگشتر گرفتم .  وقتی که اون با حالت نگرانش اومده بود جلو و بینمون حرف شد دیگه پاک یادم رفته بود که هدیه ای هم واسش گرفته که باید تقدیمش کنم .. -فرهاد چیکار کردی .. با مهرام و فتانه چیکار کردی -هیچی دستشونو گذاشتم توی دست هم و برای خوشبختی و موفقیت اونا دعا کردم . -حالا منو دست میندازی ؟ -من این حقو ندارم که باهات شوخی کنم ؟ -چرا تو خیلی کارا می تونی بکنی .. خیلی حرفا می تونی بزنی ..-بیتا من مهرامو تهدیدش کردم .. گفتم اگه طلا ها رو پسش ندی تو رو تحویل پلیست میدم و ازت فیلم دارم . اونم همه رو پسشون داد .. و منم اونا رو دادمش به فتانه .. -تو چیکار کردی ؟ دادی به اون تا به کثافتکاریهای خودش ادامه بده ؟ -بیتا دیگه واسم چه فرقی می کنه ؟! شاید حدود نیمی از اونا رو مستقیما واسش خریده باشم . یه سری واسه عروسی  براش هدیه اومده بود اونا رو عوضش کرد .. یه سری رو هم با تعویض به دست آورد  .. اون سر پناهی نداشت .. -خب میومد این جا پیش ما زندگی می کرد -بیتا تو چت شده . مسخره ام می کنی ؟ انصاف و عدالت رو نباید فدای خشم و کینه مون کنیم . اون به خاطر سالهای خوبش تا این حد رو حق داشته .. .. بیا اینو من برای تو گرفتم . -برای منه ؟ نههههههه .. برق خوشحالی رو تو چشای بیتا می دیدم . -فر هاد من تو رو واسه این چیزا نیست که می خوامت . برای من خود تو مهمی .. -چقدر به انگشتت میاد  بیتا . انگار واسه تو ساختنش -ببینم فر هاد از اوناییه که از مهرام پسش گرفتی .. ؟ اگه این جوره من نمی خوامش .. -فکر کردی من آدمی هستم که  خاطره شوم اون سنگدل بی عاطفه رو منتقلش  کنم به انگشت زیبا ترین و مهربون ترین  زن دنیا که  هر لحظه به دیدن اون انگشتری لحظه های زشت زندگی رو به یاد بیارم ؟ .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی