ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خبال 35

فیروزه رفته بود تونخ پسرش ..  معلوم نیست این پسره چرا این قدر سرخ وسفید شده . هر وقت پدرش با من سکس می کرد یه همچه حالتی بهش دست می داد .ولی اون که اهل این حرفا نیست .تازه با کی می تونه سکس کنه . شهر شهر هرت که نیست .. ولی یه لحظه خودشو به یاد آورد . یعنی کار سپیده وسحر  با من چه تفاوتی داره با کار یه زن و مرد ازنظر این که هردو شون گذشت از مرز های خاصی رو به دنبال داره  . عرفان هم متوجه شده بود که مادرش یه جوری نگاش می کنه .. فوری خودشو از تیررس نگاهش دور کرد ..
 -عرفان این چند ماه رو خوب وقت داری که بیای زیر دست من فوت و فن آرایشگری رو بهت یاد بدم .. در ضمن ما در خونه همسایه هم زنا رو آرایش می کنیم هم مردا رو . البته باید گفت آرایش و پیرایش .. پیرایش وقتیه که مثلا موی سر اصلاح شه یا ابرو .. اما فرم و حالت دادن به اون میشه آرایش..
 -مامان حالا داری  به من درس ادبیات میدی ؟ اصلا مدرسه که بودم حوصله خوندن این درسو نداشتم .
-ولی تو باید طوری باشی که همیشه یه چیزی برای یاد دادن به  بر و بچه های همسایه داشته باشی . آخه اونا تازه ازفرنگ بر گشتن و ممکنه فارسی رو نتونن خوب تلفط کنن .
- مامان تا این حد که همیشه از اونا جلو تر باشیم شکی درش نیست .
 -اینم یادت باشه در هر درسی در هر کاری وقتی که تئوری اونو یاد می گیری تا  عملش نکنی و دست خودت رو با مغزت هماهنگ نکنی اون دانسته به دردت نمی خوره . یعنی به اون دیگه نمیگن علم عملی . علم عملی می تونه مفید باشه ..
ولی عرفان دیگه نمی دونست مامانش چی میگه اون فقط  داشت به لحظاتی فکر می کرد که در حال کردن سوسن و ستاره بود . دو تا زنی که حسابی اونو سرحالش کرده  و موتور کیرشو به راه انداخته بودند . با شناختی که ازبقیه اعضای خونه داشت می دونست بقیه هم اهل حال هستند  . هوس اونایی رو کرده بود  که در مراسم تولد هیجده سالگی دیده بود .  شب به هنگام خواب عرفان هی از این پهلو به اون پهلو می غلتید . به این فکر می کرد که چه جوری مادر و پسر و برادر و خواهر با هم سکس می کنند و همچنین بقیه فک و فامیلا با هم . برای لحظاتی این تصور رو کرد که اون و مادرش در حال سکس با هم باشند .. مو بر تنش راست شد . نهههههه نههههههه .. من و مامان فیروزه ؟ اصلا امکان نداره .اون منو می کشه  حتی اگه بفهمه با یکی از زنای همسایه رابطه دارم . روز بعد یه روز تعطیل و جمعه بود .  فیروزه  و عرفان دو تایی شون روز جمعه دیر از خواب پا می شدن . ولی عرفان هوس خونه همسایه به سرش افتاده بود خیلی دلش می خواست چش چرونی کنه .. از پنجره اتاقش یه قسمت از حیاط خلوت خونه  خوش خیال مشخص بود ولی محلی نبود که کسی   در اون جا رفت  آمد کنه یه تیکه بن بست بود  . مگر این که با کسی قول و قراری می داشت و طرف میومد سر وعده و همو می دیدن .  هوا گرم بود همون اول صبح گرماشو نشون داده بود .. عرفان صدای پریدن چند تن و بدنو توی آب می شنید . نمی دونست چند نفر توی آبن .. حداقل دو نفر نشون می دادن .. عرفان خیلی دلش می خواست بره پایین . اعضای خونواده خوش خیال دیگه اونو می شناختن ولی هنوز به صورت حرفه ای و این که یه روز برن و اون جا دستی به سر و صورت بقیه خانوما و آقایون بکشن و به اصطلاح آرایش و پیرایششون کنن اقدامی نکرده بودن . عرفان یه سنگی به طرف انتهای استخر و قسمت بیرونی اون پرت کرد .اول می خواست طوری پرت کنه که بیفته توی استخر .. استخر دیده نمی شد ولی می تونست حدس بزنه کجاست .. قسمتی از بیرون استخرو می تونست ببینه .. خودشو پنهون کرد .. خبری نشد .دوباره سنگ اندازی کرد .. بازم خودشون پنهون کرد و این بار از گوشه پنجره دید که یه دختری زنی اومده به نقطه ای که روبروی پنجره شونه .. بدنش خیس بود . شورت و سوتین  تنش بود .. تن پوش او کمتر شباهتی به مایو دو تیکه داشت . دست عرفان بی اختیار رفت روی کیرش . اون  ساناز خواهر سارا بود . از اون جایی که زیاد باهاش احساس صمیمیت نمی کرد روش نمی شد که خودشو نشون بده . اگه سارا رو می دید حتما خودشو نشون می داد .. از شانس خوش او سارا هم آفتابی شد . دو تا خواهر به هم یه چیزایی رو می گفتند که عرفان متوجه اش نمی شد . ظاهرا ساناز به طرف پنجره عرفان اشاره می کرد ... لحظه سختی بود برای عرفان.. اگه من خودمو آفتابی کنم ساناز حتما میگه چه پسر بی ادبی بوده که خودشو به من نشون نداده و به خواهرم نشون داده . من که می دونم اونا چه اهل حالی هستن .درسته که من فامیلشون نیستم ولی کیر من که می تونه فامیلشون بشه .دلو زد به دریا و تصمیم گرفت که بیاد جلو پنجره .... یه دستی واسه سارا تکون داد . سارا یه مکثی کرد و یه دستی واسه عرفان تکون داد ..  دست تکون دادن های اولیه که نوعی سلام کردن بود ولی بعدی هاشو عرفان طوری می دید که انگاری سارا داره بهش میگه تو هم بیا پیش ما .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم داستانها همه عالی بودن مرسی داداشم میشه به جای اتوبوس هوس که تموم شده یه داستان میسترس و برده بنویسی که پسره برده مامانشه

ایرانی گفت...

با درود به دلفین عزیز .. من همون جوری که قبلا هم در چند جا گفتم قصد دارم چهار تا تا از داستانهام که تموم شد فقط یک داستان به جای اون بذارم .. چون با شرایط زندگیم و بیماری شدید زنم که بیشتر کارای فردی خودشو هم نمی تونه انجام بده مثل لباس پوشیدن و ....نمیشه زیاد وقت گذاشت و تمرکز کرد . البته بعضی ازداستانهام جانشین دارند مثل داستانهای لز که به جاش لز می ذارم و این بار دیگه داستان بابا بخش بر چهار که تموم شد شاید به جاش چیزی نذارم . مامان بخش بر چهار که تموم شد به جاش داستان سکسی می ذارم که پسر خودش با مامان سکس نکنه ولی شاهد سکس های اجباری مادرش باشه .. دیگه یه سری داستان و مطالب هستند که زیاد در موردش نوشته شده سعی می کنم تکراری کمتر بنویسم . ... اما پس از تموم شدن داستانهای اتوبوس هوس که تموم شده و داستانهای هر کی به هر کی و هوس اینترنتی و یکی دو داستان دیگه می خوام یه داستانی رو به پیشنهاد خودم شروع کنم که سکس با محارم نداشته باشه و یه حالت مدرنیزه تری هم داشته باشه .. که سه ساله می خوام شروع کنم و نمیشه .اسمشو گذاشتم یک سر و هزار سودا .. در مورد پسریه که دوست دختر زیادی داره و...سه سال پیش دو قسمتشو نوشتم و دیگه نسشد ادامه بدم و اون دو قسمتو هم گم کردمکه مجبورم از نو بنویسم . مدتیه که فرصت نمی کنم داستان تک قسمتی بنویسم و این هر کی به هر کی هم چند قسمت آخرش نحس شده می خوام یه جای خوب تمومش کنم .. هوس اینترنتی رو هم همین طور ... در هر حال ممنونم از همراهی تو دلفین جان خوبم موفق باشی...ایرانی