ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 157

یکی یکی تمام کارایی رو که  در رابطه با فرزاد انجام داده بودم در خاطرم مجسم می کردم .  راستی من برای  اون چیکار کرده بودم ؟ جز دردسر واسش چه ارمغانی داشتم ؟ اصلا اون چرا باید تا این حد به من توجه می داشت که تمام زندگیشو به پای من می ریخت . حالا کاری به مادیات ندارم چرا باید محبت خودشو نثار من می کرد . حرفای قشنگشو .. کارای قشنگشو .. این که براش مال دنیا بی ارزش بود این که صمیمیت و یک رابطه و پیوند زیبا و محکم رو بر همه چیز ترجیح می داد . چرا باید این طور می شد .  یعنی راستی راستی باورم شده بود که اون منو دوست داره ؟ مردی که با اون همه زن و دختر در داخل و خارج ایران کیف کرده بود میاد و منو می گیره  ؟ اون علاوه بر چشم طمع بر اموال من داشتن می خواست به خودش ثابت کنه که اگه اراده کنه می تونه عشق و محبت و هوس هر زنی رودر کنترل خودش داشته باشه .. ولی حالا من چیکار کنم . هویت از دست رفته خودمو چه جوری به دست بیارم . من عادت کردم به این که عنوان یک زن متاهل رو داشته باشم . حالا باید با تمام این سختی ها می ساختم. آلبوم ازدواجو عکسایی رو که با اون داشتم با خودم آوردم . عکسایی روکه هرکدومش واسم یه خاطره ای بود . شاید تا حالا به اون لحظات فکر نکرده بودم ولی حالا از هر عکسم خاطره ها داشتم . صحنه های قبل و بعد اونو به خاطر می آوردم . انگاری حافظه ام قوی شده بود . هنوز نمی دونستم آیا خبر جدایی من به در و همسایه ها و مغازه دارای دور و اطرافمون رسیده یانه ؟ به بنگاه محل سپرده بودم که یه آپار تمان می خوام . شاگردش که شاید  از نظر سنی تفاوت زیادی هم با من نداشت و کم سن تر نشون می داد با نگاههای عجیب و غریبش داشت منو می خورد . وقتی تیمور بنگاهی خبر فرزادو می گرفت و منم گفتم خوبه و بد نیست و به چند تا پرسش پاسخ دادم  شاگرد ه که می خواست با من بیاد و یکی دو تا آپارتمانونشون بده می خندید .  راستش اونا واسم  تا حالا چند جا رو پیدا کرده بودند . از همون خونه هایی که فرزاد ازم پسش گرفته بود . تیمور ازم سوال  کرد به اسم خودم می خوام یا شوهرم ؟ منم گفتم خودم .. اما از پوزخند های شاگرده در امان نبودم . چند تا تیکه پروند که من حال و حوصله کل کل کردن با اونو نداشتم . فقط همینو حس کردم که اون از یه کانالی با خبر شده که من و همسرم از هم جدا شدیم . در این دوره و زمونه هیچ چیزو نمیشه از هیچ کسی پنهون کرد . این لو رفتن اسرار دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره . می دونستم تا چند وقت دیگه این آبرویی رو که به واسطه همسر فرزاد بودن به دست آورده بودم از دست  میدم . یک زن تنها که اگه مستقل شه نمی دونه با تورم و گرونی و هزینه های زندگی کنار بیاد . من تا حالا اصلا نمی دونستم خرید چیه ..منظورم خرید ارزاق و نیاز های خوراکی خونه و کارایی در همین مایه هاست . همه اونا رو فرزاد معمولا خودش انجام می داد و گاه کارگری می گرفت که انجامش بده . حالا چه طور می شد که من جند تا خرید معمولی انجام بدم .  اصلا جنبه آزادی و استقلال رو نداشتم . اسیر رویا هایی شده بودم که به نظرم میومد می تونه واقعی باشه . دور و بر کس وکونم می  سوخت .. بازم نه به اندازه قلب سوخته ام که داشت تمام وجودمو آتیش می زد و از دست من کاری بر نمیومد .  حالا باید فرزاد رو از دست رفته بدونم.نمی دونم اون داره چیکار می کنه . بعد از من با کی می خوادازدواج کنه . مردا خیلی راحت بعد از همسرشون , میرن یه زن دیگه می گیرن . مخصوصا این که زن تقصیر کار باشه . خیلی دلم می خواست زن مهران می شدم . فقط به این خاطر که فرزاد و خونواده اش .. حتی خونواده من حس نکنن  یا فکر نکنن که من  اشتباه کردم . حداقل کار من یه نتیجه رو باید داشته باشه . همون کاری که مثل یه بمب در میون خونواده مون تر کید . تمام این ننگ هارو تحمل کردم به این امید که بتونم بازم با مهران در تماس باشم شاید بتونم اونو روزی به چنگ بیارم . وادارش کنم که عقدم کنه . ...............دراینجا با صفحه خاطرات اخیر فتانه یا همون فرزانه داستان خداحافظی کردم هرچند مطالب زیادی رو در ابتداو یکی دو صفحه رو در انتها نخونده بودم.. با همه این ها به حال اون تاسف می خوردم که چرا باید به این ذلت دچارشه . بیتا از خونه پدرش برگشت و چند روزی رو صبر کردیم تا بتونیم جو رو آماده کنیم واسه وارد آوردن شوک یا همون خبر ازدواج من و بیتا . دوست نداشتیم شلوغش کنیم . بیتا هم با این موضوع موافق بود . از دواج اول ما که نبود و از طرفی هر دو مون حال و حوصله اینو نداشتیم که یک کلاغ چهل کلاغای مردمو در مورد زندگی و همسر قبلی خودمون بشنویم .
 بیتا : بچه رو کجا می بری ؟
 -می برم پیش مادرم ..
-فرهاد من مراقبشم . نگران نباش . اون باید بهم عادت کنه . بچه که نیست .
 -بچه که هست نوزاد نیست . الان چهار سالشه .. ولی خوب تونستی اونو با محبت های خودت رامش کنی .
-خودمم خوشحالم ولی دوست دارم بدونه که من دوستش دارم و اینو وقتی هم که بزرگتر شد و اگه عمری واسم باقی موند بازم درکش کنه . با عقل و احساس و قدرت تشخیص خودش .
 -می دونم اون می دونه و متوجه میشه که بهترین مادر دنیا رو داره ..
 -و تو؟
 -خب منم تا چند روز دیگه بهترین همسر دنیارو خواهم داشت ..
 سه تایی مون رفتیم بیرون .. ماشینو جایی پارک کردیم تاچند صد متر  بریم اون طرف تر واسه خرید .. وارد پارکی شدیم .. چند بار من و فربد و فتانه اومده بودیم این جا . اوه خدای من .. بیتا بیا بریم زود باش .. به این نق زدنهای فربد توجه نکن .. ولی صدای گریه فربد که دوست داشت بمونه  و با وسیله های پارک بازی کنه توجه فتانه رو به خودش جلب کرد . نگاهشو به نگاه من دوخت . بیتا هم متوجهش شد . پارک برام شده بود قبرستون .. فتانه اومد سمت ما .. حالتش طوری بود که انگار می خواد فربدو ببینه .. ولی شایدم این یه مانوری بود که بتونه خودشو به من نزدیک کنه . اونی که می دونستم از همه جا رانده شده .. با این که آدم بد جنسی نبودم و خودم رضایت داشتم که مادر ماهی دوروز بچه شو داشته باشه ولی در اون لحظه یه نفرت خاصی در من شعله زده بود و با اون حرکات لجنی که دو تا مرد باهاش بودند و شرحشو نوشته بود چندشم می شد که به فربد دست بزنه . -بیتا اون حق نداره حالا اونم بعد از چند روز با فربد ور بره .. من این شیطانو هدفشو می شناسم . وقتی این حرفو با صدای بلند بر زبون آوردم که فتانه فاصله زیادی باهامون نداشت . حرفمو شنید .. -بهت حق میدم هرچی میگی بگو .. هرچند می دونم بد ذات و بدجنس نیستی . ولی شیطان هم بچه شو دوست داره و شیطونک هم مامانشو .. مثل این تازه حواسش جفت این شد که بیتا این جا چیکار می کنه ؟و با من چیکار داره !... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی