ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 104

ساناز با این که ار گاسم شده طعم شیرین به اوج رسیدنو چشیده بود ولی هنوز احساس می کرد داغه .. و از تماس کیر داداش سینا با دور و بر و داخل کسش بی اندازه لذت می بره .. آخخخخخخ اگه رودابه بدونه نه من نباید چیزی بهش بگم . ولی اگرم بگم اون محرم  اسرار منه ... اگه  اون یه وقتی از من بخواد که داداشو واسش جور کنم . نه ..اون همچه چیزی رو نمی خواد اون می دونه که من سینا رو دوست دارم .. سینا با ضربات سریع و تندی که بر کس ساناز وارد می کرد اونو ا ز حالت خواب و خلسه بیدارش کرد .
-چته خواهر
-هیچی .. تو کارت رو بکن . رفته بودم به عالم خودم .. اووووووفففففف فشارش بده . دو طرف لبه های کسمو فشارش بگیر . دو طرفشو بسوزون . امونم نده . بازم بغلم بزن ..
 سینا هم که به شدت حشری شده بود کف دو تا دستشو گذاشت رو سر خواهرش و به شدت با موهاش ور می رفت ..
-ساناز .. اوووووخخخخخخ .. ..
 ساناز حرکت کیر سینا رو در حالتهای پرشی در کس خود حس می کرد . یه حسی به اون می گفت که اون داره آبشو خالی می کنه ...این اجازه رو به برادرش داد که هر کاری رو که دوست داره انجام بده و سینا هم به لذتش فکر می کرد .
-بده .. بده آب  بده .. هرچی بهم آب بدی بازم تشنمه .  من آب می خوام . داداش بریزش تو کسم ..
 سینا چشاشو بسته بود پنجه های دو تا دستشو در هم فرو برده اونا رو گذاشت پشت سر ساناز و در حالی که به شدت سرشو به سینه اش می فشرد و از پایین کیرشو توی کس ساناز قفل کرده به نرمی و در اوج لذت با پرشهای داغ و سریع خود حس کرد که لذتش در حال ریخته شدن به کس خواهرشه ..
-سینا بده .. بده .. بریز .. بریز .. زود باش .. تند تر .. بیشتر .. بازم خالی کن ..من آب می خوام .آبتو می خوام . می خوام . باید به من بدی .
 لبای سینا بر پس گردن نرم و لطیف ساناز چسبیده بود . پسر حس می کرد که روح ازتنش جدا شده در دنیای دیگه ای پرواز می کنه .. و ساناز به اوج آرزوش رسیده بود . دستای سینا شل شده بود اما ساناز دوست داشت که همچنان در آغوش سینا قرار داشته باشه و تکون نخوره . این حالت به اون آرامش می داد . با این حال دستاشو دور کمر داداش سیناش حلقه زد  تا همچنان در آغوش اون قرار داشته باشه . لحظاتی بعد دو تایی شون در حالی که یه پهلو کرده شروع کردن به بوسیدن هم ..
 -سینا برام حرفای قشنگ بزن . بگو منو که داری از دخترای دیگه حرف نمی زنی .
 -باشه میگم .
-این جوری نگو .
-پس چه جوری بگم ؟
 -یه جوری بگو که باورم بشه .
-فقط تو رو دوست دارم و با تو هستم .
 -حالا چرا این قدر با حرص داری اینو بر زبون میاری .
-اگه شلوغش کنی ساناز می ذارم و میرم و اون وقت این سه چهار ساعتی رو که می خوام پیشت بخوابم دیگه باید خوابشو ببینی ..
 -چی گفتی ؟ حاا منت می ذاری ؟
-چیکار کنم تو داری همش حرفای الکی می زنی ؟ من برم ؟ 
-جرات داری برو . دیگه جواب سلامتو نمیدم سینا
-کی اصلا خواست سلامت کنه خواهر!
 -حالا خرت ازپل گذشت و دای واسه ما دور می گیری ؟
 -من اون وقتی هم که خرم از پل نگذشته بود داشتم واسه تو دور می گرفتم . خانوم پله خودش دوست داشت که اقا خره از پل رد شه ..
 ساناز لباشو ور چید و چشاش پر اشک شد . سینا که تا حدودی داشت با خواهرش شوخی می کرد واسه این  که از دلش در بیاره گفت خیلی خوب این آقا خره رو خرش کردی .. تا اینو گفت لبخندی  رو لبای ساناز نشست و گفت داداش تو آقای منی این حرفا چیه ...
خواهر و برادر در آغوش هم به خواب رفتند . سینا که به خوابی سنگین فرو رفته بود چون می دونست که فردا کار سنگینی رو پیش رو داره . معلوم نبود این بار شیرین چه آشی واسش پخته . ولی ساناز چند بار از خواب بیدار شد و باورش  نمی شد که بالاخره به اون چه که   مدتها درآرزوش بوده رسیده .هر بار هم به آرومی با بدن لخت برادرش ور می رفت . دوست داشت که داداشش بیدار شه و با اون ور بره . ولی اون باید می رفت سر کار و خودش هم باید می رفت دانشگاه . اما دیگه درس خوندن براش مهم نبود . مثل تازه عروسها دوست داشت در یه ماه عسلی باشه که روزی چند بار با سینا سکس کنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی