ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 148

به زحمت بر خودم مسلط شدم . باید متانت خودمو حفظ می کردم . به یاد اون وقتی افتادم که برای اولین بار اونو در مجلس عروسی دیده بودم . همون دفعه ای که هیچ حسی راجع به اون نداشتم . چقدر منت منو می کشید و واسه دوستی با من التهاب نشون می داد . کاش هرگز حس نمی کردم که بت اونم . حالا داشت اون بتو می شکست .. اون بت خودشو شکسته بود .. و من در حال  فکر کردن بودم  . داشتم  خودمو گول می زدم که هنوز نشکسته . اصلا من که هر گز بت اون نبودم . قلبم به شدت می زد ..
-سلام مهران چه طوری ؟
-ببینم اونم باهاته ؟
 -اون دیگه کیه ؟
 -همون وحشی ..
می خواستم بذارم زیر گوشش .. می خواستم این جوری ازفرزاد دفاع کنم . ولی شهامتشو نداشتم .. البته شهامت از این نظر که احساس نیاز می کردم که می خواستم که مهران به عنوان یک مرد منو زیر بال و پر خودش بگیره . نمی خواستم تمام راهها رو به روی خودم ببندم . نمی خواستم اونو جری ترش کنم .
 -کاری داشتی ؟
 -حتما باید کاری داشته باشم که بیام این جا ؟
 می خواستم از خیلی چیزا حرف بزنم . از دوست دختراش بگم . از نامردی هاش .. از سنگدلی هاش .. از بی انصافی هاش .. از این که منو داغونم کرده .. خردم کرده ..ولی آدم واسه یکی این حرفا رو بزنه که درش اثر داشته باشه . تازه اون که رحمی در وجودش نیست . هرچی ضعیف تر نشون بدم اون بیشتر لهم می کنه . دیگه وقت انتقاد نیست .. باید از موضع بی خیالی باهاش بر خورد می کردم .
 -مهران ! من و فرزاد امروز از هم جدا شدیم . حالا من یک زن آزادم ..
 -تو واسه من همیشه آزاد بودی ..
دندونا مو بهم فشردم .. داشتم منفجر می شدم .
 -حالا دیگه وابستگی قانونی ندارم . من آزادم . می تونم دوباره ازدواج کنم .
 -به سلامتی .. خب من باید چیکار کنم .
 -مهران ! مثل این که قول و قرارامون یادت رفته  ؟ مگه قرار نبود با هم بریم امریکا .. منم بشم زنت ..  قصد داشتیم که بدون این که از فرزاد طلاق بگیرم باهات بیام .. حالا که راحت تر می تونیم با هم باشیم . من میشم زنت . همون جوری که خودت می خواستی و آرزوشو داشتی .
 -فرزانه شوخیت گرفته ؟ قرارمون چی بود ؟ تو می خواستی اعتماد فرزادو به دست بیاری . ملک و املاکشو تصاحب کنی که وقتی داریم از ایران میریم یه چیزی داشته باشیم .
 -مهران مگه من از تلاش برای تحقق خواسته هات و قولی که بهت داده عقب نشینی کرده بودم ؟ این خودت بودی که زدی کارو خراب کردی . تو خیلی زود خودت رو خراب کردی . مگه این طلاها در مقابل سر مایه ای که می خواست بعدا نصیبم شه چی بود ؟ تو می خواستی تا اون جایی که می تونی ازم بهره کشی کنی .. من عاشقت بودم و هستم . تو فکر نمی کردی که فرزاد از اون صحنه سرقت فیلم گرفته باشه . می خواستی اونو بندازی گردن فرزاد . شاید من حرفاتو قبول می کردم . چون بهت اعتماد داشتم . به عشق تو .. به صداقت تو .. این که گفتی از نوجوونی عاشقم بودی . من حاضر بودم واسه تو هر کاری انجام بدم . ولی تو نخواستی . عجله کردی . تازه بدون فاکتور نمی تونستی اونا رو به قیمت اصلی بفروشی و خیلی ها باهات  معامله نمی کردند . مگر این که یکی تو رو می شناخت اونارو ازت می گرفت وبعدش  تو درجا باید کشورو ترک می کردی . تازه پول کمی نبود که بتونی به این زودیها بهش برسی . خیلی ناشی گری کردی .
-ولی فرزانه ! چه اون کارو می کردم چه نمی کردم  فرزاد همه چی رو می دونست .. -ولی اون همه ازعشق گفتن هات چی شد ؟ این که می گفتی دوستم داری و برای من همه کاری می کنی ؟ این گه گفته بودی اگه مادر ده تا بچه هم شم بازم  حاضری که منو بگیری چون معنای عشق خیلی بالاتر ازایناست .. مهران !من با همه چیز تو می سازم . با دارو ندار تو . به این فکر  نمی کنم که قبلا چه زندگیی داشتم . زندگی که اساسش بر عشق باشه .. بقیه مشکلات قابل حله
-فرزانه الان پدر و مادرم تا حدودی متوجه جریان شدند و خیلی سر کوفتم زدند که چرا باعث از هم پاشوندن کانون گرم خانوادگی شدم ..
 -تو هم تحت تاثیر قرار گرفتی ؟
 -نمی دونم آخه پدر و مادرم هستن .
-ببینم تا حالاعقل خودت نمی رسید که داری کانون گرم خانوادگی سه نفرو از هم می پاشونی ؟ پسری که بعدا می فهمه که مادری داشته که باعث سر افکندگیش شدی  ؟ شوهری که تا مدتها نمی تونه سرشو بالا بگیره ؟ احساس حقارت می کنه و همه میگن ببین  چش بود عرضه شو نداشت که زنش بهش وفادار بمونه ؟ یا زنی که فکر می کرد که گمشده زندگیشو پیدا کرده ولی خودشو گم کرد ؟
 -فرزانه آدم در زندگی اشتباهات زیادی می کنه .
-آخه به چه قیمتی ؟! تو داغی به دل پسر و شوهر سابقم گذاشتی که التیام پذیر نیست شاید شوهرم زن بگیره ولی من به عنوان خاطره ای سیاه در قسمتی ازقلبش جا دارم و پسرم که هرگز مادرشو نمی بخشه . حالا می تونی  راس سوم این مثلثو نجاتش بدی . -متاسفم فرزانه ..
-این رسم جوانمردی و جوانمردان نیست .
 -بس کن فرزانه . یه مدتی از هم لذت بردیم روزای خوبی با هم داشتیم ...
 -این کارو باهام نکن مهران .. خواهش می کنم . بازم بهت می گم این رسم جوانمردی نیست . تا آخر عمرم کنیزت میشم . بهت وفادار می مونم .
 جوابی بهم داد که احساس کردم ازشیطان هم پست ترم .
 -فرزانه ! تو در حق یک جوانمرد, ناجوانمردی کردی . تو به یک با وفا که هستی و جونشو فدات می کرد بی وفایی کردی . تو برام از رسم جوانمردی میگی ؟  تو به اون فرشته صفت خیانت کردی چطور می تونی به شیطانی مثل من وفا دار بمونی ؟ ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی