ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 116

حس می کردم کمتر از بیست و چهار ساعت دیگه همه چی تموم میشه . یه بهانه ای که بتونم اونو به زمین بزنم پیدا کردم . دلم نمی خواست در این فاصله اون و مهرام با هم باشن . و دلمم نمی خواست که در کنارش باشم . دوست داشتم برم پیش بیتا . وقتی اون شب زنمو بغل  کرده و تا صبح صد بار از خواب بیدار شدم فقط به این فکر می کردم که اون یک انگله . کرم کثیفی که هیچ سودی نداره و باید زود تر از شرش خلاص شم . یک شیطانی که نمیشه بهش رحم کرد .  تصمیم گرفتم صبح برم پیش بیتا . و ظهرو بر گردم خونه . به دروغ به فتانه  گفتم  که یکی از دوستام یه مهمونی ترتیب داده که همه با خانوماشون هستند ..  قبلا سابقه شرکت در این میهمونی ها رو داشت و می دونست که زناشون با چه دک و پز ها و آویزه هایی میان . می خواستم ضربه مو وقتی بزنم که اون نمی تونه جواهراتشو پیدا کنه  . البته یه چند تایی رو همیشه همراش داشت ولی در این جور مهمونی ها ترجیح می داد گرون ترینشو بذاره .اگر هم نمی خواست از اون جواهرات استفاده کنه  به طور مستقیم به روش می آوردم . دیگه از کش دادن مسئله خسته شده بودم .
 -فتانه جون من دارم میرم .. الان دارم بهت میگم چهار ساعت دیگه میام ولی شاید سرزده بر گشتم .
 -آخرش بهم نرسیدی فرهاد .
-باشه برای بعد از ظهر یا شب که از مهمونی بر گشتیم . ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست ..
-کارامروزو به فردا مینداز فرهاد ..
-هر دفعه می بینمت یه زیبایی خاصی داری ...
 خدایا من چرا باید این جوری باشم که حتی وقتی دارم به شیطان دروغ میگم و فریبش میدم عذاب بکشم . می دونستم این ریسکونمی کنه که در این چند ساعتی با مهرام باشه ولی حتما تلفنی باهاش حرف می زنه .. هنوزم رگه هایی از حساسیت رو در خودم می دیدم . هنوزم باورم نمی شد که اون به بهانه عشقی که پایه و اساسی نداشت خودشو تسلیم مردی کرده باشه که به طمع مال و اموال و خوشگذرونی لحظه ای و موقتی اومده سراغش .. رفتم پیش بیتا .. توی رختخوابش بود .. نمی دونم چرا وقتی که در زدم و درو برام باز کرد خودش نیومد دم در .. دیگه حال و حوصله ای نمونده بود که به خاطر این خرده ریز ها ناراحت باشم .
-هنوز از دست من ناراحتی ؟ من که از دلت در آوردم .داری واسه من سیاست میری 
-خیلی نیش می زنی فر هاد . من اگه قرار بود سیاست برم کارم به این جا نمی کشید.
 -به کجا بیتا .. به این که با من آشنا شی و من عذابت بدم ؟ من مگه چی گفتم .
-فرهاد ! اون دفعه هم بهت گفتم من دوست دارم تو به خاطر من دوستم داشته باشی . نه به  خاطر فرار ازفتانه .
-عشق منو این جوری تفسیر می کنی بیتا ؟
-تو هم فکر می کنی که من به قیمت رنج و عذاب تو و جدایی تو از فتانه به خودم اهمیت میدم از این که در اون شرایط تو رو داشته باشم ؟ فرهاد من چیزی ازت نمی خوام . می خوام مرد باشی  . خودت راه زندگیتو انتخاب کنی . نمی خوام بگم چی برات خوبه و چی برات بد . نمی خوام بهم منت بذاری که من سبب جدایی تو از اون  شدم . من خیلی چیزا دلم می خواد .می خوام تو رو داشته باشم می خوام عشق تو رو داشته باشم و...
-ادامه بده .. و چی ؟
 -و این که خودمو در اختیارت بذارم .. در اختیار کسی که عاشقانه دوستش دارم .. اما حتی خودمو هم فراموش کردم . با این که می دونم در این لحظاتی که چند ساعت بیشتر به فرار تو از ناکامی ها نمونده بازم چیزی نمیگم ..
 -خانوم دکتر اگه دوای مریضو بدونی که چیه و بهش نگی گناه کردی .
 -اگه مریض نخواد اون دوا رو بخوره چی ..
-گاه وقتی یه بیمار بدونه یه دارویی هست که شفا بخشه همون بهش دلگرمی میده .. می دونم حالا میگی که اگه  اون دارو دیر به بیمار برسه ممکنه اثر نکنه .. ولی من به چشای خوشگلت وبه اون دل پاکت قسم می خورم که داروی عشق تو داروی جاودانگی منه و تن برهنه تو مکمل این داروست . بیتا من دوستت دارم . تو دیگه دوستم نداری ؟ برای دلخوشی من گفتی که عاشقمی ؟
-یعنی تو بیتای خودت رو این جوری شناختی ؟
- نه ولی تعجب می کنم چرا امروز این قدر بی اعتنا رفتی زیر ملافه دراز کشیدی و مثل فیلسوفا متفکرانه به سقف خیره شدی ..
 -واسه این که اجاره خونه این ماه رو نمی تونم بدم .
-اگه صاحب خونه ات کنم چی ؟
 -برام این مهمه  صاحب خونه دلت باشم . برام این مهمه که تو فاصله ها رو بشکنی . وقتی فاصله ها رو شکستی دیگه احساس فاصله ای نکنی . وقتی که من و تو از عشق حرف زدیم دیگه احساس غریبی نکنی .
-بیتا این حرفا رو تو داری بهم میگی ؟ تویی که از جات پا نمیشی ؟
-از جام پا شم که اون حس آرامشی رو که می خوام بهت بدم فکر کنی فقط به خاطر خودمه ؟ .. دستمو گذاشتم رو ملافه ای که رو تنش انداخته بود و خواستم که اونو بدم کنار .. اجازه نداد ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی