ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان بخش بر چهار 111

خوشم میومد از این که حس می کردم اون با لذت هر چه تمام تر داره با بدنم ور میره . ازاین کارش تعجب کرده بودم . باورم نمی شد . ولی شاید اون هدف خاصی از این کارش داشت باید حواسمو خوب جفت می کردم . با دستش کس منو می مالوند .. من دیگه رفته بودم به عالم بی خیالی . تمام بدنم گرم افتاده بود . درست مثل حالتی که انگاری یکی اونو ماساژداده باشه . خیلی کیف می کردم . در یه بیداری دیگه اونو کاملا حس می کردم که رو من دراز کش شده و کسشو داره روی کس من می گردونه .. .. ازحال کردن سیر نشدم . با این حال چشامو باز کردم تا ببینم که داره چیکار می کنه .  اون یواش یواش داشت از جاش پا می شد در همین لحظه بود که قلی اونو از پشت گرفت و اسحاق هم از جلو خودشو چسبوند به اون . دو تایی شون اونو بردن رو هوا .. قلی فرو کرد توی کون زنش . لیزا جیغ می کشید و به زبون انگلیسی فحشهایی رو نثار شوهرش می کرد .. قلی هم که تا حدودی با زبون زنش آشنایی داشت جوابشو داد . اسحاق هم فرو کرده بود توی کس نا مادریش .. این لیزا هم خوب سواری مفت می خورد . سرمو خم کردم تا بتونم صحنه رو بهتر ببینم .  دو تا مردا حسابی لیزا رو بسته بودن به کیر .  زن با اون چشای آبیش وقتی که می خندید دندونای سفید و یکرنگش چهره شو خیلی هوس انگیز تر می کرد .
 قلی : پسر  تو یکی داری به خودم میری . بیشتر از اون سه تا برادرات قدرت داری .. مادرت هم که رفته به عالم کما . اصلا هوش و حواسش نیست ..
چشامو بستم . حدس زدم که می خواد یه چیزی بگه که من  نشنوم . چون قبلا از این اخلاقا زیاد داشت گاهی اسحاق رو می کشید گوشه ای و حرفایی می زد که مثلا من نباید می شنیدم و اونم به وقتی بود که من به خاطر مسائل خاصی با هاش قهر می کردم  اسحاق : بابا چیزی می خواستی بگی ؟
 -نمی دونم چی بگم . راستش اصلا فکرشو نمی کردم که شما پسرا این دو تا زنو با پدرتون شریک شین . هر چی که فکرشو می کنم شما پسرای من هستید و غریبه که نیومده با زنم طرف نشده ولی  من از این مادرت می ترسم که نکنه بره با  غریبه ها باشه .. اون چه از من جدا شه چه نشه یه چیزی رو توی برق نگاش دیدم و اون یه بی حیایی خاصی بود که داشت از این می گفت که  من عاشق اینم که با مردای دیگه ای هم باشم . داشت از این می گفت که اگه یه مرد خوش تیپ و خوش کیر بیاد سراغش اون خیلی راحت میره سمتش . شما پسرا باید حواستون به اون باشه . همیشه یکی رو باید مامور مراقبت از اون کنین که دیگه سر و گوشش نجنبه ..
 چشامو باز نکردم و چیزی نگفتم . ای قلی نامرد و کثافت . تو حالا هم که سرت به سنگ خورده داری اختیار داری منو می کنی ؟ کور خوندی . فکر کردی . اگه یه زنو هفت طبقه  زیر زمین زندونی کنن اگه بخواد کارشو بکنه می کنه . این اسحاق هم با کمال پررویی می گفت چشم بابا ..
 قلی : پس حواست باشه . الان اگه من دو تا زن دارم در واقع شما ها علاوه بر این که دو تا مادر دارین دو تا زن هم دارین .
 -بابا خیلی خوش سلیقه ای .
 -آره اسحاق جون .. اون کشته مرده منه . میگه محبت مردای ایرونی خیلی زیاده . اونا قدر عشقشونو می دونن .
-بهش گفتی که زن داری؟
 -آره . خیلی هم از ارغوان   پیشش تعریف کردم که این جوری بر عکس در اومد . فقط پسرم اگه یه کاری کنی که  مادرت ازم جدا نشه خیلی ثواب کردی . اون وقت  دست و بالم بازه و می تونم هر وقت دوست داشتم یکی از این خوشگلا با خودم بیارم -بابا شوخی می کنی ؟ پس این لیزا رو چیکارش می کنی ؟
 -اونم دارم . یه جوری همه چیزا رو با هم حلش می کنیم . پسرم مردا رو آفریدن واسه حال کردن . می بینی که . پدرت هنوز پیر نشده . یه عمره که مادرت رو دارم . با زنای دیگه هم حال می کنم .
-ولی بابا کار درستی نبوده .
-می دونی اسحاق چه چیزی کار درستی نبوده ؟
 -نه بابا خوشحال میشم از تجربیات شما استفاده کنم .
-پسر از من به تو نصیحت اگه تمام دنیا رو به نام تو بزنن با خورشید و ماه و ستاره هاش .. حتی یک دونه سوزن ته گرد رو هم به اسم زنت نمی کنی .یعنی نکن .  پدرم به من این نصیحتو کرده بود و اونم از پدر بزرگش اینو شنیده بود  ولی من یکی گوش نکردم . رفتم یه زنی گرفتم که خیلی از من جوون تر بود . مادرت خیلی هم خوب بود و منم دیگه رو حساب اعتماد و صمیمیت  تقریبا تمام اموالمو به اسم اون کردم . حالا می بینی که به چه روزی دچار شدم.
 -بابا قبول کن تقصیر خودته ...
 قلی لعنتی .. قلی لعنتی حالا داری تحریک می کنی بچه ها مو ؟ اگه بتونم همین چند قلم ملک و جنسو هم از دستت در میارم ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی