ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 156

دیگه کسی واسه من دل نمی سوزونه . اگرم کسی نشون بده که دلسوز و دلسوخته منه در صورتیه که من نشون بدم چقدر می تونم حشریش کنم و با کارای اون حشری میشم .  مهران به گوشه ای پناه برده شاهد اون بود که ایرج چه جوری داره منو می کنه . دیگه هیچی اونو وادارش نمی کرد که حس حسادتش تحریک شه که غیرتی شه . غیرت یا حسادت .. چه فرقی واسم می کرد که مهران کدومشوداشته باشه که هیشکدومشو نداشت . من از اون دنیای خوش گذشته هام فاصله گرفته بودم و حالا فقط داشتم مثل یک سگ مثل یک  حیوون از سکسم لذت می بردم . من یک خوک کثیف بودم . داشتم به این فکر می کردم که فرق بین من و خوک کثیف و آلوده و آشنا به لجن ها چی می تونه باشه ؟ اون فکر کردن بلد نیست ؟ اون نمی دونه عشق چیه ؟ چشامو بستم و لحظاتی رو فقط به سکوت و تاریکی فکر کردم . ضربات کیر اون مرد بیگانه مردی که هنوز یک ساعت از اولین دیدارمون نمی گذشت لذت جنسی منو به اوج رسونده بود .. خواستم دنیا رو از دید اون ببینم . ایرج گناهی نداشت . اونم یه آدمی بود مثل من . منو بغلم کرد ... لباشو روی لبای خودم حس می کردم .. با این که هیچ احساس دوستی ومحبت خاصی نسبت به اون نداشتم  ولی با این حس که کیرش داره فضای صوتی کسمو می ترکونه و تمام تنمو می لرزونه لحظه ها رو سپری می کردم . لبامو گاز می گرفتم و زبونمومی دادم عقب که مبادا چیزی بگم و این مهران بهم بخنده و بگه ببین بالاخره تونستم نشون بدم که تو هم یک زن حشری و هوسبازی .. ولی می تونستم حس کنم خیسی کسمو .. اون ترشحی رو که کیر ایرج توی کس من به وجود آورده و هر لحظه مقداری از اونو از کسم بیرون می کشید . -خوشت میاد فرزانه ؟ حرف بزن .. یه نگاهی به مهران انداخته و وقتی دیدم که چشاشو بسته و ظاهرا رفته به خماری سرمویه تکونی دادم . آخه اون خیلی خسته شده بود و نامردی بود اگه همین یه پاداش کوچیکو  هم براش در نظر نمی گرفتم حس کردم که با این کارم تمام خستگی از تنش به در رفته . با توان بیشتری کمرمو نگه داشته و منو می کرد . سینه ها و لبامومی بوسید و آروم آروم کف دستشو در قسمت بالای کسم حرکت می داد . و من برای دقایقی فقط به این لحظات فکر می کردم . این که اینی که داره با من حال می کنه و به من لذت میده اونی نیست که منو به نابودی کشونده . اون نسبت به من ریاکار نیست و اون ذات و خصلتش همینه و از اولشم هم همینو به من گفته . ظاهرا اون متوجه شده بود که من دارم ارضا میشم .. تکون خوردنای من شدید تر شده و چند بار زانوهامو به طرف بالا پرت کرده و بعد ساکت شدم . اون با این حرکاتم متوجه شد که من دیگه کارم تمومه .. دلم می خواست  وقتی که چشاموگذاشتم رو هم واسه ده دقیقه هم که شده بخوابم تا احساس سبکی بیشتری بکنم. اونم مثل هر مرد دیگه ای دوست داشت قدرت خودشو به من نشون بده . و هوسشو توی کسم خالی کنه . چشامو به چشاش دو ختم تا ببینم چه احساسی داره وقتی که آبشو توی کسم خالی می کنه . اونم چشاشو خمار کرده بود . با پرش کیرش و بعدش آب داغی که توی کسم خالی کرد یه سکس دیگه به آخرش رسید با این تفاوت که دیگه می دونستم اون دو تا مرد دیگه  هیچ شور و هیجانی نسبت به من ندارن وقتی که کارشونو پیش بردن . ولی فرزاد وقتی عشقبازیش با من تموم می شد تازه حرفای عاشقونه اش گل می کرد . بغلم می زد . بازم منو می بوسید . دلم واسه اون نفس کشیدنا اون بو کشیدنای بعد از سکسش تنگ شده بود . همه چی رو خواب و خیال می دیدم . چقدر رسیدن به گذشته هایی که ازش فاصله گرفته بودم دشوار به نظر می رسید . فرزاد ! فرزاد ! تو منو سوزوندی .. کاش منو مث یک سگ هار می کشتی .. لیاقت من همین بود .. کاش منو زیر ضربات مشت و لگدت از خونه بیرونم مینداختی .. کاش به همه می گفتی که من چقدر بد و کثیف هستم . من واسه یکی که خودشو چند روز اونم به خاطر چشم طمع داشتن به اموالم و لذت زود گذر عاشقم نشون داد این همه غصه خوردم و خودموتا به این جا رسوندم که می دونم خیلی ها هنوز باورشون نمیشه . چطور فرزاد تونست من و کارای منو تحمل کنه ؟! چطور تونست  بازم دوستم داشته باشه و بخواد فرصت دوباره ای به من بده ؟! روزی هزار بار اینو به خاطرم می آوردم .  دیگه من با اون دو تا مرد کاری نداشتم .خیلی راحت کارمونوتموم کردیم .  نمی دونستم که آیا منم شدم مثل اونا یا نه . فقط همینو می دونستم که از سکس با ایرج خوشم  اومده و مهران هم کارش بد نبود ولی اون نفرتی روکه ازش داشتم نذاشت که اون جور که باید و شاید ازش لذت ببرم . ایرج کارت تلفن خودشو داد به من . ولی من شماره مو بهش ندادم . -فرزانه دست و بالم خیلی بازه -منظور؟ -مردای زیادی هستند که می دونم ازت خیلی خوششون میاد . .مهران : منظورش اینه که می تونه کاری کنه که تو احساس تنهایی نکنی .. -آشغالا شما مردای هرزه همه زنا رو به چشم خودتون و مثل خودتون می بینین . مهران : واسه ما راهبه و قدیس نشو . تو تا همین حالاشم یک زن هرزه ای .. تا یه مدت دیگه میشی لجنی .. یعنی بوی گندت بیشتر از حالا همه جا رو می گیره .. حرفی برای گفتن نداشتم . آخه کسی که قبول کنه خیلی پسته و به یه آدم پست دیگه ای بگه بد کاره و هرزه و کثیف و حرف حسابو بزنه دیگه این حرف که جوابی نداره .. . وقتی که رسیدم خونه مادرم اومد سمت من . نگرانم بود . ولی من رفتم به اتاق خودم و درو از داخل بستم . درجا خودمو انداختم رو تختم . صدای گریه ام فضای اون جا رو پر کرده بود . هرچه مادر به در می زد جوابشو ندادم . پدر می گفت ولش کن زن این تازه اولشه . حوصله شو ندارم . بذار هر غلطی که دلش می خواد بکنه .انگار که از روز اول دختری نداشتم . خیلی لی لی به لالاش میذاری .. -چی میگی مرد . من بد تر از تو دلم خونه . دیگه کجا می تونم دامادی به اون خوبی گیر بیارم .. -آره داماد خوب و دیوونه .. یک مرد باید خیلی دیوونه باشه که با زنی مثل فرزانه ازدواج کنه . فکر نکنم توی اون دنیا و میون بهشتی ها بشه آدمی مث فرزادو پیدا کرد . .. وقتی حرف های رد و بدل شده اونا رو شنیدم جیگرم بیشتر آتیش گرفت .. قطرات اشک دلم بیشتر شد .. صورت و بالشم کاملا خیس شده بود . از هیشکی انتظار نداشتم که واسم دل بسوزونه حتی از خدا . چون می دونستم همین که خدا و فرزاد تا حالا بهم اجازه دادن که زنده بمونم بزرگ ترین لطفو در حق من انجام دادن ولی نمی دونم چرا با همه اینا بازم از خدا آرزوی مرگ می کردم .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

داستان تک قسمتی بیشتر بزارین

ایرانی گفت...

با درود خدمت دوست گلم .. من یک نویسنده هستم و در حال حاضر تنها کسی که در این وبلاگ فعالیت داره .. داستانهایی رو خودم می نویسم و خودم منتشر می کنم و خوشم نمیاد از داستان های سایت های دیگه کپی کنم فقط یکی دوبار این کارو کردم اونم به خاطر حمایت از نویسنده .. خود منم دوست دارم داستانهای تک قسمتی بیشتر بنویسم .. و اصلا کل پستهایی که در هفته می ذارم درجا می نویسم و درجا منتشر می کنم . این کارا هم تفریحی بوده و نفعی نداره جز این هم صحبتی و در کنار شما دوستان گل بودن که ارزشش از همه چی بالاتره .. و موضوع دیگه این که مدتیه یه مشکلی دارم که چند بار هم گفتم زیاد نمی تونم بازش کنم به خاطر مسائل امنیتی ..که مثلا شناخته شم .. به خاطر بیماری و بستری بودن طولانی مدت یه بنده خدایی که یکی از نزدیکان منه فقط شبی چند ساعت در خونه ام .. حالا این چند ساعت رو به خواب و خوراک و سایت و کار خونه و مسائل شخصی و ..برسم دیگه یک معجزه بوده و همین که تا همین حد هم می نویسم یک شگفتیه تازه این روز ها سر کار هم نمیرم . .. هرچند من تعداد داستانهای 2 بار در هفته رو تا بحرانی بودن وضعیت خودم به یک بار در هفته تغییر یا تقلیل دادم . در هر حال من چه کم چه زیاد ..افتخارم به اینه که همراهان گل و مهربانی چون شما را در کنار خود دارم و دعا می کنم خداوند به همه سلامتی بده .. شاد و سربلند یاشید ...ایرانی