ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

اتوبوس هوس 77 (قسمت آخر )

-فکر کنم حق  با تو باشه شیلا . از وقتی که آب کیر ایمان رفته زیر پوست مامان فکر  کنم که اون خیلی شاداب تر از گذشته شده و این منو خیلی خوشحالم می کنه و خوشحالی مامان رویا واسم از همه چی مهم تره .
 - خیلی خوشم میاد رستم که حالت اون دو تا رو می بینم .
-باید حواسمون باشه که گی جاسوس و این حرفا نیفتیم . حواسمون هم باید به پلیس راه باشه.
 -آرم دانشگاه رو هم داریم د یگه .
-امید وارم زایشگاه نشه ...
 من و رویا سر گرم کار خودمون بودیم  ..
-رویا می شنوی پسرت و شیلا چی با هم درددل می کنن ؟ -آره فدای رستم جونم بشم . خیلی هوای مامانشو داره . خوشحالم که اون از خوشحالی من احساس نشاط می کنه . چند تا زن از اون آخر اومدن سمت  رویا . یکیشون دستشو گذاشت زیر شکم  اون به نظرم اومد که سمانه باشه .
-نکن سمانه نکن ..  بذار من کارمو بکنم .
در همین لحظه چند تا زن دیگه هم اومدن و ریختن سرش ..
 -آهای خانوما  ولم کنین ولم کنین من دارم زیر  دست و پای شما  له و لورده میشم دیگه نمی تونم کاری انجام بدم . رویا که دید داره زیر دست و پای بقیه داغون میشه خودشو کشید کنار .
 -بچه ها حواستون باشه پرده رو کنار نزنین یه وقتی مشخص شیم .  
عاطفه گفت شیشه ها  دودیه ..
 یکی فریاد زد باشه به اینا اطمینانی نیست ..
من از دست زنا در رفتم و به هزار مکافات ازاین صندلی به اون صندلی خودمو رسوندم به آخر اتوبوس . همه در حال خندیدن بودند .. اکبر از اون دور فریاد زد:
 کجا در میری ایمان  ؟! از دست شیطان می تونی در بری ولی از دست زن نه .. نگاه کن . به این خانوما نگاه کن .. بهت قول میدم که فریده من از همه شون زود تر به مرادش می رسه ..
-اکبر دستم به دامنت . بذار من رانندگی کنم . اونا منو قیمه قیمه ام می کنن . آهای خانوما مگه این جا میدون بازی و مسابقه بیسباله ؟ ..
 ولی فریده اومد و همه رو قلع و قمع کرد . آخه خانوما قرار گذاشته بودند که هر کدومشون زورشون چربید  من شکار اونا باشم . ولی زور فریده حسابی به همه اونا می چربید .
 -اکبر تند تر برو . اینا منو کشتن .
-مطمئن باش همچین کاری نمی کنن .
 ولی این بار زنا هر کدوم به اندازه دو دقیقه میومدن رو کیرم و از جاشون پا می شدند .  طوری هیجان زده شده بودم که این اکبر بالاخره یه جایی نگه داشت و در حالی که دو سه تا از مردا داشتن نگهبانی می دادند در یکی از جنگلای اطراف آمل من و خانومای همسفر پیاده شده و پس از سر به سر هم گذاشتن اونا سرشونو به طرف من گرفتند و منم کیر به دست و در یه حالت جق زنی کاری کردم که آبم روی سر و صورت بیشتر اونا بشینه . هر چند در چند نقطه یه حالت جلو گیری و فشار بهم دست داده بود ولی بالاخره کارمو کردم . زنا اون قدر به وجد اومده هیجان زده شده بودند که همدیگه رو دو تا دو تا در آغوش گرفته و اگه  آب کیری رو می دیدند که رو صورت طرفشون نشسته باشه با زبون زدن اونو می آوردن رو لب طرف و دو تایی شون لباشونو می ذاشتن رو لب هم و یه بوسه داغ ازلبای هم بر می داشتند و این وسط من متوجه نمی شدم که منی من نوش جون کدومشون شده . ولی فکر می کنم با حل کردن اون دو تایی شون به طور مشاعی از اون استفاده کرده باشن . همه شون به خوب یبا این حرکات آشنا بودن .. حرکاتی  که در فیلمهای لز و پورنو زیاد میشه دید .رسیدیم به دقایق آخر سفر . هر کسی سر جای خودش نشسته بود  . همه با هم صمیمی شده بودند . انگار نه انگار اتفاقی افتاده بود .. آب از آب تکون نخورده بود . طوری که همه مون فکر می کردیم تازه در آغاز راهیم .روکردم به جمعیت و گفتم : 
 آقایون خانوما سفر چه طور بود ؟!
دسته جمعی فریاد زدند عالی ! عالی !
-بازم دوست دارین ؟
 -آری ..آری ..قرار گذاشتیم که اگه فرصتی برای دور هم بودن و مرخصی گرفتن نداشتیم می تونیم یا بتونیم  چند ساعتی رو داخل اتوبوس با هم حال کنیم .
سمانه و عاطفه که بیش از اندازه خوشحال بودن زیر گوش من گفتند ایمان جون حتما باید داخل  اتوبوس باشه  ؟ خارج از اون جا نمیشه ؟ دو تایی شون با هم یه عبارت رو بیان می کردن .
 -میشه خانوم خانوما به شرطی که ایمانتون رو تقویت کنین . قوی کنین ..
جالب این جا بود که اولین روز کاری ما در دانشگاه همه با هم طوری حرف زده سیاستمونو حفظ می کردیم که هیشکی فکرشو نمی کرد که ما تا آخرشو با هم رفته باشیم . یه روز که بر و بچه ها رو به مقصد رسونده بودم معین معاون آموزشی صدام زد و گفت بیا مرکز دانشگاه که باهات کار دارم و یه ماموریت نون و آبدار برام در نظر گرفته . ظاهرا دانشگاه تعطیل شده بود و همه رفته بودند . بعد از ظهر پنجشنبه هم بود و پرسنل  یه خورده زود تر رفته بودند خونه . معین  ازم خواست که  باهاش بیام به لواسان اون جا یه بر نامه هایی هست .کلید  ویلای یکی از دوستاشو گرفته و می خوان یه بزمی راه بندازن .. وقتی که وارد اتوبوس شدم و نصف بیشتر صندلی ها رو پر شده دیدم و جمعیت جز دو نفر معتمد همونایی بود که در سفر  شمال با هامون بودند شستم بو بر دار شد که یه بر نامه ای هست . اون شب دسته جمعی در لواسان سرد خوش گذروندیم .. اما گرمی وجودمون داغ داغمون کرد و این بار در کمتر ازیک روز به سوی تهرون بر گشتیم . روکردم به جمعیت و گفتم شما ها نمی دونین که من چقدر خوشحالم که خاطره نوشهر روتجدیدش کردیم .. بقیه با هم دم گرفتند ما هم همین طور. -و ما می تونیم از این روز های خوب بازم داشته باشیم . بیشتر و بیشتر .. معین رو کرد به من و گفت ایمان جان شما فرمانده واقعی ما هستید هم مردا و هم زنا دوستت دارن . به عنوان یک فرمانده به خصوص فرمانده قدرت جنسی به نظرت بهترین کار در حال حاضر چی می تونه باشه .. -زنا و مردا باید لخت شن می خواهیم دسته جمعی یه شعری بخونیم .. همین کارو هم انجام دادند .. -همه با هم دم می گیریم .. زنا در یک طرف صندلی و مردا در طرف مقابلشون وای می ایستن . رفتم زیر گوش تک تکشون نه با صدایی که کسی نشنوه مطالبی رو در مورد کر خونی واسشون گفتم ... -همه با هم دم می گیریم .. دسته جمعی مون به سوی شهر تهرون می رویم آخ برم راننده رو آن کلاج و دنده رو وقتی صحبت کلاج می شد  ما مردا کف پا مونو به عنوان کلاج روی کس طرفمون می کشیدیم .وقتی هم که از دنده حرفی به میون میومد دستا می رفت رو کیر و اونو در چند جهت می گردوند .. بالاخره اتوبوس کارشو کرده بود . ا.. اتوبوس هوس به سوی شهر آرزو ها و هوس می رفت در حالی که  کف پامونو مثل پدال روی کس زنا قرار داده بودیم  .. دیگه رفتم پشت رل نشستم .. این بار قدرت کوبندگی شعر دسته جمعی زیاد تر شده بود .. من راننده بودم بقیه در یک لحظه دستاشونو متوجه من می کردند و با هم این شعار رو سر می دادند . آخ برم راننده رو اون کلاج و دنده رو .. اون کلاج و دنده رو ....پایان ...نویسنده ....ایرانی